Orthodox Calendar

۲۶ مه ۲۰۲۵
دوشنبه هفته ششم پاسخا

بدون روزه

یادبودها

  • شهید باکره گلیکریا (۱۴۱)
  • شهید مقدس الکساندر روم (۲۹۸)

خوانش‌های کتاب مقدس

اعمال رسولان ۱۷.۱-۱۵ (رساله)

۱پولس و سیلاس از آمْفیپولیس و آپولونیا گذشتند و به تَسالونیکی آمدند، که در آنجا یهودیان کنیسه داشتند. ۲پولس طبق عادت به کنیسه رفته، در سه شَبّات از کتب مقدّس با ایشان مباحثه می‌کرد ۳و توضیح داده، برهان می‌آورد که ضروری بود مسیح رنج کشد و از مردگان برخیزد. او می‌گفت: «این عیسی که او را به شما اعلام می‌کنم، همان مسیح است.» ۴برخی از ایشان و نیز شماری بسیار از یونانیانِ خداپرست و گروهی بزرگ از زنان سرشناس، مجاب شده، به پولس و سیلاس پیوستند. ۵امّا یهودیان حسد ورزیدند و تنی‌چند از اوباش را از بازار گرد آورده، دسته‌ای به راه انداختند و در شهر بلوا به پا کردند. ایشان در جستجوی پولس و سیلاس به خانۀ یاسون هجوم بردند تا آنان را به میان جماعت بیرون آورند. ۶امّا چون ایشان را نیافتند، یاسون و برخی دیگر از برادران را نزد مقامات شهر کشاندند و فریاد برآوردند که «این مردان که همۀ دنیا را به آشوب کشیده‌اند، حال به اینجا آمده‌اند ۷و یاسون ایشان را به خانۀ خود برده است. اینان همگی از فرمانهای قیصر سرپیچی می‌کنند و مدّعی آنند که شاه دیگری هست به نام عیسی.» ۸چون مردم و مقامات شهر این را شنیدند، برآشفتند. ۹سپس از یاسون و دیگران ضمانت گرفته، آزادشان کردند. ۱۰برادران در همان شب، پولس و سیلاس را به بیریه روانه کردند. آنها چون بدان‌جا رسیدند، به کنیسۀ یهود رفتند. ۱۱اینان از مردمان تَسالونیکی نجیب‌تر بودند، زیرا پیام را با اشتیاق پذیرفتند و هر روز کتب مقدّس را بررسی می‌کردند تا ببینند آیا براستی چنین است. ۱۲بدین‌گونه، بسیاری از یهودیان و نیز شماری کثیر از زنان و مردان سرشناسِ یونانی ایمان آوردند. ۱۳چون یهودیانِ تَسالونیکی دریافتند که پولس در بیریه نیز کلام خدا را موعظه می‌کند، بدان‌جا رفتند و مردم را تحریک کرده، شوراندند. ۱۴برادران بی‌درنگ پولس را به سوی ساحل روانه کردند، امّا سیلاس و تیموتائوس در بیریه ماندند. ۱۵مشایعت‌کنندگان پولس، او را تا آتن همراهی کردند و پس از اینکه برای سیلاس و تیموتائوس دستور گرفتند که هر چه زودتر به پولس بپیوندند، آنجا را ترک گفتند.

یوحنا ۱۱.۴۷-۵۷ (انجیل)

۴۷پس سرانِ کاهنان و فَریسیان به مشورت نشسته، گفتند: «چه کنیم؟ آیاتِ بسیار از این مرد به ظهور می‌رسد. ۴۸اگر بگذاریم همچنان پیش رود، همه به او ایمان خواهند آورد، و رومیان آمده، این مکان و این قوم را از دست ما خواهند ستاند.» ۴۹امّا یکی از آنها، قیافا نام، که در آن سال کاهن اعظم بود، به دیگران گفت: «شما هیچ نمی‌دانید ۵۰و نمی‌اندیشید که صلاحتان در این است که یک تن برای قوم بمیرد، تا آنکه همۀ قوم نابود شوند.» ۵۱امّا این سخن از خودش نبود، بلکه چون در آن سال کاهن اعظم بود، چنین نبوّت کرد که عیسی برای قوم خواهد مرد، ۵۲و نه تنها برای قوم، بلکه برای گرد آوردن و یگانه ساختن فرزندان خدا که پراکنده‌اند. ۵۳پس، از همان روز توطئۀ قتل او را چیدند. ۵۴از این رو عیسی دیگر آشکارا در میان یهودیان رفت و آمد نمی‌کرد، بلکه به شهری به نام اِفرایِم در ناحیه‌ای نزدیک به بیابان رفت و با شاگردان خود در آنجا ماند. ۵۵چون عید پِسَخ یهود نزدیک شد، گروهی بسیار از نواحی مختلف به اورشلیم رفتند تا آیین تطهیرِ قبل از پِسَخ را به جا آورند. ۵۶آنها در جستجوی عیسی بودند و در همان حال که در صحن معبد ایستاده بودند، به یکدیگر می‌گفتند: «چه گمان می‌برید؟ آیا هیچ به عید نخواهد آمد؟» ۵۷امّا سران کاهنان و فَریسیان دستور داده بودند که هر گاه کسی بداند عیسی کجاست، خبر دهد تا گرفتارش سازند.

یادبودها

شهید باکره گلیکریا (۱۴۱)

At a pagan festival in Thrace, when the Governor of the region was offering sacrifice to the idols, St Glyceria entered the temple and declared herself to be a handmaid of Christ. When the governor commanded her to make sacrifice to the gods, she overturned the statue of Zeus, smashing it to pieces. For this, and for her continued refusal to deny her faith, she was seized and subjected to many tortures. First, the governor had her sealed in a prison cell with the intention of starving her to death; but an angel appeared to Glykeria and gave her heavenly food. When enough time had passed that the governor was certain that Glykeria had perished, he opened her cell, and all present were astonished to see her alive, healthy and full of joy. At this her jailer, Laodicius, confessed Christ and was beheaded. Glykeria was then thrown into a fire, but stood in it unharmed, praising God like the Three Children in Babylon. Finally she was cast to wild beasts, where she gave up her soul to God. A healing myrrh flowed from her relics.

شهید مقدس الکساندر روم (۲۹۸)

He was an eighteen-year-old soldier in the army of the Emperor Maximian. When a public sacrifice was made to the Roman idols, Alexander refused to take part, for which he was brought before the Captain Tiberian, who told him he must either deny Christ or die. When he stood fast for Christ, he was arrested and taken through Macedonia to Byzantium, being cruelly tortured at every stop along the way. But everywhere he went, the Christians flocked to him, encouraging him and asking his blessing. His mother, Pimenia, travelled with him for the entire journey. In all his sufferings, Alexander was visited many times by an angel of God, who relieved his pain and encouraged him. As his Lord had commanded, Alexander loved and prayed for his enemies: At a place called Carasura, when the soldiers guarding him were suffering from thirst, he prayed, and a spring of cold water burst out of a dry place.

Finally, on the bank of the river Ergina, Tiberian ordered that Alexander be beheaded. As the executioner raised his sword, he saw radiant angels of God all around the holy Martyr, and was afraid to strike. Alexander asked the executioner why he had stayed his hand and, hearing the answer, prayed to God that he might send the angels away so that the executioner would not be afraid. The angels vanished, and Alexander received his crown of martyrdom. Pimenia, his mother, buried her son’s body, and many miracles of healing were worked at his grave. Some time later, Alexander appeared to his mother and told her of her approaching death, which occurred not long afterward.