خوانشهای کتاب مقدس
لوقا ۲۲.۱-۳۹
(انجیل, داماد)
۱و امّا عید فَطیر که به پِسَخ معروف است نزدیک میشد،
۲و سران کاهنان و علمای دین در جستجوی راهی مناسب برای کشتن عیسی بودند، زیرا از شورش مردم بیم داشتند.
۳آنگاه شیطان در یهودای معروف به اَسخَریوطی که یکی از دوازده شاگرد بود، رخنه کرد.
۴او نزد سران کاهنان و فرماندهان نگهبانان معبد رفت و با آنان گفتگو کرد که چگونه عیسی را به دست ایشان تسلیم کند.
۵آنان شاد شدند و موافقت کردند مبلغی به او بدهند.
۶او نیز پذیرفت و در پی فرصت بود تا در غیاب مردم، عیسی را به آنان تسلیم کند.
۷پس روز عید فَطیر که میبایست برۀ پِسَخ قربانی شود، فرا رسید.
۸عیسی، پطرس و یوحنا را فرستاده، گفت: «بروید و شام پِسَخ را برایمان تدارک ببینید تا بخوریم.»
۹پرسیدند: «کجا میخواهی تدارک ببینیم؟»
۱۰پاسخ داد: «هنگامی که داخل شهر میشوید، مردی با کوزهای آب به شما برمیخورد. از پی او به خانهای بروید که بدان داخل میشود
۱۱و به صاحبخانه بگویید: ”استاد میگوید: ’میهمانخانه کجاست تا شام پِسَخ را با شاگردانم بخورم؟“‘
۱۲او بالاخانۀ بزرگ و مفروشی به شما نشان خواهد داد. در آنجا تدارک ببینید.»
۱۳آنها رفتند و همه چیز را همانگونه یافتند که به ایشان گفته بود، و پِسَخ را تدارک دیدند.
۱۴ساعت مقرر فرا رسید و عیسی با رسولان خود بر سفره بنشست.
۱۵آنگاه به ایشان گفت: «اشتیاق بسیار داشتم پیش از رنج کشیدنم، این پِسَخ را با شما بخورم.
۱۶زیرا به شما میگویم که دیگر از آن نخواهم خورد تا آن هنگام که در پادشاهی خدا تحقق یابد.»
۱۷پس جامی برگرفت و شکر کرد و گفت: «این را بگیرید و میان خود تقسیم کنید.
۱۸زیرا به شما میگویم که تا آمدن پادشاهی خدا دیگر از محصول مو نخواهم نوشید.»
۱۹همچنین نان را برگرفته، شکر کرد و پاره نمود و به آنها داد و گفت: «این بدن من است که برای شما داده میشود؛ این را به یاد من به جا آرید.»
۲۰به همینسان، پس از شام جام را برگرفت و گفت: «این جام، عهد جدید است در خون من، که بهخاطر شما ریخته میشود.
۲۱امّا دست آن کس که قصد تسلیم من دارد، با دست من در سفره است.
۲۲پسر انسان آنگونه که مقدّر است، خواهد رفت، امّا وای بر آن کس که او را تسلیم دشمن میکند.»
۲۳آنگاه به پرسش از یکدیگر آغاز کردند که کدامیک چنین خواهد کرد.
۲۴نیز جدالی میانشان درگرفت در این باره که کدامیک از ایشان بزرگتر است.
۲۵عیسی بدیشان گفت: «پادشاهانِ دیگرْ قومها بر ایشان سروری میکنند؛ و حاکمانِ ایشان ’ولینعمت‘ خوانده میشوند.
۲۶امّا شما چنین مباشید. بزرگترین در میان شما باید همچون کوچکترین باشد و رهبر باید همچون خادم بُوَد.
۲۷زیرا کدامیک بزرگتر است، آن که بر سفره نشیند یا آن که خدمت کند؟ آیا نه آن که بر سفره نشیند؟ امّا من در میان شما همچون خادم هستم.
۲۸«شما کسانی هستید که در آزمایشهای من در کنارم ایستادید.
۲۹پس همانگونه که پدرم پادشاهیای به من عطا کرد، من نیز به شما عطا میکنم،
۳۰تا بر سفرۀ من در پادشاهی من بخورید و بیاشامید و بر تختها بنشینید و بر دوازده قبیلۀ اسرائیل داوری کنید.
۳۱«ای شَمعون، ای شَمعون، شیطان اجازه خواست شما را همچون گندم غَربال کند.
۳۲امّا من برای تو دعا کردم تا ایمانت تلف نشود. پس چون بازگشتی، برادرانت را استوار بدار.»
۳۳امّا او در پاسخ گفت: «ای سرورم، من آمادهام با تو به زندان بروم و جان بسپارم.»
۳۴عیسی جواب داد: «پطرس، بدان که امروز پیش از بانگ خروس، سه بار انکار خواهی کرد که مرا میشناسی.»
۳۵سپس از آنها پرسید: «آیا زمانی که شما را بدون کیسۀ پول و توشهدان و کفش گسیل داشتم، به چیزی محتاج شدید؟» پاسخ دادند: «نه، به هیچ چیز.»
۳۶پس به آنها گفت: «امّا اکنون هر که کیسه یا توشهدان دارد، آن را برگیرد و اگر شمشیر ندارد، جامۀ خود را فروخته، شمشیری بخرد.
۳۷زیرا این نوشته باید دربارۀ من تحقق یابد که: ”او از خطاکاران محسوب شد.“ آری، آنچه دربارۀ من نوشته شده، در شرف تحقق است.»
۳۸شاگردان گفتند: «ای خداوند، بنگر، دو شمشیر داریم.» به ایشان گفت: «کافی است!»
۳۹سپس عیسی بیرون رفت و بنا به عادت، راهی کوه زیتون شد و شاگردانش نیز از پی او رفتند.
یوحنا ۱۰.۱-۹
(انجیل نماز صبحگاهی, قدیس اینوسنت)
۱«آمین، آمین، به شما میگویم، آن که از در به آغل گوسفندان داخل نشود، بلکه از راهی دیگر بالا رود، دزد و راهزن است.
۲امّا آن که از در به درون آید، شبان گوسفندان است.
۳دربان، در بر او میگشاید و گوسفندان به صدای او گوش فرا میدهند؛ او گوسفندان خویش را به نام میخواند، و آنها را بیرون میبرد.
۴چون همۀ گوسفندان خود را بیرون بَرَد، پیشاپیش آنها گام برمیدارد و گوسفندان از پی او میروند، زیرا صدایش را میشناسند.
۵امّا هرگز از پی بیگانه نمیروند، بلکه از او میگریزند، زیرا صدای بیگانگان را نمیشناسند.»
۶عیسی این تمثیل را برایشان بیان کرد، امّا آنان درنیافتند بدیشان چه میگوید.
۷پس بار دیگر بدیشان گفت: «آمین، آمین، به شما میگویم، من برای گوسفندان، ’در‘ هستم؛
۸آنان که پیش از من آمدند، همگی دزد و راهزنند، امّا گوسفندان به آنان گوش فرا ندادند.
۹من ’در‘ هستم؛ هر که از راه من داخل شود نجات خواهد یافت، و آزادانه به درون خواهد آمد و بیرون خواهد رفت و چراگاه خواهد یافت.
ارمیا ۱۱.۱۸-۱۲.۵, ۹-۱۱, ۱۴-۱۵
(ساعت اول)
۱۸خداوند آن را بر من آشکار ساخت، پس آن را دانستم، زیرا در آن زمان اعمال ایشان را به من نشان داد.
۱۹اما من همچون برهای دستآموز بودم که به کشتارگاه ببرند. نمیدانستم که دسیسهها بر ضد من کرده، میگفتند: «درخت را با میوهاش برکَنیم، او را از زمینِ زندگان منقطع سازیم تا دیگر نامی از او در یادها نماند.»
۲۰اما تو ای خداوند لشکرها و ای داور عادل که آزمایندۀ دل و ذهنی، بگذار انتقامی را که از ایشان میکِشی، ببینم، زیرا که دعوی خویش نزد تو آوردهام.
۲۱از این رو خداوند دربارۀ عَناتوتیان که قصد جان تو کردهاند و میگویند: «به نام خداوند نبوّت مکن، وگرنه به دست ما کشته خواهی شد»، چنین میفرماید،
۲۲آری، خداوند لشکرها چنین میگوید: «اینک آنها را مجازات خواهم کرد؛ جوانانشان به دَمِ شمشیر خواهند مرد و پسران و دخترانشان از قحطی هلاک خواهند شد.
۲۳کسی از ایشان باقی نخواهد ماند. زیرا که در سالِ مجازاتِ عَناتوتیان، بر ایشان بلا خواهم فرستاد.»
۱تو عادلی، ای خداوند، هرگاه شکایتی به حضورت میآورم؛ با این حال، با تو از عدالت سخن خواهم گفت. چرا طریق شریران کامیاب میشود؟ چرا خیانتپیشگان جملگی در آسایشند؟
۲تو آنان را غرس میکنی، و ریشه میدوانند؛ نمو میکنند و میوه میآورند. تو به دهان ایشان نزدیکی، اما از قلبشان دور.
۳اما تو، ای خداوند، مرا میشناسی؛ مرا میبینی و اندیشههایم را دربارۀ خود میآزمایی. ایشان را همچون گوسفندانِ کُشتاری بیرون بِکِش، و برای روزِ کشتار جدایشان کن.
۴تا به کی این سرزمین به ماتم نشیند و گیاهان همۀ صحراها خشک مانَد؟ به سبب شرارت ساکنان آن، چارپایان و پرندگان هلاک گشتهاند؛ زیرا میگویند: «او به عاقبتِ ما توجهی ندارد.»
۵«اگر وقتی با پیادگان دویدی تو را خسته کردند، پس چگونه با اسبان برابری توانی کرد؟ و اگر اعتمادت را بر سرزمینی ایمن نهادهای، در بیشههای اطراف اردن چه خواهی کرد؟
۹آیا میراث من برایم همچون مرغ شکاری یا کَفتار نگشته است؟ آیا دیگر مرغانِ شکاری از هر سو بر او حمله نمیآورند؟ بروید و جانوران درّنده را جملگی گرد آورید، تا بیایند و بخورند.
۱۰شبانانِ بسیار تاکستان مرا ویران کرده، و زمین مرا پایمال نمودهاند؛ آنان زمین مرغوب مرا، به بیابانی متروک بَدَل کردهاند.
۱۱آن را بهکل ویران ساختهاند، و آن ویران شده، نزد من به ماتم نشسته است. این سرزمین یکسره ویران گشته، اما کسی را پروای آن نیست.
۱۴خداوند دربارۀ تمامی همسایگانِ شریرِ خود که بر میراثِ او برای قومش اسرائیل دستِ تطاول دراز کردهاند، چنین میفرماید: «من آنان را از سرزمینشان بر خواهم کَند و خاندان یهودا را از میان ایشان بر خواهم کَند.
۱۵اما پس از بَرکَندنشان، بار دیگر بر ایشان رحم خواهم کرد و هر یک را به میراث و سرزمین خویش باز خواهم گردانید.
خروج ۱۹.۱۰-۱۹
(نماز شامگاهی)
۱۰خداوند به موسی فرمود: «نزد قوم برو و ایشان را امروز و فردا تقدیس کن. به آنها بگو جامههای خود را بشویند
۱۱و روز سوّم آماده باشند، زیرا در روز سوّم خداوند در برابر دیدگان همۀ قوم بر کوه سینا نزول خواهد کرد.
۱۲حدودی گرداگرد کوه برای قوم قرار بده و به ایشان بگو: ”مبادا از کوه بالا روید یا حتی دامنۀ کوه را لمس کنید! هر که کوه را لمس کند، هرآینه کشته شود.
۱۳او باید سنگسار گردد یا به تیر کشته شود؛ دست کسی نباید به او بخورد. خواه انسان و خواه چارپا، هر چه باشد، نباید زنده بماند.“ تنها زمانی که کَرِنا نواخته شود، میتوان از کوه بالا رفت.»
۱۴پس از آنکه موسی از کوه نزد قوم به زیر آمد، مردم را تقدیس کرد، و آنها جامههای خود را شستند.
۱۵آنگاه به قوم گفت: «خود را برای روز سوّم آماده کنید. با زنان نزدیکی مکنید.»
۱۶صبح روز سوّم رعد و برق درگرفت و ابری غلیظ بر کوه پدیدار گشت و آواز بس بلندِ کَرِنا به گوش رسید، چندان که قومی که در اردوگاه بودند، همه بر خود لرزیدند!
۱۷آنگاه موسی قوم را برای ملاقات با خدا از اردوگاه بیرون برد، و آنها در پای کوه آماده ایستادند.
۱۸کوه سینا را دود فرا گرفته بود، زیرا خداوند در آتش بر آن نازل شده بود. دودِ آن همچون دود کوره بالا میرفت، و تمامی کوه بهشدّت میلرزید.
۱۹چون آواز کَرِنا بس بلندتر و بلندتر میشد، موسی سخن میگفت و خدا به صدا او را پاسخ میداد.
ایوب ۳۸.۱-۲۳; ۴۲.۱-۵
(نماز شامگاهی)
۱آنگاه خداوند از میان گردباد ایوب را پاسخ داده، گفت:
۲«این کیست که با سخنان عاری از معرفت تدبیر مرا در هالۀ ابهام فرو میبرَد؟
۳اکنون کمر خویش چون مرد ببند؛ از تو میپرسم و مرا پاسخ ده!
۴«آنگاه که زمین را بنیان نهادم، کجا بودی؟ اگر فهم داری، مرا پاسخ ده!
۵کیست که اندازههای آن را تعیین کرد؟ اگر میدانی بگو! یا کیست که ریسمان اندازهگیری بر آن کشید؟
۶پایههایش بر چه چیز نهاده شد؟ و کیست که سنگ زاویۀ آن را نهاد،
۷آنگاه که ستارگان صبح با هم سرود خواندند، و پسران خدا همگی فریاد شادی سر دادند؟
۸«کیست که دریا را به درها مسدود ساخت، آنگاه که از رَحِم بیرون جَست،
۹آنگاه که ابرها را جامۀ آن ساختم و تاریکی غلیظ را قنداق آن،
۱۰و از برایش حدود قرار دادم و پشتبندها و درها تعیین کردم،
۱۱و گفتم: ”تا اینجا میتوانی پیش آیی و بس، و در اینجا امواج سرکِشات باید بازایستد“؟
۱۲«آیا در هیچیک از روزهای زندگیات به صبح فرمان دادهای، یا فجر را از مکانش آگاهانیدهای،
۱۳تا کرانهای زمین را فرو گیرد، و شریران از آن تکانده شوند؟
۱۴زمین چون موم زیرِ خاتم مبدل میشود، و شمایل آن همچون نقشهای جامه، نمایان میگردد.
۱۵نورِ شریران از ایشان گرفته میشود، و بازوی افراشتۀ آنها میشکند.
۱۶«آیا به چشمههای دریا داخل شدهای، یا در اعماق ژرفا گام زدهای؟
۱۷آیا دروازههای مرگ بر تو آشکار شده است، یا دروازههای تاریکی غلیظ را دیدهای؟
۱۸آیا گسترۀ زمین را درک کردهای؟ مرا بگو، اگر این همه را میدانی!
۱۹«راه مسکنِ نور کدام است، و مکان تاریکی کجاست،
۲۰تا آنها را به قلمروشان برسانی، و راههای منزلگهشان را درک کنی؟
۲۱البته که میدانی، زیرا که پیشتر مولود شده بودی، و شمار روزهایت بسیار است!
۲۲«آیا به مخزنهای برف داخل شدهای، یا خزائن تگرگ را دیدهای،
۲۳که آنها را برای زمانِ تنگی نگاه داشتهام، به جهت روز نبرد و جنگ؟
۱آنگاه ایوب خداوند را پاسخ داده، گفت:
۲«میدانم که به انجام هر چیز توانایی، و هیچ قصد تو را مانع نتوان شد.
۳فرمودی ”این کیست که بدون معرفت تدبیر مرا در هالۀ ابهام فرو میبرَد؟“ آری، من از آنچه نمیفهمیدم، سخن گفتم، از چیزهای فراتر از عقل من که آنها را نمیدانستم.
۴«فرمودی ”بشنو تا سخن گویم. از تو میپرسم و مرا پاسخ ده.“
۵گوشِ من دربارۀ تو شنیده بود، اما حال چشمانم تو را میبیند؛
اشعیا ۵۰.۴-۱۱
(نماز شامگاهی)
۴خداوندگارْ یهوه زبانِ شاگرد به من بخشیده است تا بدانم چگونه خستگان را به کلام تقویت دهم. او صبح به صبح بیدارم میکند؛ آری، گوش مرا بیدار میکند تا همچون شاگردان بشنوم.
۵خداوندگارْ یهوه گوش مرا گشود، و من سرکشی نکردم و روی برنتافتم.
۶پشت خود را به آنان سپردم که مرا زدند، و رخسار خویش را به آنان که ریش مرا کَندند؛ آری از رسوایی و آب دهان، روی خود را نپوشاندم.
۷از آنجا که خداوندگارْ یهوه یاریام میدهد، هرگز رسوا نخواهم شد. پس روی خود را چون سنگ خارا ساختهام، و میدانم که سرافکنده نخواهم شد.
۸آن که مرا تبرئه میکند نزدیک است، پس کیست که مرا متهم سازد، تا رو در رو بایستیم! مدعی من کیست؟ بگذار نزدیک من آید.
۹هان خداوندگارْ یهوه یاریام میدهد، پس کیست که مرا محکوم کند؟ آنان جملگی همچون جامه مندرس خواهند شد، و بید آنها را خواهد خورد.
۱۰کیست از شما که از خداوند میترسد، و سخن خادم او را میشنود؟ هر که در تاریکی سالک است و روشنایی ندارد، بگذار بر نام یهوه توکل کند و بر خدای خویش اعتماد بندد.
۱۱اما همۀ شما که آتش میافروزید، و به مشعلها مجهزید، بروید و در نور آتش خویش سالک شوید، در نور مشعلهایی که افروختهاید. اما این از دست من به شما خواهد رسید که در عذاب خواهید مرد!
Composite ۲ - امثال ۱۰, ۳, ۸
(نماز شامگاهی, قدیس اینوسنت)
۱The memory of a just man is praised, and the Lord’s blessing is upon his head. Blessed is one who has found wisdom; a mortal who knows understanding. To import her is better than treasures of gold and silver. She is more valuable than precious stones; nothing of value equals her worth. Justice proceeds from her mouth; she bears law and mercy on her tongue. Therefore, my children, listen to me, for I speak weighty things. And blessed is the one who keeps my ways. For my goings out are the goings out of life, and favour is prepared from the Lord. Therefore I exhort you, and utter my voice to the children of humankind. Because I, Wisdom, have prepared counsel, knowledge and understanding. I have called on them. Counsel and sureness are mine; prudence is mine, strength is mine. I love those who are my friends, while those who seek me will find grace. You innocent, then, understand cunning; you untaught, take it to heart. Listen to me, for I will speak weighty things, and I will open right things from my lips. Because my throat will meditate truth; lying lips are abominable before me. All the words of my mouth are with justice, there is nothing crooked in them nor twisted. They are all straight for those who understand, and right for those who find knowledge. For I teach you what is true, that your hope may be in the Lord and that you may be filled with spirit.
Composite ۳ - حکمت سلیمان ۴, ۵
(نماز شامگاهی, قدیس اینوسنت)
۱A just man if he comes to his end will be at rest. A just man who dies will condemn the ungodly who are alive; for they will see the end of a just man and will not understand what they counselled concerning him. For the Lord will break the ungodly, render them voiceless and cast them headlong, and he will shake them from the foundations and they will be utterly worsted in sorrow, and their memory shall perish. They shall come with fear at the accounting of their sins, and their iniquities will convict them to their face. Then the just will stand with much boldness in the face of those who afflicted him and made his toils of no account. When they see this they will be troubled with great fear and will be amazed at the wonder of his salvation. For they will say as they repent and with anguish they will groan and say: Is this he whom we fools once made a laughing stock and a byword of reproach? We reckoned his life folly and his end dishonour. How has he been numbered among the children of God and his lot with the Saints? Therefore we have erred from the way of truth and the light of righteousness has not shone on us and the sun has not dawned on us. We have been filled with paths of lawlessness and destruction and journeyed through trackless paths, but have not known the way of the Lord.
Composite ۴ - Proverbs ۱۰; حکمت سلیمان ۶, ۷, ۸, ۹
(نماز شامگاهی, قدیس اینوسنت)
۱The mouth of a just man distils wisdom; the lips of men know graces. The mouth of the wise meditates wisdom; justice delivers them from death. When a just man dies hope is not lost; for a just son is born for life, and among his good things he will pluck the fruit of justice. There is light at all times for the just, and they will find grace and glory from the Lord. The tongue of the wise knows what is good, and wisdom will take its rest in their hearts. The Lord loves holy hearts; while all who are blameless in the way are acceptable to him. The wisdom of the Lord will enlighten the face of the understanding; for she anticipates those who desire her before they know it, and is easily contemplated by those who love her. One who rises for her at dawn will not toil, and one who keeps vigil because of her will be without care. For she goes about seeking those who are worthy of her, and shows herself favourably to those on her paths. Wickedness will never prevail against wisdom. Because of this I too became a lover of her beauty and became her friend, and I sought her out from my youth, and I sought to take her as my bride, because the Master of all things loved her, for she is an initiate of the knowledge of God and one who chooses his works. Her toils are virtues; she herself teaches sobriety and prudence; justice and courage, than which things nothing is more useful in human life. If anyone longs for much experience, she knows how to compare things of old and those that are to come. She knows the twists of words and the explanations of riddles. She foresees signs and wonders and the outcomes of seasons and times. And to all she is a good counsellor. Because immortality is in her, and fame in the fellowship of her words. Therefore I appealed to the Lord and besought him and said from my whole heart, ‘God of my Fathers and Lord of mercy, who made all things by your Word, and established humanity by your Wisdom to be sovereign over the creatures that had come into being by you, and to order the world in holiness and justice, give me Wisdom who sits by your throne, and do not reject me from among your children, for I am your servant and the son of your maid servant. Send her out from your holy dwelling and from the throne of your glory, that she may be present with me and teach me what is well pleasing before you. And she will guide me with knowledge and guard me with her glory. For all the thoughts of mortals are wretched and their ideas are unstable.’
اول قرنتیان ۱۱.۲۳-۳۲ (رساله)
۲۳زیرا من از خداوند یافتم آنچه را به شما نیز سپردم، که عیسای خداوند در شبی که او را تسلیم دشمن کردند، نان را گرفت
۲۴و شکر نموده، پاره کرد و فرمود: «این است بدن من برای شما. این را به یاد من به جای آورید.»
۲۵به همینسان، پس از شام، جام را گرفت و فرمود: «این جام، عهد جدید است در خون من. هر بار که از آن مینوشید، به یاد من چنین کنید.»
۲۶زیرا هر گاه این نان را بخورید و از این جام بنوشید، مرگ خداوند را اعلام میکنید تا زمانی که بازآید.
۲۷پس هر که به شیوهای ناشایسته نان را بخورد و از جام خداوند بنوشد، مجرم نسبت به بدن و خون خداوند خواهد بود.
۲۸امّا هر کس پیش از آنکه از نان بخورد و از جام بنوشد، خود را بیازماید.
۲۹زیرا هر که بدون تشخیصِ بدن بخورد و بنوشد، در واقع محکومیت خود را خورده و نوشیده است.
۳۰از همین روست که بسیاری از شما ضعیف و بیمارند و شماری هم خفتهاند.
۳۱امّا اگر بر خود حکم میکردیم، بر ما حکم نمیشد.
۳۲پس آنگاه که خداوند بر ما حکم میکند، تأدیب میشویم تا با دنیا محکوم نگردیم.
عبرانیان ۷.۲۶-۸.۲
(رساله, قدیس اینوسنت)
۲۶ما به چنین کاهن اعظمی نیاز داشتیم، کاهنی قدّوس، بیعیب، پاک، جدا از گناهکاران، و فراتر از آسمانها.
۲۷برخلاف دیگر کاهنان اعظم، او نیازی ندارد هر روز، نخست برای گناهان خود و سپس برای گناهان قوم، قربانی تقدیم کند. بلکه آنگاه که خود را تقدیم کرد، یک بار برای همیشه برای گناهان ایشان قربانی داد.
۲۸زیرا شریعت، انسانهایی ضعیف را به کهانت اعظم برمیگمارد، امّا سوگندی که پس از شریعت آمد، پسر را برگماشت، که جاودانه کامل شده است.
۱جان کلام در آنچه میگوییم این است که ما چنین کاهن اعظمی داریم که بر جانب راست تختِ مقام کبریا در آسمان نشسته
۲و خدمتگزار مکان اقدس یعنی آن خیمۀ حقیقی است که خداوند بر پا کرده، نه انسان.
متی ۲۶:۲-۲۰; John ۱۳:۳-۱۷; Matt ۲۶:۲۱-۳۹; Luke ۲۲:۴۳-۴۵; Matt ۲۶:۴۰-۲۷:۲
(انجیل, ترکیبی)
۲«میدانید که دو روز دیگر، عید پِسَخ فرا میرسد و پسر انسان را تسلیم خواهند کرد تا بر صلیب شود.»
۳پس سران کاهنان و مشایخ قوم در کاخ کاهن اعظم که قیافا نام داشت، گرد آمدند
۴و شور کردند که چگونه با حیله، عیسی را دستگیر کنند و به قتل رسانند.
۵ولی میگفتند: «نه در ایام عید، مبادا مردم شورش کنند.»
۶در آن هنگام که عیسی در بِیتعَنْیا در خانۀ شَمعون جذامی بود،
۷زنی با ظرفی مرمرین از عطر بسیار گرانبها نزد او آمد و هنگامی که عیسی بر سر سفره نشسته بود، عطر را بر سر او ریخت.
۸شاگردان چون این را دیدند به خشم آمده، گفتند:
۹«این اِسراف برای چیست؟ این عطر را میشد به بهایی گران فروخت و بهایش را به فقرا داد.»
۱۰عیسی متوجه شده، گفت: «چرا این زن را میرنجانید؟ او کاری نیکو در حق من کرده است.
۱۱فقیران را همیشه با خود دارید، امّا مرا همیشه نخواهید داشت.
۱۲این زن با ریختن این عطر بر بدن من، در واقع مرا برای تدفین آماده کرده است.
۱۳براستی به شما میگویم، در تمام جهان، هر جا که این انجیل موعظه شود، کار این زن نیز به یاد او بازگو خواهد شد.»
۱۴آنگاه یهودای اَسخَریوطی که یکی از دوازده شاگرد بود، نزد سران کاهنان رفت
۱۵و گفت: «به من چه خواهید داد اگر عیسی را به شما تسلیم کنم؟» پس آنان سی سکۀ نقره به وی پرداخت کردند.
۱۶از آن هنگام، یهودا در پی فرصت بود تا عیسی را تسلیم کند.
۱۷در نخستین روز عید فَطیر، شاگردان نزد عیسی آمدند و پرسیدند: «کجا میخواهی برایت تدارک ببینیم تا شام پِسَخ را بخوری؟»
۱۸او به آنان گفت که به شهر، نزد فلان شخص بروند و به او بگویند: «استاد میگوید: ”وقت من نزدیک شده است. میخواهم پِسَخ را در خانۀ تو با شاگردانم نگاه دارم.“»
۱۹شاگردان همانگونه که عیسی گفته بود، کردند و پِسَخ را تدارک دیدند.
۲۰شب فرا رسید و عیسی با دوازده شاگرد خود بر سر سفره نشست.
۳عیسی که میدانست پدر همه چیز را به دست او سپرده است و از نزد خدا آمده و به نزد او میرود،
۴از شام برخاست و ردا از تن به در آورد و حولهای برگرفته، به کمر بست.
۵سپس آب در لگنی ریخت و شروع کرد به شستن پاهای شاگردان و خشک کردن آنها با حولهای که به کمر داشت.
۶چون به شَمعون پطرس رسید، او وی را گفت: «سرور من، آیا تو میخواهی پای مرا بشویی؟»
۷عیسی پاسخ داد: «اکنون از درک آنچه میکنم ناتوانی، امّا بعد خواهی فهمید.»
۸پطرس به او گفت: «پاهای مرا هرگز نخواهی شست!» عیسی پاسخ داد: «تا تو را نشویم سهمی با من نخواهی داشت.»
۹پس شَمعون پطرس گفت: «سرور من، نه تنها پاهایم، بلکه دستها و سرم را نیز بشوی!»
۱۰عیسی پاسخ داد: «آن که استحمام کرده، سراپا پاکیزه است و به شستن نیاز ندارد، مگر پاهایش. باری، شما پاکید، امّا نه همه.»
۱۱زیرا میدانست چه کسی او را تسلیم دشمن خواهد کرد، و از همین رو گفت: «همۀ شما پاک نیستید.»
۱۲پس از آنکه عیسی پاهای ایشان را شست، ردا بر تن کرد و باز بر سفرۀ شام نشست. آنگاه از ایشان پرسید: «آیا دریافتید آنچه برایتان کردم؟
۱۳شما مرا استاد و سرورتان میخوانید و درست هم میگویید، زیرا چنین هستم.
۱۴پس اگر من که سرور و استاد شمایم پاهای شما را شستم، شما نیز باید پاهای یکدیگر را بشویید.
۱۵من با این کار، سرمشقی به شما دادم تا شما نیز همانگونه رفتار کنید که من با شما کردم.
۱۶آمین، آمین، به شما میگویم، نه غلام از ارباب خود بزرگتر است، نه فرستاده از فرستندۀ خود.
۱۷اکنون که اینها را میدانید، خوشا به حالتان اگر بدانها عمل کنید.
۲۱در حین صرف شام، عیسی گفت: «آمین، به شما میگویم، یکی از شما مرا تسلیم دشمن خواهد کرد.»
۲۲شاگردان بسیار غمگین شدند و یکی پس از دیگری از او پرسیدند: «من که آن کس نیستم، سرورم؟»
۲۳عیسی پاسخ داد: «آن که دست خود را با من در کاسه فرو میبرد، همان مرا تسلیم خواهد کرد.
۲۴پسر انسان همانگونه که دربارۀ او نوشته شده، خواهد رفت، امّا وای بر آن کس که پسر انسان را تسلیم دشمن میکند. بهتر آن میبود که هرگز زاده نمیشد.»
۲۵آنگاه یهودا، تسلیمکنندۀ وی، در پاسخ گفت: «استاد، آیا من آنم؟» عیسی پاسخ داد: «تو خود گفتی!»
۲۶چون هنوز مشغول خوردن بودند، عیسی نان را برگرفت و پس از شکرگزاری، پاره کرد و به شاگردان داد و فرمود: «بگیرید، بخورید؛ این است بدن من.»
۲۷سپس جام را برگرفت و پس از شکرگزاری آن را به شاگردان داد و گفت: «همۀ شما از این بنوشید.
۲۸این است خون من برای عهد [جدید] که بهخاطر بسیاری به جهت آمرزش گناهان ریخته میشود.
۲۹به شما میگویم که از این محصول مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در پادشاهی پدر خود، تازه بنوشم.»
۳۰آنگاه پس از خواندن سرودی، به سمت کوه زیتون به راه افتادند.
۳۱آنگاه عیسی به آنان گفت: «امشب همۀ شما به سبب من خواهید لغزید. زیرا نوشته شده، «”شبان را خواهم زد و گوسفندان گله پراکنده خواهند شد.“
۳۲امّا پس از آنکه زنده شدم، پیش از شما به جلیل خواهم رفت.»
۳۳پطرس در پاسخ گفت: «حتی اگر همه به سبب تو بلغزند، من هرگز نخواهم لغزید.»
۳۴عیسی به وی گفت: «آمین، به تو میگویم که همین امشب، پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار خواهی کرد!»
۳۵امّا پطرس گفت: «حتی اگر لازم باشد با تو بمیرم، انکارت نخواهم کرد.» سایر شاگردان نیز چنین گفتند.
۳۶آنگاه عیسی با شاگردان خود به مکانی به نام جِتْسیمانی رفت و به ایشان گفت: «در اینجا بنشینید تا من به آنجا رفته، دعا کنم.»
۳۷سپس پطرس و دو پسر زِبِدی را با خود برد و اندوهگین و مضطرب شده،
۳۸بدیشان گفت: «از فرط اندوه، به حال مرگ افتادهام. در اینجا بمانید و با من بیدار باشید.»
۳۹سپس قدری پیش رفته به رویْ بر خاک افتاد و دعا کرد: «ای پدر من، اگر ممکن است این جام از من بگذرد، امّا نه به خواست من، بلکه به ارادۀ تو.»
۴۳آنگاه فرشتهای از آسمان بر او ظاهر شد و او را تقویت کرد.
۴۴پس چون در رنجی جانکاه بود، با جدیّتی بیشتر دعا کرد، و عرقش همچون قطرات خون بر زمین میچکید.
۴۵چون از دعا برخاست و نزد شاگردان بازگشت، دید از فرط اندوه خفتهاند.
۴۰آنگاه نزد شاگردان خود بازگشت و آنها را خفته یافت. پس به پطرس گفت: «آیا نمیتوانستید ساعتی با من بیدار بمانید؟
۴۱بیدار باشید و دعا کنید تا در آزمایش نیفتید. روح مشتاق است، امّا جسم ناتوان.»
۴۲پس بار دیگر رفت و دعا کرد: «ای پدر من، اگر ممکن نیست این جامْ نیاشامیده از من بگذرد، پس آنچه ارادۀ توست انجام شود.»
۴۳چون بازگشت، ایشان را همچنان در خواب یافت، زیرا چشمانشان سنگین شده بود.
۴۴پس یک بار دیگر ایشان را به حال خود گذاشت و رفت و برای سوّمین بار همان دعا را تکرار کرد.
۴۵سپس نزد شاگردان آمد و بدیشان گفت: «آیا هنوز در خوابید و استراحت میکنید؟ اکنون ساعت مقرر نزدیک شده است و پسر انسان به دست گناهکاران تسلیم میشود.
۴۶برخیزید، برویم. اینک تسلیمکنندۀ من از راه میرسد.»
۴۷عیسی هنوز سخن میگفت که یهودا، یکی از آن دوازده تن، همراه با گروه بزرگی مسلّح به چماق و شمشیر، از سوی سران کاهنان و مشایخ قوم، از راه رسیدند.
۴۸تسلیمکنندۀ او به همراهان خود علامتی داده و گفته بود: «آن کس را که ببوسم، همان است؛ او را بگیرید.»
۴۹پس بیدرنگ به عیسی نزدیک شد و گفت: «سلام، استاد!» و او را بوسید.
۵۰عیسی به وی گفت: «ای رفیق، کار خود را انجام بده.» آنگاه آن افراد پیش آمده، بر سر عیسی ریختند و او را گرفتار کردند.
۵۱در این هنگام، یکی از همراهان عیسی دست به شمشیر برده، آن را برکشید و ضربهای به خدمتکار کاهن اعظم زد و گوشش را برید.
۵۲امّا عیسی به او فرمود: «شمشیر خود در نیام کن؛ زیرا هر که شمشیر کِشد، به شمشیر نیز کشته شود.
۵۳آیا گمان میکنی نمیتوانم هماکنون از پدر خود بخواهم که بیش از دوازده فوج فرشته به یاریام فرستد؟
۵۴امّا در آن صورت پیشگوییهای کتب مقدّس چگونه تحقق خواهد یافت که میگوید این وقایع باید رخ دهد؟»
۵۵در آن وقت، خطاب به آن جماعت گفت: «مگر من راهزنم که با چماق و شمشیر به گرفتنم آمدهاید؟ من هر روز در معبد مینشستم و تعلیم میدادم و مرا نگرفتید.
۵۶امّا این همه رخ داد تا پیشگوییهای پیامبران تحقق یابد.» آنگاه همۀ شاگردان ترکش کرده، گریختند.
۵۷آنها که عیسی را گرفتار کرده بودند، او را نزد قیافا، کاهن اعظم بردند. در آنجا علمای دین و مشایخ جمع بودند.
۵۸امّا پطرس دورادور از پی عیسی رفت تا به حیاط خانۀ کاهن اعظم رسید. پس داخل شد و با نگهبانان بنشست تا سرانجامِ کار را ببیند.
۵۹سران کاهنان و تمامی اهل شورا در پی یافتن شهادت دروغ علیه عیسی بودند تا او را بکشند؛
۶۰امّا هرچند شاهدان دروغین بسیاری پیش آمدند، چنین چیزی یافت نشد. سرانجام دو نفر پیش آمده
۶۱گفتند: «این مرد گفته است، ”من میتوانم معبد خدا را ویران کنم و ظرف سه روز آن را از نو بسازم.“»
۶۲آنگاه کاهن اعظم برخاست و خطاب به عیسی گفت: «هیچ پاسخ نمیگویی؟ این چیست که علیه تو شهادت میدهند؟»
۶۳امّا عیسی همچنان خاموش ماند. کاهن اعظم به او گفت: «به خدای زنده سوگندت میدهم که به ما بگویی آیا تو مسیح، پسر خدا هستی؟»
۶۴عیسی پاسخ داد: «تو خود چنین میگویی! و به شما میگویم که از این پس پسر انسان را خواهید دید که به دست راست قدرت نشسته، بر ابرهای آسمان میآید.»
۶۵آنگاه کاهن اعظم گریبان خود را چاک زد و گفت: «کفر گفت! دیگر چه نیاز به شاهد است؟ حال که کفر او را شنیدید،
۶۶حکم شما چیست؟» در پاسخ گفتند: «سزایش مرگ است!»
۶۷آنگاه بر صورت عیسی آبِ دهان انداخته، او را زدند. بعضی نیز به او سیلی زده،
۶۸میگفتند: «ای مسیح، نبوّت کن و بگو چه کسی تو را زد؟»
۶۹و امّا پطرس بیرون خانه، در حیاط نشسته بود که خادمهای نزد او آمد و گفت: «تو هم با عیسای جلیلی بودی!»
۷۰امّا او در حضور همه انکار کرد و گفت: «نمیدانم چه میگویی!»
۷۱سپس به سوی سرسرای خانه رفت. در آنجا خادمهای دیگر او را دید و به حاضرین گفت: «این مرد نیز با عیسای ناصری بود!»
۷۲پطرس این بار نیز انکار کرده، قسم خورد که «من این مرد را نمیشناسم.»
۷۳اندکی بعد، جمعی که آنجا ایستاده بودند، پیش آمدند و به پطرس گفتند: «شکی نیست که تو هم یکی از آنها هستی! از لهجهات پیداست!»
۷۴آنگاه پطرس لعن کردن آغاز کرد و قسم خورده، گفت: «این مرد را نمیشناسم!» همان دم خروس بانگ زد.
۷۵آنگاه پطرس سخنان عیسی را به یاد آورد که گفته بود: «پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار خواهی کرد!» پس بیرون رفت و بهتلخی بگریست.
۱صبح زود، همۀ سران کاهنان و مشایخ گرد آمده، با هم شور کردند که عیسی را بکشند.
۲پس او را دستبسته بردند و به پیلاتُسِ والی تحویل دادند.
یوحنا ۱۰.۹-۱۶
(انجیل, قدیس اینوسنت)
۹من ’در‘ هستم؛ هر که از راه من داخل شود نجات خواهد یافت، و آزادانه به درون خواهد آمد و بیرون خواهد رفت و چراگاه خواهد یافت.
۱۰دزد نمیآید جز برای دزدیدن و کشتن و نابود کردن؛ من آمدهام تا ایشان حیات داشته باشند و از آن به فراوانی بهرهمند شوند.
۱۱«من شبان نیکو هستم. شبان نیکو جان خود را در راه گوسفندان مینهد.
۱۲مزدور، چون شبان نیست و گوسفندان از آنِ او نیستند، هر گاه بیند گرگ میآید، گوسفندان را واگذاشته میگریزد و گرگ بر آنها حمله میبرد و آنها را میپراکَنَد.
۱۳مزدور میگریزد، چرا که مزدوری بیش نیست و به گوسفندان نمیاندیشد.
۱۴من شبان نیکو هستم. من گوسفندان خود را میشناسم و گوسفندان من مرا میشناسند،
۱۵همانگونه که پدر مرا میشناسد و من پدر را میشناسم. من جان خود را در راه گوسفندان مینهم.
۱۶گوسفندانی دیگر نیز دارم که از این آغل نیستند. آنها را نیز باید بیاورم و آنها نیز به صدای من گوش فرا خواهند داد. آنگاه یک گله خواهند شد با یک شبان.
یوحنا ۱۳.۱-۱۱
(انجیل, در شستشوی پاها)
۱پیش از عید پِسَخ، عیسی آگاه از اینکه ساعت او رسیده است تا از این جهان نزد پدر برود، کسان خود را که در این جهان دوست میداشت، تا به حد کمال محبت کرد.
۲هنگام شام بود. ابلیس پیشتر در دل یهودای اَسخَریوطی، پسر شَمعون، نهاده بود که عیسی را تسلیم دشمن کند.
۳عیسی که میدانست پدر همه چیز را به دست او سپرده است و از نزد خدا آمده و به نزد او میرود،
۴از شام برخاست و ردا از تن به در آورد و حولهای برگرفته، به کمر بست.
۵سپس آب در لگنی ریخت و شروع کرد به شستن پاهای شاگردان و خشک کردن آنها با حولهای که به کمر داشت.
۶چون به شَمعون پطرس رسید، او وی را گفت: «سرور من، آیا تو میخواهی پای مرا بشویی؟»
۷عیسی پاسخ داد: «اکنون از درک آنچه میکنم ناتوانی، امّا بعد خواهی فهمید.»
۸پطرس به او گفت: «پاهای مرا هرگز نخواهی شست!» عیسی پاسخ داد: «تا تو را نشویم سهمی با من نخواهی داشت.»
۹پس شَمعون پطرس گفت: «سرور من، نه تنها پاهایم، بلکه دستها و سرم را نیز بشوی!»
۱۰عیسی پاسخ داد: «آن که استحمام کرده، سراپا پاکیزه است و به شستن نیاز ندارد، مگر پاهایش. باری، شما پاکید، امّا نه همه.»
۱۱زیرا میدانست چه کسی او را تسلیم دشمن خواهد کرد، و از همین رو گفت: «همۀ شما پاک نیستید.»
یوحنا ۱۳.۱۲-۱۷
(انجیل, بعد از شستشوی پاها)
۱۲پس از آنکه عیسی پاهای ایشان را شست، ردا بر تن کرد و باز بر سفرۀ شام نشست. آنگاه از ایشان پرسید: «آیا دریافتید آنچه برایتان کردم؟
۱۳شما مرا استاد و سرورتان میخوانید و درست هم میگویید، زیرا چنین هستم.
۱۴پس اگر من که سرور و استاد شمایم پاهای شما را شستم، شما نیز باید پاهای یکدیگر را بشویید.
۱۵من با این کار، سرمشقی به شما دادم تا شما نیز همانگونه رفتار کنید که من با شما کردم.
۱۶آمین، آمین، به شما میگویم، نه غلام از ارباب خود بزرگتر است، نه فرستاده از فرستندۀ خود.
۱۷اکنون که اینها را میدانید، خوشا به حالتان اگر بدانها عمل کنید.
یادبودها
قدیس اینوسنت, روشنگر آلاسکا و سیبری (۱۸۷۹)
He was born in Siberia in 1797 to a clerical family, and became a married parish priest in Irkutsk. A devout explorer, John Kriukov, told him of the great spiritual needs among the Russian and native peoples in Alaska, then Russian territory. Moved to serve Christ in this very difficult environment, he and his family arrived in Alaska in 1824. He quickly learned the Aleut language and worked humbly and tirelessly among the Aleuts. His spiritual classic, An Indication of the Way to the Kingdom of Heaven, was originally written in Aleut and later translated into many languages.
While he was visiting Russia in 1838, his wife died; one year later he was tonsured a monk and given the name of Innocent (he had been Fr John Veniaminov). Almost immediately after his tonsuring he was, without warning, raised to the rank of Bishop of all Eastern Siberia and Russian America, probably the largest diocese in the world at that time. Returning to Alaska, he continued his missionary work with vigor, often traveling among Aleut and Tlingit settlements in his own kayak. Wherever he went, he found the Alaskan people hungry for the faith, and his labors bore rich fruit which is still obvious today: Alaska has more Orthodox churches per capita than any other state.
In old age he was made Metropolitan of Moscow, head of the entire Russian Orthodox Church. His concern for Christian mission was undiminished, and as Metropolitan he created the Orthodox Missionary Society. He reposed on Holy Saturday of 1879.
کشیششهید هیپاتیوس, اسقف گانگرا (۳۲۶)
He was born in Cilicia in Asia Minor, and became Bishop of Gangra, the capital of Paphlagonia. He took part in the First Ecumenical Council, where he was praised by all for his piety and miracles. It is said that the Emperor Constantius kept a bust of Hypatius in his palace as a weapon against demonic powers. The Saint was murdered by the Novatians, a sect which believed that there is no forgiveness for sins committed after Baptism. [The popularity of this belief helps to explain why many believers at that time postponed baptism until very late in life.] As Hypatius was traveling home from Constantinople, they attacked him on the road and stoned him to death. A woman who took part in the attack went mad and began to beat herself with a stone; she was only healed when her friends took her to the grave of St Hypatius and prayed for her. Restored by his compassionate intercession, she spent the rest of her life in repentance and prayer.
قدیس یونا, متروپولیت مسکو (۱۴۶۱)
He became a monk at the age of twelve and lived in the Simonov Monastery near Moscow. He later became Bishop of Ryazan, then was chosen as Metropolitan of Moscow (at this time the Russian Church was still under the Patriarchate of Constantinople, and the Metropolitanate of Moscow was its highest office). But through some political intrigue, a man named Isidore became Metropolitan instead. It was this Isidore who attended the Council of Florence and voted for the infamous Union with Rome perpetrated there. When he returned to Moscow three years later he was condemned as an apostate and exiled. Bishop Jonah at last became Metropolitan in his place. In his lifetime he was widely known as a healer, wonder-worker, seer and spiritual father. In his last years he prayed to suffer greatly through some illness, so as to be purified by his sufferings. In answer to this prayer, he was given wounds in his feet, of which he died. His relics continued to perform many wonders. The Prologue recounts, “A dumb man, John, was brought to the saint’s relics. John kissed Jonah’s hand and, as he related afterwards, the hand grabbed hold of his tongue and he felt a sharp pain. When it let his tongue go, he went back to his friends — and spoke as if he had never been dumb.”