Orthodox Calendar

۱۹ سپتامبر ۲۰۲۵
جمعه هفته پانزدهم بعد از پنطیکاست

روزه

یادبودها

  • شهیدان تروفیموس، ساباتیوس، دوریمدون
  • شهید مقدس زوسیماس زاهد کیلیکیه (سده ۴)

خوانش‌های کتاب مقدس

غلاطیان ۴.۸-۲۱ (رساله)

۸پیش از این، زمانی که خدا را نمی‌شناختید، چیزهایی را بندگی می‌کردید که در حقیقت خدا نیستند. ۹امّا اکنون که خدا را می‌شناسید، یا بهتر بگویم، خدا شما را می‌شناسد، چگونه است که دیگر بار به سوی آن اصول سست و بی‌ارزش بازمی‌گردید؟ آیا می‌خواهید آنها را از سر نو بندگی کنید؟ ۱۰روزها و ماهها و فصلها و سالها را نگاه می‌دارید! ۱۱می‌ترسم زحماتی که برایتان کشیدم به هدر رفته باشد. ۱۲ای برادران، از شما تمنا دارم که همچون من بشوید، زیرا من نیز همانند شما شده‌ام. در حقّم هیچ بدی نکردید. ۱۳چنانکه می‌دانید، نخستین بار، بیماری جسمی‌ام سبب شد که بشارت انجیل را به شما برسانم. ۱۴امّا هرچند وضع جسمی من برای شما آزمایشی بود، لیکن به من به دیدۀ تحقیر یا با کراهت نگاه نکردید. بلکه مرا همچون فرشته‌ای از جانب خدا و یا خود مسیح عیسی پذیرا شدید. ۱۵پس کجاست آن شور و شعف شما؟ زیرا می‌توانم شهادت دهم که اگر می‌توانستید، حتی چشمان خود را بیرون آورده به من می‌دادید. ۱۶آیا اکنون چون حقیقت را به شما می‌گویم دشمنتان شده‌ام؟ ۱۷آن اشخاص برای شما غیرت دارند، امّا نه با قصد نیکو. آنان می‌خواهند شما را از ما جدا کنند تا برای خودشان غیرت داشته باشید. ۱۸غیرت داشتن نیکوست، به شرطی که با قصد نیکو باشد و همیشگی، نه فقط زمانی که من با شما هستم. ۱۹فرزندان عزیزم، که برایتان باز دردِ زایمان دارم تا مسیح در شما شکل بگیرد، ۲۰کاش هم‌اکنون نزدتان بودم تا لحن خود را تغییر می‌دادم، زیرا از شما در شگفتم. ۲۱شما که می‌خواهید زیر شریعت باشید، مرا بگویید، آیا از آنچه شریعت می‌گوید آگاه نیستید؟

مرقس ۶.۴۵-۵۳ (انجیل)

۴۵عیسی بی‌درنگ شاگردان خود را بر آن داشت تا در همان حال که او مردم را مرخص می‌کرد، سوار قایق شوند و پیش از او به بِیت‌صِیْدا در آن سوی دریا بروند. ۴۶پس از روانه کردن مردم، خود به کوه رفت تا دعا کند. ۴۷چون غروب شد، قایق به میانۀ دریا رسید و عیسی در خشکی تنها بود. ۴۸دید که شاگردان به زحمت پارو می‌زنند، زیرا بادِ مخالف می‌وزید. در حدود پاس چهارم از شب، عیسی گام‌زنان بر روی آب به سوی آنان رفت و خواست از کنارشان بگذرد. ۴۹امّا چون شاگردان او را در حال راه رفتن بر آب دیدند، گمان کردند شبحی است. پس فریاد برآوردند، ۵۰زیرا از دیدن او وحشت کرده بودند. امّا عیسی بی‌درنگ با ایشان سخن گفت و فرمود: «دل قوی دارید، من هستم. مترسید!» ۵۱سپس نزد ایشان به قایق برآمد و باد فرو نشست. ایشان بی‌اندازه شگفت‌زده شده بودند ۵۲چرا که معجزه نانها را درک نکرده بودند، بلکه دلشان سخت شده بود. ۵۳چون به کرانۀ دیگر رسیدند، در سرزمین جِنیسارِت فرود آمدند و در آنجا لنگر انداختند.

یادبودها

شهیدان تروفیموس، ساباتیوس، دوریمدون

Saints Trophimus and Sabbatius came to Antioch during a great festival of Apollo and Daphne. Sorrowing for the blindness of the people they presented themselves to Atticus, the governor, and announced that they were Christians. Sabbatius was tortured so cruelly that he died in his sufferings; Trophimus was sent to Synnada, where he in turn was tortured, then imprisoned barely alive. An official of that city, Dorymedon, was moved to pity and came to the prison to care for Trophimus. (The Great Horologion says that he was still a pagan at the time, the Prologue that he was a secret Christian). When a pagan festival came, Dorymedon refused to worship the idols and proclaimed himself a Christian. He and Trophimus together were tortured, thrown to wild beasts (who would not touch them), and finally beheaded.

شهید مقدس زوسیماس زاهد کیلیکیه (سده ۴)

Dometian, a prince and a fierce persecutor of Christians, was hunting in the mountains when he came upon an old man surrounded by wild beasts, who were as gentle and tame as lambs in his presence. When asked who he was, the old man answered that he was Zosimas, a Christian who had left the persecutors in the city to live among the beasts instead. Dometian, hearing that Zosimas was a Christian, ordered him seized and bound, and subjected him to many tortures. When the holy man was wounded and beaten all over, the prince tied a rock around his neck and hanged him from a tree, mocking him with the words ‘Command a wild beast to come, then we will all believe!’ Zosimas prayed, and at once a large lion appeared, came up to Zosimas, and took the weight of the rock on its head to ease the martyr’s sufferings. The terrified prince freed Zosimas, who died of his wounds not long afterward.