Orthodox Calendar

۱ نوامبر ۲۰۲۶
یکشنبه بیست‌ودوم بعد از پنطیکاست

بدون روزه

یادبودها

  • بی‌نقره‌ها و معجزه‌گران کوزما و دامیان
  • شهید جدید مقدس هلنا سینوپ (سده ۱۸)

خوانش‌های کتاب مقدس

یوحنا ۲۱.۱۵-۲۵ (انجیل یازدهم صبحگاهی)

۱۵پس از صبحانه، عیسی از شَمعون پطرس پرسید: «ای شَمعون، پسر یوحنا، آیا مرا بیش از اینها محبت می‌کنی؟» او پاسخ داد: «بله سرورم؛ تو می‌دانی که دوستت می‌دارم.» عیسی به او گفت: «از بره‌های من مراقبت کن.» ۱۶بار دوّم عیسی از او پرسید: «ای شَمعون، پسر یوحنا، آیا مرا محبت می‌کنی؟» پاسخ داد: «بله سرورم؛ می‌دانی که دوستت می‌دارم.» عیسی گفت: «گوسفندان مرا شبانی کن.» ۱۷بار سوّم عیسی به او گفت: «ای شَمعون، پسر یوحنا، آیا مرا دوست می‌داری؟» پطرس از اینکه عیسی سه بار از او پرسید، «آیا مرا دوست می‌داری؟» آزرده شد و پاسخ داد: «سرورم، تو از همه چیز آگاهی؛ تو می‌دانی که دوستت می‌دارم.» عیسی گفت: «از گوسفندان من مراقبت کن. ۱۸آمین، آمین، به تو می‌گویم، زمانی که جوانتر بودی کمر خویش برمی‌بستی و هر جا که می‌خواستی می‌رفتی؛ امّا چون پیر شوی دستهایت را خواهی گشود و دیگری کمر تو را بربسته، به جایی که نمی‌خواهی خواهد برد.» ۱۹عیسی با این سخن به چگونگی مرگی اشاره می‌کرد که پطرس با آن خدا را جلال می‌داد. سپس عیسی به او گفت: «از پی من بیا.» ۲۰آنگاه پطرس برگشت و دید آن شاگردی که عیسی دوستش می‌داشت از پی آنها می‌آید. او همان بود که در وقت شام بر سینۀ عیسی تکیه زده و از او پرسیده بود، «سرورم، کیست که تو را تسلیم دشمن خواهد کرد؟» ۲۱چون پطرس او را دید، از عیسی پرسید: «سرور من، پس او چه می‌شود؟» ۲۲عیسی به او گفت: «اگر بخواهم تا بازگشت من باقی بماند، تو را چه؟ تو از پی من بیا!» ۲۳پس این گمان در میان برادران شایع شد که آن شاگرد نخواهد مرد، حال آنکه عیسی به پطرس نگفت که او نخواهد مرد، بلکه گفت «اگر بخواهم تا بازگشت من باقی بماند، تو را چه؟» ۲۴همان شاگرد است که بر این چیزها شهادت می‌دهد و اینها را نوشته است. ما می‌دانیم که شهادت او راست است. ۲۵عیسی کارهای بسیار دیگر نیز کرد که اگر یک به یک نوشته می‌شد، گمان نمی‌کنم حتی تمامی جهان نیز گنجایش آن نوشته‌ها را می‌داشت.

غلاطیان ۶.۱۱-۱۸ (رساله)

۱۱ببینید با چه حروف درشتی به دست خود برایتان می‌نگارم! ۱۲آنان که می‌خواهند خود را به ظاهر خوب نشان دهند، وادارتان می‌کنند که ختنه شوید، تنها به این نیّت که به‌خاطر صلیب مسیح آزار نبینند. ۱۳زیرا حتی آنان که ختنه می‌شوند شریعت را اجرا نمی‌کنند، بلکه می‌خواهند شما ختنه شوید تا به جسم شما افتخار کنند. ۱۴امّا مباد که من هرگز به چیزی افتخار کنم جز به صلیب خداوندمان عیسی مسیح، که به واسطۀ آن، دنیا برای من بر صلیب شد و من برای دنیا. ۱۵زیرا نه ختنه چیزی است و نه ختنه‌ناشدگی؛ آنچه اهمیّت دارد خلقت جدید است. ۱۶همۀ آنان را که از این اصل پیروی می‌کنند، و اسرائیلِ خدا را، سلامتی و رحمت باد. ۱۷از این پس کسی رنج بر من روا ندارد، زیرا من در بدن خود داغهای عیسی را دارم. ۱۸ای برادران، فیض خداوند ما عیسی مسیح با روح شما باد! آمین!

لوقا ۸.۲۶-۳۹ (انجیل)

۲۶پس به ناحیۀ جِراسیان رسیدند که آن سوی دریا، مقابل جلیل قرار داشت. ۲۷چون عیسی قدم بر ساحل نهاد، مردی دیوزده از مردمان آن شهر بدو برخورد که دیرگاهی لباس نپوشیده و در خانه‌ای زندگی نکرده بود، بلکه در گورها به سر می‌برد. ۲۸چون او عیسی را دید، نعره برکشید و به پایش افتاد و با صدای بلند فریاد برآورد: «ای عیسی، پسر خدای متعال، تو را با من چه کار است؟ تمنا دارم عذابم ندهی!» ۲۹زیرا عیسی به روح پلید دستور داده بود از او به در آید. آن روح بارها او را گرفته بود و با آنکه دست و پایش را به زنجیر می‌بستند و از او نگهبانی می‌کردند، بندها را می‌گسست و دیو او را به جایهای نامسکون می‌کشاند. ۳۰عیسی از او پرسید: «نامت چیست؟» پاسخ داد: «لِژیون،» زیرا دیوهای بسیار به درونش رفته بودند. ۳۱آنها التماس‌کنان از عیسی خواستند که بدیشان دستور ندهد به هاویه روند. ۳۲در آن نزدیکی، گلۀ بزرگی خوک در دامنۀ تپه مشغول چرا بود. دیوها از عیسی خواهش کردند اجازه دهد به درون خوکها روند، و او نیز اجازه داد. ۳۳پس، دیوها از آن مرد بیرون آمدند و به درون خوکها رفتند، و خوکها از سراشیبی تپه به درون دریا هجوم بردند و غرق شدند. ۳۴چون خوکبانان این را دیدند، گریختند و در شهر و روستا، ماجرا را بازگفتند. ۳۵پس مردم بیرون آمدند تا آنچه را روی داده بود ببینند، و چون نزد عیسی رسیدند و دیدند آن مرد که دیوها از او به در آمده بودند، جامه به تن کرده و عاقل پیش پاهای عیسی نشسته است، ترسیدند. ۳۶کسانی که ماجرا را به چشم دیده بودند، برای ایشان بازگفتند که مرد دیوزده چگونه شفا یافته بود. ۳۷پس همۀ مردمِ ناحیۀ جِراسیان از عیسی خواستند از نزدشان برود، زیرا ترسی عظیم بر آنان چیره شده بود. او نیز سوار قایق شد و رفت. ۳۸مردی که دیوها از او بیرون آمده بودند، از عیسی تمنا کرد بگذارد با وی همراه شود، امّا عیسی او را روانه کرد و گفت: ۳۹«به خانۀ خود برگرد و آنچه خدا برایت کرده است، بازگو.» پس رفت و در سرتاسر شهر اعلام کرد که عیسی برای او چه کرده است.

یادبودها

بی‌نقره‌ها و معجزه‌گران کوزما و دامیان

Three pairs of Unmercenary Physicians (Anargyri) named Cosmas and Damian are commemorated (today, on October 17, and on July 1); The two commemorated today lived near Ephesus in Asia. They were of noble birth and well-educated in all the branches of higher learning; but they turned away from worldly knowledge to practice medicine without charge for anyone who sought their help, caring for the rich as well as poor, and even for animals. They used none of the secular tools of medicine, but relied only on the Name of Christ, by which they were enabled to perform countless healings. Both reposed in peace.

شهید جدید مقدس هلنا سینوپ (سده ۱۸)

She was a maiden of fifteen who lived with her parents in the Christian enclave of Sinope in Pontus during the 1700s. One day, as she went to the marketplace, she passed by the house of the local Pasha (governor), who, seeing her beauty, was seized by lust for her. He ordered his servants to bring her to him, and made two attempts to defile her; each time, however, he was prevented by a mysterious power that kept him from her like an invisible wall. Determined to have his way for her, he kept her prisoner in his house; but she was able to slip away and run home to her parents’ house.

Enraged that his prey had escaped, the Pasha called together the leaders of the Christian community and promised that, unless Helen were handed over to him, all the Christians in the town would be massacred. Grief-stricken and fearful, the leaders persuaded Helen’s father to return the girl to the palace. The vile Pasha made several more attempts to rape the Saint, but once again he was restrained as if by an invisible wall as she recited the Six Psalms and all the prayers that she knew by heart. Realizing that he was powerless against her, the Pasha had her thrown in the common jail, then ordered that she be tortured to death. The executioners subjected the maiden to several cruel torments before killing her by driving two nails into her skull and beheading her. They then put her body in a sack and threw it in the Black Sea.

Some Greek sailors followed a heavenly light to the place where the sack had sunk, and divers retrieved the Saint’s relics, which immediately revealed themselves as a source of healing for many. Her body was taken to Russia; her head was placed in the church in Sinope, where it continued to work miracles, especially for those who suffered from headaches. When the Greeks were driven from Sinope in 1924, refugees took the head with them. It is venerated today in a church near Thessalonika.