Orthodox Calendar

۲۱ اکتبر ۲۰۲۸
شنبه هفته بیستم بعد از پنطیکاست

بدون روزه

اعیاد

  • شنبه یادبود (دیمتریوس)

یادبودها

  • قدیس هیلاریون کبیر (۳۷۱)
  • شهید جدید مقدس یوحنا مونمباسیا (۱۷۷۳)

خوانش‌های کتاب مقدس

دوم قرنتیان ۱.۸-۱۱ (رساله)

۸ای برادران، نمی‌خواهیم از سختیهایی که در ایالت آسیا بر ما گذشت، بی‌خبر باشید. فشارهایی که بر ما آمد چنان سخت و فوق از طاقت ما بود که از زنده ماندن هم نومید گشتیم. ۹به‌واقع احساس می‌کردیم حکم مرگمان صادر شده است. امّا اینها همه روی داد تا نه بر خود، بلکه بر خدایی توکل کنیم که مردگان را برمی‌خیزاند. ۱۰او ما را از چنین خطر مهلکی رهانید و باز خواهد رهانید. بر اوست که ما امید بسته‌ایم که همچنان ما را خواهد رهانید، ۱۱بخصوص چون شما نیز با دعای خود یاری‌مان دهید. آنگاه بسیار کسان، برای فیضی که در جواب دعای بسیاری به ما بخشیده شده است، از جانب ما شکر خواهند گزارد.

اول تسالونیکیان ۴.۱۳-۱۷ (رساله, متوفیان)

۱۳ای برادران، نمی‌خواهیم از حال خفتگان بی‌خبر باشید، مبادا همچون دیگر مردمان که امیدی ندارند، به ماتم بنشینید. ۱۴زیرا اگر ایمان داریم که عیسی مرد و برخاست، پس به همین‌سان خدا آنان را نیز که در عیسی خفته‌اند، با وی باز خواهد آورد. ۱۵این را به واسطۀ کلام خودِ خداوند به شما می‌گوییم: کسانی از ما که هنوز زنده‌اند و تا آمدن خداوند باقی می‌مانند، به‌یقین از خفتگان پیشی نخواهند گرفت. ۱۶زیرا خداوند، خود با فرمانی بلندآواز و آوای رئیس فرشتگان و نفیر شیپور خدا، از آسمان فرود خواهد آمد. آنگاه نخست مردگانِ در مسیح، بر خواهند خاست. ۱۷پس از آن، ما که هنوز زنده و باقی مانده‌ایم، با آنها در ابرها ربوده خواهیم شد تا خداوند را در هوا ملاقات کنیم، و بدین‌گونه همیشه با خداوند خواهیم بود.

لوقا ۷.۱-۱۰ (انجیل)

۱چون عیسی تمامی گفتار خود را با مردم به پایان رسانید، به کَفَرناحوم درآمد. ۲آنجا یک نظامی رومی بود که غلامی بس عزیز داشت. غلامْ بیمار و در آستانۀ مرگ بود. ۳نظامی چون دربارۀ عیسی شنید، تنی چند از مشایخ یهود را نزدش فرستاد تا از او بخواهند بیاید و غلامش را شفا دهد. ۴آنها نزد عیسی آمدند و با التماس بسیار به او گفتند: «این مرد سزاوار است این لطف را در حقش بکنی، ۵زیرا قوم ما را دوست می‌دارد و کنیسه را نیز برایمان ساخته است.» ۶پس عیسی همراهشان رفت. به نزدیکی خانه که رسید، آن نظامی چند تن از دوستانش را نزد عیسی فرستاد، با این پیغام که: «سرورم، خود را زحمت مده، زیرا شایسته نیستم زیر سقف من آیی. ۷از همین رو، حتی خود را لایق ندانستم نزد تو آیم. فقط سخنی بگو که خدمتکارم شفا خواهد یافت. ۸زیرا من خود فردی هستم زیر فرمان. سربازانی نیز زیر فرمان خود دارم. به یکی می‌گویم، ”برو“، می‌رود؛ به دیگری می‌گویم، ”بیا“، می‌آید. به غلام خود می‌گویم، ”این را به جای آر“، به جای می‌آورد.» ۹عیسی چون این را شنید، از او در شگفت شد و به جمعیتی که از پی‌اش می‌آمدند روی کرد و گفت: «به شما می‌گویم، چنین ایمانی حتی در اسرائیل هم ندیده‌ام.» ۱۰چون فرستادگان به خانه بازگشتند، غلام را سلامت یافتند.

یوحنا ۵.۲۴-۳۰ (انجیل, متوفیان)

۲۴آمین، آمین، به شما می‌گویم، هر که کلام مرا به گوش گیرد و به فرستندۀ من ایمان آورد، حیات جاویدان دارد و به داوری نمی‌آید، بلکه از مرگ به حیات منتقل شده است. ۲۵آمین، آمین، به شما می‌گویم، زمانی فرا می‌رسد، بلکه هم‌اکنون است، که مردگان صدای پسر خدا را می‌شنوند و کسانی که به گوش گیرند، زنده خواهند شد. ۲۶زیرا همان‌گونه که پدر در خود حیات دارد، به پسر نیز عطا کرده است که در خود حیات داشته باشد، ۲۷و به او این اقتدار را بخشیده که داوری نیز بکند، زیرا پسر انسان است. ۲۸از این سخنان در شگفت مباشید، زیرا زمانی فرا می‌رسد که همۀ آنان که در قبرند، صدای او را خواهند شنید و بیرون خواهند آمد. ۲۹آنان که نیکی کرده باشند، برای قیامتی که به حیات می‌انجامد، و آنان که بدی کرده باشند، برای قیامتی که مکافات در پی دارد. ۳۰من از خود کاری نمی‌توانم کرد، بلکه بنا بر آنچه می‌شنوم داوری می‌کنم و داوری من عادلانه است، زیرا در پی انجام خواست خود نیستم، بلکه انجام ارادۀ فرستندۀ خود را خواهانم.

یادبودها

قدیس هیلاریون کبیر (۳۷۱)

He was born in Palestine to pagan parents who sent him to Alexandria to be educated. There he learned of the Christian faith and was baptized. Hearing of the fame of St Anthony the Great, he met the great “Father of monks,” and determined to devote himself to the ascetical life. For the rest of his life he traveled from place to place, engaging in the most austere life of solitude, prayer and fasting. But wherever he went, his holiness shone like a beacon, and he became known to the people, who flocked to him for counsel, nurture and healing. He would then flee to another place and begin again. His travels took him to Egypt, Libya, Sicily, and finally Cyprus, where he reposed at a great age. As he lay on his deathbed, he cried out ‘Go forth, O my soul. What do you fear? Go forth! Why are you disquieted within me? You have served Jesus Christ for almost seventy years and do you fear death?’ Speaking these words, he died.

The Synaxarion gives an excruciatingly thorough description of his ascetical labors, which may be instructive:

“From his sixteenth to his twentieth year, Hilarion’s shelter was a simple cabin made of bulrushes and marsh grasses. Afterwards, he built a little, low cell that looked more like a tomb than a house. He lay on the hard ground, and washed and cut his hair only once a year, on Easter day. He never washed the coat of skin that Saint Anthony gave him, and wore the same tunic until it fell to pieces. He knew all of Holy Scripture by heart and recited it aloud, standing with fear, as though God were visibly present. From his twenty-first to his twenty-seventh year, a few lentils soaked in cold water was, for three years, his daily food, and for the next three he took nothing but bread, sprinkled with salt. From his twenty-seventh to his thirtieth year, he lived on wild plants; from the age of thirty to thirty-five, on six ounces of barley bread and a few vegetables, cooked without oil. Then, falling ill and with failing eyesight, he added a little oil to his food but did not increase his allowance of bread, even though he saw his body grow weaker, and believed his death was near. At an age when others tend to decrease their austerities, he kept to this diet with redoubled fervor, like a young novice, until his death. He never ate until after sunset and relinquished his fast neither for the greatest feasts nor the gravest illnesses.”

شهید جدید مقدس یوحنا مونمباسیا (۱۷۷۳)

“Saint John was from Monembasia in the Peloponnese. At that time the region was under the Turkish yoke and subject to frequent raids from Albanians who captured Christians to sell them as slaves. In the course of one such attack, John’s father was killed and the young boy and his mother were taken as captives to Larissa, where they were sold to a Turk from Thessalonica. This man, who had no son, wanted to adopt John and make him a Muslim. But nothing was able to persuade the fifteen-year-old youth: attractive promises, threatened beatings, the magic arts the Turk’s wife used to make him lose his chastity, all were in vain. John remained as immovable as a rock and preferred to starve for days on end than break the fasts of the Church. The Turk became enraged at his failure to prevail over his young slave, and ran a sword into his stomach. For two days John suffered in agony before he departed to the abode of the blessed.” (Synaxarion)