Orthodox Calendar

۱۹ فوریه ۲۰۲۵
چهارشنبه هفته گوشت‌خوری

روزه

یادبودها

  • قدیس فوتیوس, پاتریارک قسطنطنیه (۸۹۱)
  • قدیسان بارسانوفیوس و یوحنا نبی, راهبان فلسطین (سده ۶)

خوانش‌های کتاب مقدس

اول یوحنا ۳.۲۱-۴.۶ (رساله)

۲۱ای عزیزان، اگر دل ما، ما را محکوم نکند، در حضور خدا اطمینان داریم ۲۲و هرآنچه از او درخواست کنیم، خواهیم یافت، زیرا از احکام او اطاعت می‌کنیم و آنچه موجب خشنودی اوست، انجام می‌دهیم. ۲۳و این است حکم او که به نام پسرش عیسی مسیح ایمان بیاوریم و یکدیگر را محبت کنیم، چنانکه به ما امر فرمود. ۲۴هر که از احکام او اطاعت می‌کند، در او ساکن است و او در وی. از این جا می‌دانیم او در ما ساکن است که روح خود را به ما بخشیده است. ۱ای عزیزان، هر روحی را باور مکنید، بلکه آنها را بیازمایید که آیا از خدا هستند یا نه. زیرا انبیای دروغینِ بسیار به دنیا بیرون رفته‌اند. ۲روح خدا را این‌گونه تشخیص می‌دهیم: هر روحی که بر آمدن عیسی مسیح در جسمِ بشری اقرار می‌کند، از خداست. ۳و هر روحی که بر عیسی اقرار نمی‌کند، از خدا نیست، بلکه همان روحِ ’ضدّمسیح‘ است که شنیده‌اید می‌آید و هم‌اکنون نیز در دنیاست. ۴شما، ای فرزندان، از خدا هستید و بر آنها غلبه یافته‌اید، زیرا آن که در شماست بزرگتر است از آن که در دنیاست. ۵آنها از دنیا هستند و از همین رو آنچه می‌گویند از دنیاست و دنیا به آنها گوش می‌سپارد. ۶ما از خدا هستیم و کسی که خدا را می‌شناسد، به ما گوش می‌سپارد؛ ولی آن که از خدا نیست، به ما گوش نمی‌سپارد. روحِ حق و روحِ گمراهی را این‌گونه از هم بازمی‌شناسیم.

مرقس ۱۴.۴۳-۱۵.۱ (انجیل)

۴۳عیسی همچنان سخن می‌گفت که ناگاه یهودا، یکی از آن دوازده تن، همراه با گروهی مسلّح به چماق و شمشیر، از سوی سران کاهنان و علمای دین و مشایخ آمدند. ۴۴تسلیم‌کنندۀ او به همراهان خود علامتی داده و گفته بود: «آن کس را که ببوسم، همان است؛ او را بگیرید و با مراقبت کامل ببرید.» ۴۵پس چون به آن مکان رسید، بی‌درنگ به عیسی نزدیک شد و گفت: «استاد!» و او را بوسید. ۴۶آنگاه آن افراد بر سر عیسی ریخته، او را گرفتار کردند. ۴۷امّا یکی از حاضران شمشیر برکشیده، ضربه‌ای به خدمتکار کاهن اعظم زد و گوش او را برید. ۴۸عیسی به آنها گفت: «مگر من راهزنم که با چماق و شمشیر به گرفتنم آمده‌اید؟ ۴۹هر روز در حضور شما در معبد تعلیم می‌دادم و مرا نگرفتید. امّا کتب مقدّس می‌باید تحقق یابد.» ۵۰آنگاه همۀ شاگردان ترکش کرده، گریختند. ۵۱جوانی که فقط پارچه‌ای به تن پیچیده بود، در پی عیسی به راه افتاد. او را نیز گرفتند، ۵۲امّا او آنچه بر تن داشت رها کرد و عریان گریخت. ۵۳عیسی را نزد کاهن اعظم بردند. در آنجا همۀ سران کاهنان و مشایخ و علمای دین گرد آمده بودند. ۵۴پطرس نیز دورادور از پی عیسی رفت تا به حیاط خانۀ کاهن اعظم رسید. پس در آنجا، کنار آتش، با نگهبانان نشست تا خود را گرم کند. ۵۵سران کاهنان و تمامی اهل شورا در پی یافتن شهادتهایی علیه عیسی بودند تا او را بکشند، ولی هیچ نیافتند. ۵۶زیرا هرچند بسیاری شهادتهای دروغ علیه عیسی دادند، امّا شهادتهای ایشان با هم وفق نداشت. ۵۷آنگاه عده‌ای پیش آمدند و به دروغ علیه او شهادت داده، گفتند: ۵۸«ما خود شنیدیم که می‌گفت، ”این معبد را که ساختۀ دست بشر است خراب خواهم کرد و ظرف سه روز، معبدی دیگر خواهم ساخت که ساختۀ دست بشر نباشد.“‌» ۵۹امّا شهادتهای آنها نیز ناموافق بود. ۶۰آنگاه کاهن اعظم برخاست و در برابر همه از عیسی پرسید: «هیچ پاسخ نمی‌گویی؟ این چیست که علیه تو شهادت می‌دهند؟» ۶۱امّا عیسی همچنان خاموش ماند و پاسخی نداد. دیگر بار کاهن اعظم از او پرسید: «آیا تو مسیح، پسر خدای متبارک هستی؟» ۶۲عیسی بدو گفت: «هستم، و پسر انسان را خواهید دید که به دست راست قدرت نشسته، با ابرهای آسمان می‌آید.» ۶۳آنگاه کاهن اعظم گریبان خود را چاک زد و گفت: «دیگر چه نیاز به شاهد است؟ ۶۴کفرش را شنیدید. حُکمتان چیست؟» آنها همگی فتوا دادند که سزایش مرگ است. ۶۵آنگاه بعضی شروع کردند به آبِ دهان بر او انداختن؛ آنها چشمانش را بستند و در حالی که او را می‌زدند، می‌گفتند: «نبوّت کن!» نگهبانان نیز او را گرفتند و زدند. ۶۶هنگامی که پطرس هنوز پایین، در حیاط بود، یکی از خادمه‌های کاهن اعظم نیز به آنجا آمد ۶۷و او را دید که کنار آتش خود را گرم می‌کرد. آن زن با دقّت بر وی نگریست و گفت: «تو نیز با عیسای ناصری بودی.» ۶۸امّا پطرس انکار کرد و گفت: «نمی‌دانم و درنمی‌یابم چه می‌گویی!» این را گفت و به سرسرای خانه رفت. در همین هنگام خروس بانگ زد. ۶۹دیگر بار، چشم آن کنیز به او افتاد و به کسانی که آنجا ایستاده بودند، گفت: «این مرد یکی از آنهاست.» ۷۰امّا پطرس باز انکار کرد. کمی بعد، کسانی که آنجا ایستاده بودند، بار دیگر به پطرس گفتند: «بی‌گمان تو نیز یکی از آنهایی، زیرا جلیلی هستی.» ۷۱امّا پطرس لعن‌کردن آغاز کرد و قسم خورده، گفت: «این مرد را که می‌گویید، نمی‌شناسم!» ۷۲در همان دم، خروس بار دوّم بانگ زد. آنگاه پطرس سخنان عیسی را به یاد آورد که به او گفته بود: «پیش از آنکه خروس دو بار بانگ زند، سه بار مرا انکار خواهی کرد». پس دلش ریش شد و بگریست. ۱بامدادان، بی‌درنگ، سران کاهنان همراه با مشایخ و علمای دین و تمامی اعضای شورای یهود به مشورت نشستند و عیسی را دست بسته بردند و به پیلاتُس تحویل دادند.

یادبودها

قدیس فوتیوس, پاتریارک قسطنطنیه (۸۹۱)

St Photios, along with St Mark of Ephesus and St Gregory Palamas, is counted as one of the Three Pillars of Orthodoxy, who stood against Latinizing influences on the Orthodox Church.

He was born in Constantinople in 810, son of pious parents belonging to one of the prominent families of the City. Both his parents were martyred during the Iconoclast persecution, leaving their son an example of adherence to the True Faith even unto death. He received a superb education, and was widely considered the single most learned person of his time. He was elevated to the Patriarchal throne in 858, after being raised through all the degrees of the priesthood in six days.

Throughout his Patriarchal reign he was troubled by the usual political battles and intrigues and, more importantly, by various threats to the Faith in the form of Manicheans and Iconoclasts.

Photios showed a special concern for the spread of the Gospel of Jesus Christ throughout the world: it was he who commissioned Sts Cyril and Methodius to embark on their mission to the Slavs.

Most memorably, it was the Patriarch’s lot to stand against the arrogant, uncanonical and heretical claims of Pope Nicholas I of Rome, who openly asserted for the first time the Pope’s pretensions to universal jurisdiction over the Church. When the Patriarch opposed these claims, Pope Nicholas summoned a council of western bishops, which “deposed” Photios and excommunicated all clergy whom he had ordained. In 867 the Emperor Michael III was assassinated, and his successor Basil I deposed Photios, had him imprisoned, and reinstated his predecessor Ignatius. To gain legitimacy for this widely-opposed move, he submitted it to the Pope for approval. Delighted, the Pope ratified the Emperor’s decision and used it to advance the claims of the Papacy. When the eastern bishops realized what was happening they prevailed on the Emperor to release Photios from his three-year imprisonment; and when Ignatius died, the Church unanimously returned Photios to the Patriarchal throne. A Council in Constantinople in 879-880, at which Photios presided, restored communion between the Eastern and Western Churches but at the same time anathematized the heretical addition of the filioque to the Creed, which the Papacy had been promoting.

When Leo VI succeeded Basil I as Emperor, the Patriarch was once again deposed, and was imprisoned in the Monastery of the Armenians for five years. During this time he wrote the Mystagogy of the Holy Spirit, a learned and eloquent refutation of the filioque heresy. The Saint, still imprisoned, reposed in peace in 893.

قدیسان بارسانوفیوس و یوحنا نبی, راهبان فلسطین (سده ۶)

‘Saint Barsanuphius the Great, who was from Egypt, and his disciple, Saint John the Prophet, struggled in very strict reclusion during the sixth century at the monastery of Abba Seridus at Gaza of Palestine, and were endowed with amazing gifts of prophecy and spiritual discernment. They are mentioned by Saint Dorotheus of Gaza, their disciple, in his writings. Many of the counsels they sent to Christians who wrote to them are preserved in the book which bears their names. Once certain of the Fathers besought Saint Barsanuphius to pray that God stay His wrath and spare the world. Saint Barsanuphius wrote back that there were “three men perfect before God,” whose prayers met at the throne of God and protected the whole world; to them it had been revealed that the wrath of God would not last long. These three, he said, were “John of Rome, Elias of Corinth, and another in the diocese of Jerusalem,” concealing the name of the last, since it was himself.’ (Great Horologion)

Saint Barsanuphius lived in such reclusion that only Abbot Seridus ever saw him: once a week the Abbot would bring him three loaves and some water, and would write down the Saint’s counsels. Some of the brethren came to suspect that Barsanuphius was an invention of the Abbot, and to relieve their minds he came out of his cell for the only time, greeted them, washed their feet, and withdrew again.

It is unknown when St Barsanuphius reposed. When it was suspected that he had died in his cell, the Patriarch of Jerusalem ordered that it be opened, but fire blasted forth from the door, preventing any from entering.