Orthodox Calendar

۱۷ فوریه ۲۰۲۶
سه‌شنبه هفته پنیرخوری

روزه — روزه گوشت

یادبودها

  • قدیس ایزیدور پلوسیوم
  • قابل احترام کیریل جدید دریاچه (نووزرسک) (۱۵۳۲)

خوانش‌های کتاب مقدس

یهودا ۱-۱۰ (رساله)

۱از یهودا، خادم عیسی مسیح و برادر یعقوب، به فراخواندگانی که در خدای پدر، محبوبند، و برای عیسی مسیح محفوظ نگاه داشته شده‌اند: ۲رحمت و سلامتی و محبت، به‌فزونی بر شما باد. ۳ای عزیزان، گرچه اشتیاق بسیار داشتم تا دربارۀ نجاتی که در آن سهیم هستیم به شما بنویسم، امّا لازم دیدم با نوشتن این چند خط، شما را به ادامۀ مجاهده در راه ایمانی برانگیزم که یک بار برای همیشه به مقدسین سپرده شده است. ۴زیرا برخی کسان که محکومیتشان از دیرباز رقم خورده، مخفیانه در میان شما رخنه کرده‌اند. اینان خدانشناسانی هستند که فیض خدای ما را به جواز ارتکاب فجور بدل می‌کنند و عیسی مسیح، یگانه سرور و خداوند ما را انکار می‌نمایند. ۵با آنکه شما یک بار از این همه آگاهی یافته‌اید، می‌خواهم یادآور شوم که خداوند قوم خود را از سرزمین مصر رهانید، امّا زمانی دیگر آنان را که ایمان نداشتند، هلاک کرد. ۶او فرشتگانی را نیز که مقام والای خود را حفظ نکردند، بلکه منزلگاه مناسب خویش را ترک گفتند، به زنجیرهای ابدی کشیده و برای محاکمه در آن روز عظیم، در تاریکی مطلق نگاه داشته است. ۷به همین گونه، سُدوم و عَمورَه و شهرهای اطراف، که همانند آنان بی‌عفتی کردند و در پی شهوات غیرطبیعی رفتند، با تحمّل مجازاتِ آتش ابدی، چون درس عبرت مقرر گشتند. ۸با این همه، به گونه‌ای مشابه، این کسان نیز بر پایۀ خوابهایی که می‌بینند بدنهای خویش را نجس می‌سازند و اقتدار خداوند را رد می‌کنند و به بزرگان آسمانی اهانت می‌ورزند. ۹حال آنکه حتی میکائیل، فرشتۀ اعظم، آنگاه که با ابلیس دربارۀ جسد موسی مجادله می‌کرد، جرأت نکرد خودْ او را به سبب اهانت محکوم کند، بلکه فقط گفت: «خداوند، تو را توبیخ فرماید!» ۱۰امّا اینان به آنچه از آن شناختی ندارند اهانت می‌ورزند، حال آنکه آنچه همچون حیوانات بی‌شعور از روی غریزه می‌فهمند، همان باعث هلاکتشان خواهد شد.

لوقا ۲۲.۳۹-۴۲, ۴۵-۲۳.۱ (انجیل)

۳۹سپس عیسی بیرون رفت و بنا‌ به عادت، راهی کوه زیتون شد و شاگردانش نیز از پی او رفتند. ۴۰چون به آن مکان رسیدند، به ایشان گفت: «دعا کنید تا در آزمایش نیفتید.» ۴۱سپس به مسافت پرتاب سنگی از آنها کناره گرفت و زانو زده، چنین دعا کرد: ۴۲«ای پدر، اگر ارادۀ توست، این جام را از من دور کن؛ امّا نه خواست من، بلکه ارادۀ تو انجام شود.» ۴۵چون از دعا برخاست و نزد شاگردان بازگشت، دید از فرط اندوه خفته‌اند. ۴۶به ایشان گفت: «چرا در خوابید؟ برخیزید و دعا کنید تا در آزمایش نیفتید.» ۴۷هنوز سخن می‌گفت که گروهی از راه رسیدند. یهودا، یکی از آن دوازده تن، آنان را هدایت می‌کرد. او به عیسی نزدیک شد تا وی را ببوسد، ۴۸امّا عیسی به او گفت: «ای یهودا، آیا پسر انسان را با بوسه تسلیم می‌کنی؟» ۴۹چون پیروان عیسی دریافتند چه روی می‌دهد، گفتند: «ای سرور ما، شمشیرهایمان را بَرکشیم؟» ۵۰و یکی از آنان غلام کاهن اعظم را به شمشیر زد و گوش راستش را برید. ۵۱امّا عیسی گفت: «دست نگاه دارید!» و گوش آن مرد را لمس کرد و شفا داد. ۵۲سپس خطاب به سران کاهنان و فرماندهان نگهبانان معبد و مشایخی که برای گرفتار کردن او آمده بودند، گفت: «مگر من راهزنم که با چماق و شمشیر به سراغم آمده‌اید؟ ۵۳هر روز در معبد با شما بودم، و دست بر من دراز نکردید. امّا این ساعتِ شماست و قدرت تاریکی.» ۵۴سپس او را گرفتند و به خانۀ کاهن اعظم بردند. پطرس دورادور از پی ایشان می‌رفت. ۵۵در میانۀ صحنِ خانه، آتشی روشن بود و جمعی گرد آن نشسته بودند. پطرس نیز در میان آنان بنشست. ۵۶در این هنگام، کنیزی او را در روشنایی آتش دید و به او خیره شده گفت: «این مرد نیز با او بود.» ۵۷امّا او انکار کرد و گفت: «ای زن، او را نمی‌شناسم.» ۵۸کمی بعد، کسی دیگر او را دید و گفت: «تو نیز یکی از آنهایی.» پطرس در پاسخ گفت: «ای مرد، من از آنها نیستم.» ۵۹ساعتی گذشت و کسی دیگر به تأکید گفت: «بی‌گمان این مرد نیز با او بود، زیرا جلیلی است.» ۶۰پطرس در پاسخ گفت: «ای مرد، نمی‌دانم چه می‌گویی.» هنوز سخن می‌گفت که خروس بانگ زد. ۶۱آنگاه خداوند روی گرداند و به پطرس نگاه کرد، و پطرس سخن او را به یاد آورد که گفته بود: «امروز پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار خواهی کرد.» ۶۲پس بیرون رفت و به تلخی بگریست. ۶۳آنان که عیسی را در میان داشتند، او را استهزا کرده، می‌زدند، ۶۴و چشمان او را بسته، می‌گفتند: «نبوّت کن و بگو چه کسی تو را می‌زند؟» ۶۵و ناسزاهای بسیارِ دیگر به او می‌گفتند. ۶۶چون صبح شد، شورای مشایخ قوم، یعنی سران کاهنان و علمای دین، تشکیل جلسه دادند و عیسی را به حضور فرا خواندند. ۶۷گفتند: «اگر تو مسیحی، به ما بگو.» پاسخ داد: «اگر بگویم، سخنم را باور نخواهید کرد، ۶۸و اگر از شما بپرسم، پاسخم نخواهید داد. ۶۹امّا از این پس، پسر انسان به دست راست قدرت خدا خواهد نشست.» ۷۰همگی گفتند: «پس آیا تو پسر خدایی؟» در پاسخ گفت: «شما خود گفتید که هستم.» ۷۱پس گفتند: «دیگر چه نیازی به شهادت است؟ خود از زبانش شنیدیم.‌» ۱آنگاه همۀ شورا برخاستند و او را نزد پیلاتُس بردند

یادبودها

قدیس ایزیدور پلوسیوم

He was born to a noble family in Alexandria. For a short time he taught rhetoric in Pelusium in Egypt; but soon his love for the things of God led him to flee to the Desert as a solitary. After a year of ascetical life, he returned to Pelusium, where he was ordained to the priesthood. After a few years he retired to a monastery where he spent the rest of his life, eventually becoming Abbot. From the monastery he wrote thousands of epistles full of divine grace and wisdom; of these more than two thousand still survive.

Saint Isidore was a student and devout disciple of St John Chrysostom, as he knew him through his writings. When St Cyril became Patriarch of Alexandria, he refused to commemorate St John in the diptychs during the Divine Liturgy. Saint Isidore wrote him a strong letter reminding him not to heed the rumors, prejudices or threats of men, and St Cyril was persuaded to restore commemoration of the Archbishop of Constantinople, and later became a strong advocate of the veneration of St John. Isidore, though a monk, was treated as a spiritual father by Patriarch Cyril: around 433, when St Cyril was inclined to deal harshly with some who had been swept up in the Nestorian heresy, St Isidore wrote to him: ‘As your father, since you are pleased to give me this name, or rather as your son, I adjure you to put an end to this dissension lest a permanent breach be made under the pretext of piety.’

With reputation came persecution, and St Isidore suffered much from Imperial and church authorities unhappy with his holy influence. He bore all these troubles impassibly, and in 440 (according to one source) or about 449 (according to another) he joyfully gave up his soul to God.

قابل احترام کیریل جدید دریاچه (نووزرسک) (۱۵۳۲)

When he was only fifteen, St Cyril left home in secret to join the Monastery of St Cornelius of Komel (May 19). Seven years later his father visited the monastery and recognized his son. Instead of persuading Cyril to return to the world, the father was persuaded by his son to enter monastic life; his mother soon joined them, entering a convent nearby. Within the next few years, St Cyril’s mother and father both died, prompting him to exclaim ‘I too am mortal!’ He redoubled his ascetical labors and before long was granted the gift of tears in prayer. Ten years after entering the monastery, St Cyril obtained his abbot’s blessing to live the life of a hermit. He lived in complete reclusion, subsisting on wild greens and mushrooms. After seven years of solitude, he built a hermitage at New Lake and established two churches there. Soon he was ordained to the priesthood. His sanctity attracted a large company of disciples, and he founded a large monastery. There he continued to live in the strictest asceticism and shared in all the common labor of the monks. Once some thieves tried to steal the church bells, but by divine intervention became disoriented and circled the monastery in the dark until morning. When they were apprehended and brought to the Saint, he told them, ‘My children, no one has ever been enriched by stealing, but many have lost even what belonged to them.’ He then ordered that they be given food and released.

During his lifetime the Saint wrought many healings, and was especially known for restoring the sight of the blind. Once his disciple Athanasius saw an unknown deacon serving with St Cyril at the Liturgy. The mysterious deacon disappeared at the end of the service, and St Cyril forbade his disciple to speak of the incident until after his death. In 1532 the Saint reposed in peace: his last words were ‘Glory to God for all things!’