Orthodox Calendar

۱۳ مه ۲۰۲۵
سه‌شنبه هفته چهارم پاسخا

بدون روزه

یادبودها

  • شهید باکره گلیکریا (۱۴۱)
  • شهید مقدس الکساندر روم (۲۹۸)

خوانش‌های کتاب مقدس

اعمال رسولان ۱۰.۲۱-۳۳ (رساله)

۲۱پطرس پایین رفت و به آنان گفت: «من همانم که می‌جویید. سبب آمدنتان چیست؟» ۲۲گفتند: «کُرنِلیوسِ فرمانده ما را فرستاده. او مردی پارسا و خداترس است و یهودیان همه به نیکی از او یاد می‌کنند. او از فرشته‌ای مقدّس دستور یافته که در پی تو بفرستد و تو را به خانۀ خود دعوت کرده، سخنانت را بشنود.» ۲۳پس پطرس آنها را به خانه برد تا میهمان او باشند. روز بعد برخاست و همراه آنان روانه شد. برخی از برادرانِ اهل یافا نیز با وی رفتند. ۲۴فردای آن روز به قیصریه رسیدند. کُرنِلیوس خویشان و دوستان نزدیک خود را نیز گرد ‌آورده بود و منتظر ورود آنان بود. ۲۵چون پطرس به خانه درآمد، کُرنِلیوس به استقبال او شتافت و به پایش درافتاده، او را پرستش کرد. ۲۶امّا پطرس او را بلند کرد و گفت: «برخیز؛ من نیز انسانی بیش نیستم.» ۲۷سپس گفتگوکنان با وی به خانه درآمد و در آنجا با جمعی بزرگ روبه‌رو شد. ۲۸پطرس به آنان گفت: «شما خود آگاهید که برای یهودیان حرام است که با اجنبیان معاشرت کنند یا به خانۀ آنها بروند. امّا خدا به من نشان داد که هیچ‌کس را نجس یا ناپاک نخوانم. ۲۹پس چون در پی من فرستادید، بدون هیچ اعتراضی آمدم. اکنون بگویید، از چه سبب مرا طلب کرده‌اید؟» ۳۰کُرنِلیوس پاسخ داد: «چهار روز پیش در همین وقت، حوالی ساعت نهم، در خانۀ خویش به دعا مشغول بودم که ناگاه مردی در جامه‌ای نورانی در برابرم ایستاد ۳۱و گفت: ”کُرنِلیوس، دعایت مستجاب گردیده و صدقاتت در حضور خدا به یاد آورده شده است. ۳۲کسانی به یافا بفرست تا شَمعونِ معروف به پطرس را به اینجا بیاورند. او نزد شَمعونِ دَبّاغ که خانه‌اش کنار دریاست، میهمان است.“ ۳۳پس بی‌درنگ در پی تو فرستادم و تو نیز لطف کردی و آمدی. اینک همۀ ما در حضور خدا حاضریم تا هرآنچه خداوند به تو فرموده است، بشنویم.»

یوحنا ۷.۱-۱۳ (انجیل)

۱پس از این، عیسی چندی در جلیل می‌گشت، زیرا نمی‌خواست در یهودیه باشد، چرا که یهودیان در پی کشتنش بودند. ۲چون عید خیمه‌ها که از اعیاد یهود بود، نزدیک شد، ۳برادران عیسی به او گفتند: «اینجا را ترک کن و به یهودیه برو تا پیروانت کارهایی را که می‌کنی ببینند، ۴زیرا هر که بخواهد شناخته شود، در نهان کار نمی‌کند. تو که این کارها را می‌کنی، خود را به جهان بنما.» ۵زیرا حتی برادرانش نیز به او ایمان نیاورده بودند. ۶پس عیسی به ایشان گفت: «هنوز وقت من فرا نرسیده، امّا برای شما هر وقتی مناسب است. ۷جهان نمی‌تواند از شما متنفر باشد امّا از من نفرت دارد، زیرا من شهادت می‌دهم که کارهایش بد است. ۸شما خود برای عید بروید، من [فعلاً] به این عید نمی‌آیم، زیرا وقت من هنوز فرا نرسیده است.» ۹این را گفت و در جلیل ماند. ۱۰امّا پس از آن که برادرانش برای آن عید رفتند، خود نیز رفت، امّا نه آشکارا بلکه در نهان. ۱۱پس یهودیان، هنگام عید او را جُسته، می‌پرسیدند: «آن مرد کجاست؟» ۱۲و دربارۀ او بین مردم همهمۀ بسیار بود. بعضی می‌گفتند: «مردی است نیک.» امّا بعضی دیگر می‌گفتند: «نه! بلکه مردم را گمراه می‌کند.» ۱۳لیکن چون از یهودیان می‌ترسیدند، هیچ‌کس دربارۀ او آشکارا سخن نمی‌گفت.

یادبودها

شهید باکره گلیکریا (۱۴۱)

At a pagan festival in Thrace, when the Governor of the region was offering sacrifice to the idols, St Glyceria entered the temple and declared herself to be a handmaid of Christ. When the governor commanded her to make sacrifice to the gods, she overturned the statue of Zeus, smashing it to pieces. For this, and for her continued refusal to deny her faith, she was seized and subjected to many tortures. First, the governor had her sealed in a prison cell with the intention of starving her to death; but an angel appeared to Glykeria and gave her heavenly food. When enough time had passed that the governor was certain that Glykeria had perished, he opened her cell, and all present were astonished to see her alive, healthy and full of joy. At this her jailer, Laodicius, confessed Christ and was beheaded. Glykeria was then thrown into a fire, but stood in it unharmed, praising God like the Three Children in Babylon. Finally she was cast to wild beasts, where she gave up her soul to God. A healing myrrh flowed from her relics.

شهید مقدس الکساندر روم (۲۹۸)

He was an eighteen-year-old soldier in the army of the Emperor Maximian. When a public sacrifice was made to the Roman idols, Alexander refused to take part, for which he was brought before the Captain Tiberian, who told him he must either deny Christ or die. When he stood fast for Christ, he was arrested and taken through Macedonia to Byzantium, being cruelly tortured at every stop along the way. But everywhere he went, the Christians flocked to him, encouraging him and asking his blessing. His mother, Pimenia, travelled with him for the entire journey. In all his sufferings, Alexander was visited many times by an angel of God, who relieved his pain and encouraged him. As his Lord had commanded, Alexander loved and prayed for his enemies: At a place called Carasura, when the soldiers guarding him were suffering from thirst, he prayed, and a spring of cold water burst out of a dry place.

Finally, on the bank of the river Ergina, Tiberian ordered that Alexander be beheaded. As the executioner raised his sword, he saw radiant angels of God all around the holy Martyr, and was afraid to strike. Alexander asked the executioner why he had stayed his hand and, hearing the answer, prayed to God that he might send the angels away so that the executioner would not be afraid. The angels vanished, and Alexander received his crown of martyrdom. Pimenia, his mother, buried her son’s body, and many miracles of healing were worked at his grave. Some time later, Alexander appeared to his mother and told her of her approaching death, which occurred not long afterward.