Orthodox Calendar

۲۲ اکتبر ۲۰۲۸
یکشنبه بیستم بعد از پنطیکاست

بدون روزه

یادبودها

  • قدیس آبرکیوس، برابر با رسولان (۱۶۷)
  • قابل احترام لوط مصر (سده ۵)
  • مقدس هفت جوانان اِفِسُس

خوانش‌های کتاب مقدس

یوحنا ۲۰.۱۹-۳۱ (انجیل نهم صبحگاهی)

۱۹شامگاه همان روز، که نخستین روز هفته بود، آنگاه که شاگردان گرد هم بودند و درها از ترس یهودیان قفل بود، عیسی آمد و در میان ایشان ایستاد و گفت: «سلام بر شما!» ۲۰چون این را گفت، دستها و پهلوی خود را به آنان نشان داد. شاگردان با دیدن خداوند شادمان شدند. ۲۱عیسی باز به آنان گفت: «سلام بر شما! همان‌گونه که پدر مرا فرستاد، من نیز شما را می‌فرستم.» ۲۲چون این را گفت، دمید و فرمود: «روح‌القدس را بیابید. ۲۳اگر گناهان کسی را ببخشایید، بر آنها بخشیده خواهد شد؛ و اگر گناهان کسی را نابخشوده بگذارید، نابخشوده خواهد ماند.» ۲۴هنگامی که عیسی آمد، توما، یکی از آن دوازده تن، که دوقلو نیز خوانده می‌شد، با ایشان نبود. ۲۵پس دیگر شاگردان به او گفتند: «خداوند را دیده‌ایم!» امّا او به ایشان گفت: «تا خودْ نشانِ میخها را در دستهایش نبینم و انگشت خود را بر جای میخها نگذارم و دست خویش را در سوراخ پهلویش ننهم، ایمان نخواهم آورد.» ۲۶پس از هشت روز، شاگردان عیسی باز در خانه بودند و توما با آنها بود. در آن حال که درها قفل بود، عیسی آمد و در میان ایشان ایستاد و گفت: «سلام بر شما!» ۲۷آنگاه به توما گفت: «انگشت خود را اینجا بگذار و دستهایم را ببین، و دست خود را پیش آور و در سوراخ پهلویم بگذار و بی‌ایمان مباش، بلکه ایمان داشته باش.» ۲۸توما به او گفت: «خداوند من و خدای من!» ۲۹عیسی گفت: «آیا چون مرا دیدی ایمان آوردی؟ خوشا به حال آنان که نادیده، ایمان آورند.» ۳۰عیسی آیات بسیارِ دیگر در حضور شاگردان به ظهور رسانید که در این کتاب نوشته نشده است. ۳۱امّا اینها نوشته شد تا ایمان آورید که عیسی همان مسیح، پسر خداست، و تا با این ایمان، در نام او حیات داشته باشید.

غلاطیان ۱.۱۱-۱۹ (رساله)

۱۱ای برادران، می‌خواهم بدانید انجیلی که من بدان بشارت دادم، انجیلی بشری نیست، ۱۲زیرا من آن را از انسان نیافتم، و کسی نیز آن را به من نیاموخت؛ بلکه آن را از طریق مکاشفۀ عیسی مسیح دریافت کردم. ۱۳شما وصف زندگی گذشتۀ مرا در دین یهود شنیده‌اید، که چه بسیار کلیسای خدا را آزار می‌رسانیدم و آن را ویران می‌کردم. ۱۴و در یهودیگری از بسیاری از هَمسالانِ قوم خود پیشی گرفته، در اجرای سنّتهای پدران خویش بی‌نهایت غیور بودم. ۱۵امّا چون خشنودی او که مرا از رَحِم مادرم وقف کار خود کرد و به واسطۀ فیض خود مرا فرا خواند در این بود ۱۶که پسر خود را در من آشکار سازد تا بدو در میان غیریهودیان بشارت دهم، در آن زمان با جسم و خون مشورت نکردم، ۱۷و به اورشلیم نیز، نزد آنان که پیش از من رسول بودند، نرفتم؛ بلکه راهی عربستان شدم و سپس به دمشق بازگشتم. ۱۸آنگاه پس از سه سال، به اورشلیم رفتم تا پطرس را دیدار کنم، و پانزده روز نزد او ماندم. ۱۹امّا از سایر رسولان، به‌جز یعقوب، برادر خداوند، کسی دیگر را ندیدم.

لوقا ۱۶.۱۹-۳۱ (انجیل)

۱۹«توانگری بود که جامه از ارغوان و کتان لطیف به تن می‌کرد و همه‌روزه به خوشگذرانی مشغول بود. ۲۰فقیری ایلعازَر نام را بر درِ خانۀ او می‌نهادند که بدنش پوشیده از جراحت بود. ۲۱ایلعازَر آرزو داشت با خرده‌های غذا که از سفرۀ آن توانگر فرو می‌افتاد، خود را سیر کند. حتی سگان نیز می‌آمدند و زخمهایش را می‌لیسیدند. ۲۲باری، آن فقیر مُرد و فرشتگان او را به جوار ابراهیم بردند. توانگر نیز مُرد و او را دفن کردند. ۲۳امّا چون چشم در جهانِ مردگان گشود، خود را در عذاب یافت. از دور، ابراهیم را دید و ایلعازَر را در جوارش. ۲۴پس با صدای بلند گفت: ”ای پدر من ابراهیم، بر من ترحم کن و ایلعازَر را بفرست تا نوک انگشت خود را در آب تَر کند و زبانم را خنک سازد، زیرا در این آتش عذاب می‌کشم.“ ۲۵امّا ابراهیم پاسخ داد: ”ای فرزند، به یاد آر که تو در زندگی، از چیزهای نیکوی خود بهره‌مند شدی، حال آنکه چیزهای بد نصیب ایلعازَر شد. اکنون او اینجا در آسایش است و تو در عذاب. ۲۶از این گذشته، میان ما و شما پرتگاهی هست؛ آنان که بخواهند از اینجا نزد تو آیند نتوانند، و آنان نیز که آنجایند نتوانند نزد ما آیند.“ ۲۷گفت: ”پس، ای پدر، تمنا اینکه ایلعازَر را به خانۀ پدرم بفرستی، ۲۸زیرا مرا پنج برادر است. او را بفرست تا برادرانم را هشدار دهد، مبادا آنان نیز به این مکان عذاب درافتند.“ ۲۹ابراهیم پاسخ داد: ”آنها موسی و انبیا را دارند، پس به سخنان ایشان گوش فرا دهند.“ ۳۰گفت: ”نه، ای پدر ما ابراهیم، بلکه اگر کسی از مردگان نزد آنها برود، توبه خواهند کرد.“ ۳۱ابراهیم به او گفت: ”اگر به موسی و انبیا گوش نسپارند، حتی اگر کسی از مردگان زنده شود، مجاب نخواهند شد.“‌»

یادبودها

قدیس آبرکیوس، برابر با رسولان (۱۶۷)

He was bishop of Hierapolis in Phrygia of Asia Minor, during the reign of Marcus Aurelius, a persecutor of Christians. During a pagan festival, Abercius was instructed by an Angel to throw down the idols of Apollo and other pagan gods. When his work was discovered, the people of the city were outraged; but instead of hiding, the bishop went to the marketplace and openly confessed the Christian faith. The people grew angrier still, but when Abercius healed three possessed men they were amazed and listened to him more closely. He preached the Faith with such power that the entire city and surrounding countryside became Christian.

These miracles reached the ears of the Emperor, whose daughter was suffering from demonic possession. The Emperor summoned Abercius to Rome, where he was enabled to cast out the spirit and perform several other miracles. The Empress offered him a large reward of gold for healing her daughter, but he would not accept it. On his way home, he was instructed in a vision to travel to Syria. He travelled first to Antioch and surrounding cities, then as far as Mesopotamia, proclaiming Christ and teaching the faith everywhere he went. No other bishop of his time travelled so widely in the service of the Gospel; for this reason he is called Equal to the Apostles.

After several years he returned to Phrygia, where he lived the remainder of his life in peace, shepherding his flock.

قابل احترام لوط مصر (سده ۵)

He was one of the company of ascetic Fathers who fled the world into the Egyptian desert in the fourth and fifth centuries.

Once Abba Lot went to his spiritual father Joseph and asked him, simply, ‘What shall I do to be saved?’ Abba Joseph stretched his hands toward heaven and his fingers became ten flames. He said, ‘If you desire it, you can become entirely as a fire.’

A brother once came to Abba Lot in terrible distress and said to him, ‘I have committed a great sin, that I cannot admit to the Fathers.’ ‘Confess it to me and I will bear it for you,’ answered the Elder. ‘I have fallen into fornication,’ the brother said, ‘and to do so, I sacrificed to idols.’ The Elder said to him, ‘Take heart: no sin is beyond God’s mercy. Repentance is always possible. Go and sit in your cave; eat only every other day, and we will each take an equal share of the burden of your offence.’ After three weeks of keeping the same penance, Abba Lot received assurance from God that the brother’s repentance was acceptable. For the rest of his life, the brother served as the Elder’s disciple.

مقدس هفت جوانان اِفِسُس

They are also commemorated August 4. See that date for their story.