Orthodox Calendar

۳۰ مارس ۲۰۲۶
دوشنبه هفته ششم روزه بزرگ

روزه بزرگ

یادبودها

  • قدیس آلکسیس, مرد خدا (۴۱۱)
  • قدیس پاتریک, روشنگر ایرلند (حدود ۴۶۱)

خوانش‌های کتاب مقدس

اشعیا ۴۸.۱۷-۴۹.۴ (ساعت ششم)

۱۷خداوند که ولیّ تو و قدوس اسرائیل است، چنین می‌فرماید: «من یهوه خدای تو هستم، که تو را به آنچه به سود توست تعلیم می‌دهم، و در طریقی که باید بروی هدایتت می‌کنم. ۱۸کاش که به فرامین من توجه می‌کردی! آنگاه سلامتی تو همچون نهر، و پارسایی تو همچون امواج دریا می‌بود. ۱۹نسل تو همچون ریگ، بی‌شمار، و فرزندانت همچون دانه‌های آن می‌بودند؛ نامشان هرگز منقطع نمی‌شد و از حضور من نابود نمی‌گشت.» ۲۰از بابِل به در آیید! از میان کَلدانیان بگریزید! با فریادهای شادی این خبر را اعلام کنید و آن را تا به کرانهای زمین منتشر ساخته، بگویید: «خداوند خادم خویش یعقوب را فدیه داده است.» ۲۱آنگاه که ایشان را در بیابان رهبری کرد، هرگز تشنگی نکشیدند؛ از صخره برا‌یشان آب جاری ساخت؛ صخره را شکافت و آب فوران کرد! ۲۲اما خداوند می‌گوید: «شریران را سلامتی نیست.» ۱ای سرزمینهای ساحلی، به من گوش فرا دهید! ای قومهای دوردست، توجه کنید! خداوند مرا از رَحِم فرا خواند، و از بطن مادرم مرا به نام صدا زد. ۲دهان مرا چون شمشیر تیز ساخت، و مرا زیر سایۀ دست خود پنهان کرد. مرا تیرِ صیقلی ساخت، و در تَرکِش خود پنهانم کرد. ۳مرا گفت: «تو خادم من هستی، اسرائیل، که در او جلال خود را نمایان خواهم ساخت.» ۴اما من گفتم: «بیهوده محنت کشیده‌ام و قوّت خویش به باطل و عبث صرف کرده‌ام؛ اما به‌یقین حقِ من با خداوند است، و پاداش من، با خدای من.»

پیدایش ۲۷.۱-۴۱ (نماز شامگاهی)

۱و چون اسحاق پیر شد و چشمانش از تاری نمی‌توانست ببیند، پسر بزرگش عیسو را فرا خواند و به او گفت: «ای پسرم»، پاسخ داد: «لبیک!» ۲اسحاق گفت: «اینک من پیر شده‌ام و روز مرگ خود را نمی‌دانم. ۳پس اکنون سلاح یعنی ترکش و کمان خود را برگرفته، به صحرا برو و چیزی برایم شکار کن، ۴و خوراک خوش‌طعمی آن‌گونه که دوست می‌دارم برایم مهیا کن و آن را نزد من آور تا بخورم و جانم پیش از مردنم تو را برکت دهد.» ۵چون اسحاق با پسرش عیسو سخن می‌گفت، رِبِکا شنید. وقتی عیسو به صحرا رفت تا صیدی شکار کرده، بیاورد، ۶رِبِکا به پسرش یعقوب گفت: «من سخنان پدرت را شنیدم که به برادرت عیسو گفت: ۷”برایم شکاری بیاور و خوراکی خوش‌طعم برایم مهیا کن تا بخورم و پیش از مردنم تو را در حضور خداوند برکت دهم.“ ۸پس اکنون پسرم، سخن مرا در آنچه تو را امر می‌کنم بشنو. ۹به سوی گله بشتاب و دو بزغالۀ خوب نزد من بیاور، تا برای پدرت خوراکی خوش‌طعم، همان‌گونه که دوست می‌دارد، مهیا سازم. ۱۰و تو آن را نزد پدرت ببر تا بخورد، و پیش از مرگش تو را برکت دهد.» ۱۱یعقوب به مادرش رِبِکا گفت: «اما برادرم عیسو مردی پرمو است و من مردی بی‌مو هستم. ۱۲شاید پدرم مرا لمس کند و در نظرش چنین بنماید که او را به ریشخند گرفته‌ام ، و لعنت به جای برکت بر خود بیاورم.» ۱۳مادرش به او گفت: «پسرم، لعنت تو بر من باد. فقط سخن مرا بشنو؛ برو و آنها را برایم بیاور.» ۱۴پس رفت و گرفته، نزد مادرش آورد و رِبِکا خوراکی خوش‌طعم، همان‌گونه که پدرش دوست می‌داشت، مهیا کرد. ۱۵آنگاه رِبِکا بهترین جامۀ پسر بزرگ خویش عیسو را که نزد او در خانه بود، برگرفت و بر تن پسر کوچکش یعقوب کرد. ۱۶و دستها و قسمت نرم گردن یعقوب را نیز با پوست بزغاله‌ها پوشانید. ۱۷سپس خوراک خوش‌طعم و نانی را که مهیا کرده بود به دست پسرش یعقوب داد. ۱۸یعقوب نزد پدرش رفت و گفت: «ای پدرم!» اسحاق پاسخ داد: «لبیک! تو کیستی ای پسرم؟» ۱۹یعقوب به پدرش گفت: «من نخست‌زادۀ تو عیسو هستم. آنچه به من فرمودی، کردم. اکنون بنشین و از شکار من بخور تا جانت مرا برکت دهد.» ۲۰اما اسحاق از پسرش پرسید: «پسرم، چگونه به این زودی یافتی؟» پاسخ داد: «یهوه خدای تو بر سر راهم قرار داد.» ۲۱آنگاه اسحاق به یعقوب گفت: «پسرم، نزدیک بیا تا تو را لمس کنم و بدانم که آیا پسرم عیسو هستی یا نه.» ۲۲یعقوب به پدرش اسحاق نزدیک شد و اسحاق او را لمس کرد و گفت: «صدا صدای یعقوب است، اما دستها دستهای عیسوست.» ۲۳و او را نشناخت زیرا دستهایش مانند دستهای برادرش عیسو پرمو بود؛ پس او را برکت داد. ۲۴اسحاق پرسید: «آیا براستی تو پسر من عیسو هستی؟» پاسخ داد: «هستم.» ۲۵آنگاه اسحاق گفت: «خوراک را نزدیک بیاور تا از شکار پسرم بخورم و جانم تو را برکت دهد.» پس آن را نزدیک آورد و او خورد؛ و شراب نیز برایش آورد و او نوشید. ۲۶آنگاه پدرش اسحاق او را گفت: «پسرم، نزدیک بیا و مرا ببوس.» ۲۷پس نزدیک رفت و او را بوسید. اسحاق رایحۀ لباسهای او را بویید و او را برکت داد و گفت: «هان، رایحۀ پسرم همچون رایحۀ صحرایی است که خداوند آن را برکت داده باشد. ۲۸خدا تو را از شبنم آسمان و فربهی زمین عطا فرماید و از فراوانی غله و شراب تازه. ۲۹قومها تو را خدمت کنند و طایفه‌ها در برابرت سر فرود آرند؛ بر برادرانت سَروَر باش، و پسران مادرت تو را تعظیم نمایند. ملعون باد هر که تو را لعن کند و مبارک باد هر که تو را برکت دهد.» ۳۰چون اسحاق از برکت دادن یعقوب فارغ شد، به محض آن که یعقوب از نزد پدرش بیرون رفت، برادرش عیسو از شکار باز آمد. ۳۱او نیز خوراکی خوش‌طعم مهیا کرد و آن را نزد پدرش آورد. و به او گفت: «پدرم برخیزد و از شکار پسرش بخورد تا جانت مرا برکت دهد.» ۳۲پدرش اسحاق او را گفت: «تو کیستی؟» عیسو پاسخ داد: «من نخست‌زادۀ تو عیسو هستم.» ۳۳لرزه‌ای شدید بر اسحاق مستولی شده، گفت: «پس آن که بود که صیدی شکار کرده برایم آورد؟ پیش از آمدن تو آن همه را خوردم و او را برکت دادم؛ آری، او مبارک خواهد بود!» ۳۴عیسو چون سخنان پدرش را شنید، نعره‌ای عظیم و بسیار تلخ بر‌آورد و به پدرش گفت: «پدرم، مرا، مرا نیز برکت بده!» ۳۵اما اسحاق گفت: «برادرت فریبکارانه آمد و برکت تو را گرفت.» ۳۶عیسو گفت: «به درستی که نام او یعقوب است. زیرا دو بار مرا فریب داد: اوّل حق نخست‌زادگی مرا گرفت، و اکنون نیز برکت مرا گرفته است.» آنگاه پرسید: «آیا هیچ برکتی برای من نگاه نداشتی؟» ۳۷اسحاق به عیسو پاسخ داد: «او را بر تو سرور ساختم و همۀ برادرانش را خادمان او گردانیدم، و با غله و شراب تازه او را روزی بخشیدم. پس، ای پسرم، برای تو چه توانم کرد؟» ۳۸عیسو به پدرش گفت: «پدر، آیا تنها همین یک برکت را داشتی؟ مرا نیز، ای پدر، برکت بده، مرا نیز.» و عیسو به صدای بلند بگریست. ۳۹آنگاه پدرش اسحاق او را پاسخ داده، گفت: «مسکن تو از فربهی زمین به دور خواهد بود و به دور از شبنم آسمان از بالا. ۴۰به شمشیرت خواهی زیست و برادرت را خدمت خواهی کرد. اما چون بی‌قرار گردی، یوغ او را از گردنت خواهی افکند.» ۴۱و اما عیسو به سبب برکتی که پدرش به یعقوب داده بود، بر او کینه می‌ورزید. و عیسو در دل خود گفت: «روزهای عزاداری برای پدرم نزدیک است؛ آنگاه برادر خود یعقوب را خواهم کشت.»

امثال ۱۹.۱۶-۲۵ (نماز شامگاهی)

۱۶آن که حکم را نگاه می‌دارد از جان خویش محافظت می‌کند، اما آن که راه خود نمی‌پاید، خواهد مرد. ۱۷آن که بر بینوا شفقت کند، به خداوند قرض می‌دهد، و او پاداش کارش را به تمامی خواهد داد. ۱۸فرزندت را تا هنوز امیدی هست ادب کن؛ کمر به نابودی او برمبند! ۱۹مرد تندخو باید سزا بیند؛ اگر او را برهانی، ناگزیر از تکرار کار خود خواهی بود. ۲۰گر خواهی سرانجام حکیم گردی، مشورت را گوش گیر و رهنمود را بپذیر. ۲۱تدبیرهای بسیار در دل انسان است، اما آنچه استوار مانَد مشورت خداوند است. ۲۲پسندیده در آدمی محبت است، و فقیر از دروغگو بهتر. ۲۳ترس خداوند به حیات رهنمون می‌شود؛ انسان با شکم سیر شب را به سر می‌برد و گزندی به او نمی‌رسد. ۲۴کاهل دست خویش به بشقاب فرو می‌برد، اما آن را حتی تا دهان خود برنمی‌آورد! ۲۵تمسخرگر را بزن که ساده‌لوح نیز عاقل خواهد شد؛ شخص فهیم را توبیخ کن که معرفت را درک خواهد کرد.

یادبودها

قدیس آلکسیس, مرد خدا (۴۱۱)

He was born of pious and noble parents in Rome in the time of the Emperor Honorius. His parents, Euphemianus and Agalais, set a high standard of godly living: his father, though wealthy, sat down to dine only once a day, at sunset. By his parents’ arrangement Alexis was married at a young age. However, without ever living with his new wife, he fled to Edessa in Mesopotamia, where he lived in asceticism for eighteen years, presenting himself as a beggar in order to avoid the praise of men. When, despite his efforts, he began to be known as a holy man, he fled the city and took ship for Laodicea. By divine providence, the ship was blown off course and forced to land in Rome. Taking this as a sign, Alexis, still disguised as a beggar, returned to his parents’ house, where he sat at the gates, unrecognized by any of his family. His father, not knowing who he was, allowed him to live in a hut in his courtyard. There Alexis spent another seventeen years, living only on bread and water. He died clutching a piece of paper on which he had revealed his true identity. At the time of his death, the pope of Rome heard a voice saying “Look for the Man of God,” and revealing where he should look. It is said that the Emperor Honorius, the Pope and a large retinue came to the house, where they found Alexis dead in his tiny hut, his face shining like the sun. His parents and wife were at first overcome with grief to learn that their son and husband had been secretly living near them, but they were comforted when they saw that his body healed the sick and exuded a fragrant myrrh. Thus they knew that God had glorified him. His head is preserved at the Church of St Laurus on the Peloponnese.

قدیس پاتریک, روشنگر ایرلند (حدود ۴۶۱)

“Saint Patrick, the Apostle of the Irish, was seized from his native Britain by Irish marauders when he was sixteen years old. Though the son of a deacon and grandson of a priest, it was not until his captivity that he sought out the Lord with his whole heart. In his Confession, the testament he wrote towards the end of his life, he says, ‘After I came to Ireland — every day I had to tend sheep, and many times a day I prayed — the love of God and His fear came to me more and more, and my faith was strengthened. And my spirit was so moved that in a single day I would say as many as a hundred prayers, and almost as many at night, and this even when I was staying in the woods and on the mountain; and I would rise for prayer before daylight, through snow, through frost, through rain, and I felt no harm.”

After six years of slavery in Ireland, he was guided by God to make his escape, and afterwards struggled in the monastic life in Aesir in Gaul [now France], under the guidance of the holy Bishop Germanus. Many years later he was ordained bishop and sent to Ireland once again, about the year 432, to convert the Irish to Christ. His arduous labours bore so much fruit that within seven years, three bishops were sent from Gaul to help him shepherd his flock, ‘my brethren and sons whom I have baptized in the Lord — so many thousands of people,’ he says in his Confession.

His apostolic work was not accomplished without much ‘weariness and painfulness,’ long journeys through difficult country, and many perils; he says his very life was in danger twelve times. When he came to Ireland, as its enlightener, it was a pagan country; when he ended his earthly life some thirty years later, about 461, the Faith of Christ was established in every corner.” (Great Horologion)

The work of St Patrick and his brethren has been called the most successful single missionary venture in the history of the Church.

It is said of St Patrick that he chanted the entire Psalter every day.