Orthodox Calendar

۱۴ مه ۲۰۲۸
یکشنبه پنجم پاسخا

بدون روزه

اعیاد

  • زن سامری

یادبودها

  • نبی ارمیا
  • قدیس تامارا (تامار), ملکه گرجستان (۱۲۱۲)
  • مجمع سه جدید عادل شهیدان مقدس کوه, اِفتیمیوس, ایگناتیوس, و آکاکیوس (۱۸-۱۸)

خوانش‌های کتاب مقدس

یوحنا ۲۰.۱-۱۰ (انجیل هفتم صبحگاهی)

۱در نخستین روز هفته، سحرگاهان، هنگامی که هوا هنوز تاریک بود، مریم مَجدَلیّه به مقبره آمد و دید که سنگ از برابر آن برداشته شده است. ۲پس دوان دوان نزد شَمعون پطرس و آن شاگرد دیگر که عیسی دوستش می‌داشت، رفت و به آنان گفت: «سرورمان را از مقبره برده‌اند و نمی‌دانیم کجا گذاشته‌اند.» ۳پس پطرس همراه با آن شاگرد دیگر بیرون آمده، به سوی مقبره روان شدند. ۴و هر دو با هم می‌دویدند؛ امّا آن شاگرد دیگر تندتر رفته، از پطرس پیش افتاد و نخست به مقبره رسید. ۵پس خم شده، نگریست و دید که پارچه‌های کفن در آنجا هست، امّا درون مقبره نرفت. ۶شَمعون پطرس نیز از پی او آمد و درون مقبره رفته، دید که پارچه‌های کفن در آنجا هست، ۷امّا دستمالی که گرد سر عیسی بسته بودند نه در کنار پارچه‌های کفن، بلکه جداگانه تا شده و در جایی دیگر گذاشته شده است. ۸پس آن شاگرد دیگر نیز که نخست به مقبره رسیده بود، به درون آمد و دید و ایمان آورد. ۹زیرا هنوز کتب مقدّس را درک نکرده بودند که او باید از مردگان برخیزد. ۱۰آنگاه آن دو شاگرد به خانۀ خود بازگشتند.

اعمال رسولان ۱۱.۱۹-۲۶, ۲۹-۳۰ (رساله)

۱۹و امّا آنان که در پیِ آزارِ آغاز شده با ماجرای استیفان پراکنده شده بودند، تا نواحی فینیقیه و قپرس و اَنطاکیه سفر کردند. آنان کلام را فقط به یهودیان اعلام می‌کردند و بس. ۲۰امّا در میان ایشان تنی چند از اهالی قپرس و قیرَوان بودند که چون به اَنطاکیه رسیدند، با یونانیان نیز سخن گفتند و عیسای خداوند را به آنان بشارت دادند. ۲۱دست خداوند نیز با ایشان بود و گروهی بسیار ایمان آورده، به خداوند گرویدند. ۲۲چون این خبر به کلیسای اورشلیم رسید، برنابا را به اَنطاکیه فرستادند. ۲۳وقتی او به آنجا رسید و فیض خدا را دید، شادمان شد و همه را ترغیب کرد تا با تمام دل به خداوند وفادار باشند، ۲۴زیرا مردی بود نیک و پر از روح‌القدس و ایمان. بدین‌سان گروهی بسیار به خداوند پیوستند. ۲۵پس از آن، برنابا به تارسوس رفت تا سولُس را بیابد. ۲۶و چون یافت، وی را به اَنطاکیه آورد. ایشان در آنجا سالی تمام با کلیسا گرد می‌آمدند و گروهی بسیار را تعلیم می‌دادند. در اَنطاکیه بود که شاگردان را نخستین بار ’مسیحی‘ خواندند. ۲۹پس شاگردان بر آن شدند که هر یک در حد توان، کمکی برای برادران ساکن یهودیه بفرستند. ۳۰پس چنین کردند و هدیه‌ای به دست برنابا و سولُس نزد مشایخ فرستادند.

یوحنا ۴.۵-۴۲ (انجیل)

۵پس به شهری از سامِرِه به نام سوخار رسید، نزدیک قطعه زمینی که یعقوب به پسر خود یوسف داده بود. ۶چاه یعقوب در آنجا بود و عیسی خسته از سفر در کنار چاه نشست. حدود ساعتِ ششم از روز بود. ۷در این هنگام، زنی از مردمان سامِرِه برای آب کشیدن آمد. عیسی به او گفت: «جرعه‌ای آب به من بده،» ۸زیرا شاگردانش برای تهیۀ خوراک به شهر رفته بودند. ۹زن به او گفت: «چگونه تو که یهودی هستی، از من که زنی سامِری‌ام آب می‌خواهی؟» زیرا یهودیان با سامِریان مراوده نمی‌کنند. ۱۰عیسی در پاسخ گفت: «اگر موهبت خدا را درمی‌یافتی و می‌دانستی کیست که از تو آب می‌خواهد، تو خود از او می‌خواستی، و به تو آبی زنده عطا می‌کرد.» ۱۱زن به او گفت: «سرورم، سطل نداری و چاه عمیق است، پس آب زنده از کجا می‌آوری؟ ۱۲آیا تو از پدر ما یعقوب بزرگتری که این چاه را به ما داد، و خود و پسران و گله‌هایش از آن می‌آشامیدند؟» ۱۳عیسی گفت: «هر که از این آب می‌نوشد، باز تشنه می‌شود. ۱۴امّا هر که از آن آب که من به او دهم بنوشد، هرگز تشنه نخواهد شد، بلکه آبی که من می‌دهم در او چشمه‌ای می‌شود که تا به حیات جاویدان جوشان است.» ۱۵زن گفت: «سرورم، از این آب به من بده، تا دیگر تشنه نشوم و برای آب کشیدن به اینجا نیایم.» ۱۶عیسی گفت: «برو، شوهرت را بخوان و بازگرد.» ۱۷زن پاسخ داد: «شوهر ندارم.» عیسی گفت: «راست می‌گویی که شوهر نداری، ۱۸زیرا پنج شوهر داشته‌ای و آن که هم‌اکنون داری، شوهرت نیست. آنچه گفتی راست است!» ۱۹زن گفت: «سرورم، می‌بینم که نبی هستی. ۲۰پدران ما در این کوه پرستش می‌کردند، امّا شما می‌گویید جایی که در آن باید پرستش کرد اورشلیم است.» ۲۱عیسی گفت: «ای زن، باور کن، زمانی فرا خواهد رسید که پدر را نه در این کوه پرستش خواهید کرد، نه در اورشلیم. ۲۲شما آنچه را نمی‌شناسید می‌پرستید، امّا ما آنچه را می‌شناسیم می‌پرستیم، زیرا نجات به واسطۀ قوم یهود فراهم می‌آید. ۲۳امّا زمانی می‌رسد، و هم‌اکنون فرا رسیده است، که پرستندگانِ راستین، پدر را در روح و راستی پرستش خواهند کرد، زیرا پدر جویای چنین پرستندگانی است. ۲۴خدا روح است و پرستندگانش باید او را در روح و راستی بپرستند.» ۲۵زن گفت: «می‌دانم که مسیح (که معنی آن ’مسح شده‘ است) خواهد آمد؛ چون او آید، همه چیز را برای ما بیان خواهد کرد.» ۲۶عیسی به او گفت: «من که با تو سخن می‌گویم، همانم.» ۲۷همان دم، شاگردان عیسی از راه رسیدند و تعجب کردند که با زنی سخن می‌گوید. امّا هیچ‌یک نپرسید «چه می‌خواهی؟» یا «چرا با او سخن می‌گویی؟» ۲۸آنگاه زن، کوزۀ خویش بر جای گذاشت و به شهر رفت و به مردم گفت: ۲۹«بیایید مردی را ببینید که هرآنچه تا‌ کنون کرده بودم، به من بازگفت. آیا ممکن نیست او مسیح باشد؟» ۳۰پس آنها از شهر بیرون آمده، نزد عیسی روان شدند. ۳۱در این میان، شاگردان از او خواهش کرده، گفتند: «استاد، چیزی بخور.» ۳۲امّا عیسی به آنان گفت: «من خوراکی برای خوردن دارم که شما از آن چیزی نمی‌دانید.» ۳۳شاگردان به یکدیگر گفتند: «مگر کسی برای او خوراک آورده است؟» ۳۴عیسی به ایشان گفت: «خوراک من این است که ارادۀ فرستندۀ خود را به جا آورم و کار او را به کمال رسانم. ۳۵آیا این سخن را نشنیده‌اید که ”چهار ماهْ بیشتر به موسم درو نمانده است“؟ امّا من به شما می‌گویم، چشمان خود را بگشایید و ببینید که هم‌اکنون کشتزارها آمادۀ درو است. ۳۶هم‌اکنون، دروگر مزد خود را می‌ستاند و محصولی برای حیات جاویدان گرد می‌آورد، تا کارنده و دروکننده با هم شادمان شوند. ۳۷در اینجا این گفته صادق است که ”یکی می‌کارد و دیگری می‌دِروَد“. ۳۸من شما را فرستادم تا محصولی را درو کنید که دسترنج خودتان نیست. دیگران محنت کشیدند و شما دسترنج آنان را برداشت می‌کنید.» ۳۹پس در پی شهادت آن زن که گفته بود «هرآنچه تا‌ کنون کرده بودم، به من بازگفت،» بسیاری از سامِریانِ ساکنِ آن شهر به عیسی ایمان آوردند. ۴۰چون آن سامِریان نزد عیسی آمدند، از او خواستند نزدشان بماند. پس دو روز در آنجا ماند. ۴۱و بسیاری دیگر به سبب شنیدن سخنانش ایمان آوردند. ۴۲ایشان به آن زن می‌گفتند: «دیگر تنها به‌خاطر سخن تو ایمان نمی‌آوریم، زیرا خودْ سخنان او را شنیده‌ایم و می‌دانیم که این مرد براستی نجات‌دهندۀ عالَم است.»

یادبودها

نبی ارمیا

He is the author of the Old Testament book that bears his name and of the Book of Lamentations; and Baruch, his scribe and disciple, composed the Old Testament book that bears his own name. Jeremiah was the son of Helkiah, of the tribe of Levi, from the city of Anathoth in the land of Benjamin. He prophesied for thirty years, from 613 to 583 BC. When the Hebrew people were taken into captivity in the reigh of Zedekiah, the Prophet remained behind and mourned the downfall of the Jerusalem: this is the origin of the book of Lamentations. The Jews who remained fled into Egypt, forcibly taking Jeremiah and his scribe Baruch with them. In Egypt, his prophecies continued to disturb his own people, who stoned him to death by in 583.

His name means “The Lord is exalted.” He is ranked second among the great Prophets, after Isaiah.

The holy Prophets and Forefathers, who lived before Christ’s coming in the flesh are counted as Saints of the Church because they foresaw His coming, spoke of it in their prophecies, looked forward to it with Joy, and greeted Jesus as their Savior when he descended into Hades before his Resurrection.

قدیس تامارا (تامار), ملکه گرجستان (۱۲۱۲)

‘Saint Tamara was the only child of King George III. Upon his death in 1184, she became Queen at the age of twenty-four. Despite her youth, she ruled the country with such wisdom and godliness — leading it to unprecedented military triumphs over the neighboring Moslem countries in defence of her kingdom, fostering arts and letters, and zealously strengthening Orthodoxy — that her reign is known as the Golden Age of Georgia. After her coronation, she convoked a local council to correct disorders in church life. When the bishops had assembled from all parts of her kingdom, she, like Saint Constantine at the First Ecumenical Council, honoured them as if she were a commoner, and they Angels of God; exhorting them to establish righteousness and redress abuses, she said in her humility, “Do away with every wickedness, beginning with me, for the prerogative of the throne is in no wise that of making war against God.” Saint Tamara called herself “the father of orphans and the judge of widows,” and her contemporaries called her “King” instead of “Queen.” She herself led her army against the Moslems and fearlessly defeated them; because of the reverence that even the enemies of Georgia had for her, entire mountain tribes renounced Islam and were baptized. She built countless churches and monasteries throughout her kingdom, and was a benefactress also to the Holy Land, Mount Athos, and holy places in Greece and Cyprus. She has always been much beloved by her people, who have memorialized her meekness, wisdom, piety, obedience, and peace-loving nature in innumerable legends, ballads, and songs; the poem written in her honor by Shota Rustaveli, “The Knight of the Panther Skin,” is the masterpiece of Georgian literature. The great Queen Tamara departed the earthly kingdom for the heavenly in the year 1212.’ (Great Horologion)

مجمع سه جدید عادل شهیدان مقدس کوه, اِفتیمیوس, ایگناتیوس, و آکاکیوس (۱۸-۱۸)

All three were monks on Mt Athos. All three had renounced Christ in their youth and embraced Islam, but had repented and pursued the Christian life with fervor. All three, at different times, returned to Constantinople and declared themselves Christians, dooming themselves to death under Islamic law. Acacius’s poor and pious mother told him, ‘As you voluntarily denied the Lord, so you must now voluntarily and courageously receive martyrdom for our sweet Jesus.’ All three were beheaded in Constantinople. The holy relics of all three are kept at the Skete of the Venerable Forerunner on the Holy Mountain, where they had been monks.