Orthodox Calendar

۱۰ آوریل ۲۰۲۸
دوشنبه بزرگ و مقدس

روزه بزرگ — بدون استثنا

یادداشت‌های مراسم

  • لیتورژی پیش‌تقدیس‌شده

یادبودها

  • قدیس هیلاریون جدید (۷۵۴)
  • آرامش جرونتیسا گاوریلیا (۱۹۹۲) (۱۵ مارس ت.ق)

خوانش‌های کتاب مقدس

متی ۲۱.۱۸-۴۳ (انجیل, داماد)

۱۸بامدادان عیسی در راهِ بازگشت به شهر، گرسنه شد. ۱۹در کنار راه، درخت انجیری دید و به سوی آن رفت، امّا جز برگ چیزی بر آن نیافت. پس خطاب به درخت گفت: «مباد که دیگر هرگز میوه‌ای از تو به‌بار آید!» در همان دم درخت خشک شد. ۲۰شاگردان که از دیدن این واقعه حیرت کرده بودند، از او پرسیدند: «چگونه درخت انجیر چنین زود خشک شد؟» ۲۱عیسی در پاسخ به آنان گفت: «آمین، به شما می‌گویم، اگر ایمان داشته باشید و شک نکنید، نه تنها می‌توانید آنچه بر درخت انجیر گذشت انجام دهید، بلکه هر گاه به این کوه بگویید ”از جا کنده شده، به دریا افکنده شو،“ چنین خواهد شد. ۲۲اگر ایمان داشته باشید، هرآنچه در دعا درخواست کنید، خواهید یافت.» ۲۳آنگاه عیسی وارد معبد شد و به تعلیم مردم پرداخت. در این هنگام، سران کاهنان و مشایخ قوم نزد او آمدند و گفتند: «به چه اجازه‌ای این کارها را می‌کنی؟ چه کسی این اقتدار را به تو داده است؟» ۲۴عیسی در پاسخ گفت: «من نیز از شما پرسشی دارم. اگر پاسخ گفتید، من نیز به شما می‌گویم با چه اقتداری این کارها را می‌کنم. ۲۵تعمید یحیی از کجا بود؟ از آسمان یا از انسان؟» آنها بین خود بحث کردند و گفتند: «اگر بگوییم از آسمان بود، به ما خواهد گفت، ”پس چرا به او ایمان نیاوردید؟“ ۲۶و اگر بگوییم از انسان بود، از مردم بیم داریم، زیرا همه یحیی را پیامبر می‌دانند.» ۲۷پس به عیسی پاسخ دادند: «نمی‌دانیم.» عیسی گفت: «من نیز به شما نمی‌گویم با چه اقتداری این کارها را می‌کنم. ۲۸«نظر شما چیست؟ مردی دو پسر داشت. نزد پسر نخست خود رفت و گفت: ”پسرم، امروز به تاکستان من برو و به کار مشغول شو.“ ۲۹پاسخ داد: ”نمی‌روم.“ امّا بعد تغییر عقیده داد و رفت. ۳۰پدر نزد پسر دیگر رفت و همان را به او گفت. پسر پاسخ داد: ”می‌روم، آقا،“ امّا نرفت. ۳۱کدام‌یک از آن دو پسر خواست پدر خود را به جا آورد؟» پاسخ دادند: «اوّلی.» عیسی به ایشان گفت: «آمین، به شما می‌گویم، خَراجگیران و فاحشه‌ها پیش از شما به پادشاهی خدا راه می‌یابند. ۳۲زیرا یحیی در طریق پارسایی نزد شما آمد امّا به او ایمان نیاوردید، ولی خَراجگیران و فاحشه‌ها ایمان آوردند. و شما با اینکه این را دیدید، تغییر عقیده ندادید و به او ایمان نیاوردید. ۳۳«به مَثَل دیگری گوش فرا دهید. صاحب مِلکی تاکستانی غَرْس کرد و گِرد آن دیوار کشید و چَرخُشتی در آن کَند و برجی بنا نهاد. سپس تاکستان را به چند باغبان اجاره داد و خود به سفر رفت. ۳۴چون موسم برداشت محصول فرا رسید، غلامان خود را نزد باغبانان فرستاد تا میوۀ او را تحویل بگیرند. ۳۵امّا باغبانان غلامان او را گرفته، یکی را زدند و دیگری را کشتند و سوّمی را سنگسار کردند. ۳۶دیگر بار، غلامانی بیشتر نزد آنها فرستاد، امّا باغبانان با آنها نیز همان‌گونه رفتار کردند. ۳۷سرانجام پسر خود را نزد باغبانان فرستاد و با خود گفت: ”پسرم را حرمت خواهند داشت.“ ۳۸امّا هنگامی که باغبانان پسر را دیدند، به یکدیگر گفتند: ”این وارث است. بیایید او را بکشیم و میراثش را تصاحب کنیم.“ ۳۹پس او را گرفتند و از تاکستان بیرون افکنده، کشتند. ۴۰با این اوصاف، وقتی صاحب تاکستان بیاید با این باغبانان چه خواهد کرد؟» ۴۱پاسخ دادند: «آن افراد بی‌رحم را با بی‌رحمی تمام نابود خواهد ساخت و تاکستان را به باغبانان دیگر اجاره خواهد داد تا میوۀ آن را در فصلش به او بدهند.» ۴۲آنگاه عیسی به آنان گفت: «آیا تا به حال در کتب مقدّس نخوانده‌اید که، «”سنگی که معماران رد کردند، مهمترین سنگ بنا شده است. خداوند چنین کرده و در نظر ما شگفت می‌نماید“ ؟ ۴۳پس شما را می‌گویم که پادشاهی خدا از شما گرفته و به قومی داده خواهد شد که میوۀ آن را بدهند. [

حزقیال ۱.۱-۲۰ (ساعت ششم)

۱در روز پنجمِ ماه چهارم از سال سی‌ام، آنگاه که در میان تبعیدیان بر کنارۀ رود کِبار بودم، آسمان گشوده شد و رؤیاهای خدا را دیدم. ۲آری، در روز پنجمِ ماه، که پنجمین سال تبعید یِهویاکین پادشاه بود، ۳کلام خداوند بر حِزقیالِ کاهن، پسر بوزی، بر کنارۀ رود کِبار در سرزمین کَلدانیان نازل شد؛ و دست خداوند در آنجا بر وی بود. ۴چون نگریستم، اینک تندبادی از جانب شمال برمی‌آمد، با ابری عظیم که از آن آتش برمی‌جهید و نوری درخشان گرداگرد آن بود، و در میان آتش چیزی مانند کهربا وجود داشت. ۵از میان آتش، چیزی شبیه چهار موجود زنده پدیدار شد. ظاهر آنها چنین بود: به سیمای انسان بودند، ۶اما هر یک از آنها چهار صورت داشتند و چهار بال. ۷پاهایشان راست و کف پایشان چونان سُم گوساله بود و همچون برنج صیقلی می‌درخشید. ۸زیر بالهایشان در چهار طرف، دستهای انسان بود. و صورت و بالهای آن چهار بدین‌گونه بود: ۹بالهایشان به یکدیگر می‌رسید، و هر یک مستقیم پیش می‌رفتند بی‌آنکه به جانبی روی بگردانند. ۱۰و اما در مورد شکل صورتشان: هر یک از آن چهار، صورت انسان داشتند، و نیز صورت شیر به جانب راست، و صورت گاو به جانب چپ، و نیز صورت عقاب. ۱۱چنین بود صورتشان. و اما بالهایشان به سوی بالا گسترده بود. هر یک دو بال داشتند که به بال موجود دیگر می‌رسید، و دو بال دیگر تنشان را می‌پوشانید. ۱۲هر یک از آنان مستقیم پیش می‌رفتند. هر جا که روح می‌رفت، آنان نیز می‌رفتند، و در حین رفتن، روی نمی‌گرداندند. ۱۳و اما سیمای آن موجوداتِ زنده مانند زغالِ گداخته در آتش و همچون مشعلها بود. آتش میان آن موجودات زنده پیش و پس می‌رفت، آتشی درخشان که از آن شراره‌ها برمی‌جهید. ۱۴و آن موجودات همچون برق به این سو و آن سو می‌دویدند و برمی‌گشتند. ۱۵همچنان که بدان موجودات زنده می‌نگریستم، اینک در کنار هر یک از آن موجوداتِ چهارچهره، چرخی بر زمین دیدم. ۱۶ظاهر چرخها و صنعت آنها چنین بود: همچون زِبَرجَد می‌درخشیدند و هر چهار شبیه یکدیگر بودند. ظاهر و صنعت آنها بسان چرخی در میان چرخ دیگر بود. ۱۷به هنگام حرکت، به سوی هر یک از چهار جانبِ خود پیش می‌رفتند، و در حین رفتن روی نمی‌گرداندند. ۱۸طوقه‌هایشان بلند و مَهیب بود، و طوقه‌های هر چهار، از هر طرف آکنده از چشم بود. ۱۹هرگاه آن موجودات زنده حرکت می‌کردند، چرخها نیز در کنارشان به حرکت درمی‌آمدند، و هرگاه آن موجودات زنده از زمین بلند می‌شدند، چرخها نیز بلند می‌شدند. ۲۰هر جا که روح می‌رفت، موجودات زنده نیز می‌رفتند، و چرخها نیز همراهشان بلند می‌شدند، زیرا روحِ موجودات زنده در چرخها بود.

خروج ۱.۱-۲۰ (نماز شامگاهی)

۱چنین است نام پسران اسرائیل که هر یک با اهل خانۀ خویش همراه یعقوب به مصر رفتند: ۲رِئوبین، شمعون، لاوی و یهودا؛ ۳یِساکار، زِبولون و بِنیامین؛ ۴دان و نَفتالی، جاد و اَشیر. ۵شمار نسل یعقوب بر روی هم هفتاد تن بود؛ و یوسف از پیش در مصر به سر می‌برد. ۶باری، یوسف و جملۀ برادرانش و همۀ آنان که از نسل او بودند مردند، ۷اما بنی‌اسرائیل بارور و کثیر گشته، به شماره بسیار زیاد شدند، چندان که آن سرزمین از آنان پر شد. ۸آنگاه پادشاهی تازه در مصر به پا خاست که یوسف را نمی‌شناخت. ۹او به قوم خود گفت: «به خود آیید که بنی‌اسرائیل از ما فزونتر و نیرومندتر گشته‌اند. ۱۰باید به زیرکی با آنان رفتار کنیم، وگرنه از این نیز فزونتر خواهند شد و اگر جنگی درگیرد، به دشمنانمان خواهند پیوست و با ما خواهند جنگید، و از سرزمین ما خواهند گریخت.» ۱۱پس مصریان سرکارگرانی بی‌رحم بر بنی‌اسرائیل گماشتند تا بر آنان با کارِ اجباری ستم کنند. بنی‌اسرائیل شهرهای فیتوم و رَمِسیس را برای فرعون ساختند تا انبار آذوقۀ آنها گردد. ۱۲ولی هر چه بیشتر بر بنی‌اسرائیل ستم می‌کردند، بیشتر افزوده و منتشر می‌گشتند؛ پس مصریان از بنی‌اسرائیل بیمناک شدند ۱۳و بی‌رحمانه آنان را به بیگاری واداشتند. ۱۴آنها با تحمیل کارهای طاقت‌فرسا چون خشت زدن و ملاط ساختن و هر نوع کار دیگر در مزارع، زندگی را به کام بنی‌اسرائیل تلخ می‌کردند. ایشان در هر کارِ اجباری که بر دوش بنی‌اسرائیل می‌نهادند با ایشان بی‌رحمانه رفتار می‌کردند. ۱۵و اما پادشاه مصر، شِفْرَه و فوعَه را که قابله‌هایی عبرانی بودند، امر کرده، ۱۶گفت: «چون فرزندانِ زنانِ عبرانی را به دنیا می‌آورید و آنها را معاینه می‌کنید، اگر نوزاد پسر بود او را بکشید، ولی اگر دختر بود زنده بگذارید.» ۱۷اما قابله‌ها از خدا ترسیدند و آنچه پادشاه مصر بدیشان گفته بود نکردند بلکه پسران را زنده گذاشتند. ۱۸پس پادشاه مصر احضارشان کرد و پرسید: «چرا چنین کردید؟ چرا پسران را زنده گذاشتید؟» ۱۹قابله‌ها پاسخ دادند: «زنان عبرانی همچون زنان مصری نیستند. آنها پُر زورند و پیش از رسیدن قابله می‌زایند.» ۲۰پس خدا به قابله‌ها احسان کرد؛ و بر شمار قوم افزوده شده، بس نیرومند گشتند.

ایوب ۱.۱-۱۲ (نماز شامگاهی)

۱در دیار عوص مردی بود ایوب نام. آن مرد بی‌عیب و صالح بود؛ از خدا می‌ترسید و از بدی اجتناب می‌کرد. ۲برای ایوب هفت پسر و سه دختر زاده شد. ۳دارایی او هفت هزار گوسفند، سه هزار شتر، پانصد جفت گاو و پانصد الاغ ماده بود، و خدمتکاران بسیار زیاد داشت. ایوب از تمامی مردمان مشرق‌زمین بزرگتر بود. ۴پسرانش هر یک به نوبۀ خود ضیافتی در خانۀ خویش می‌دادند و فرستاده، سه خواهر خود را دعوت می‌کردند تا با ایشان بخورند و بیاشامند. ۵و چون دورۀ روزهای میهمانی ایشان به پایان می‌رسید، ایوب از پی ایشان فرستاده، تقدیسشان می‌کرد، و صبح زود برخاسته، به شمار همۀ آنان قربانی تمام‌سوز تقدیم می‌نمود. زیرا ایوب می‌گفت: «شاید فرزندانم گناه ورزیده و در دل خود به خدا لعن کرده باشند.» ایوب همواره چنین می‌کرد. ۶روزی پسران خدا آمدند تا به حضور خداوند شرفیاب شوند. شیطان نیز در میان ایشان آمد. ۷خداوند از شیطان پرسید: «از کجا می‌آیی؟» شیطان به خداوند پاسخ داد: «از گشت و گذار در زمین و سِیر کردن در آن.» ۸خداوند گفت: «آیا خادم من ایوب را ملاحظه کرده‌ای؟ کسی مانند او بر زمین نیست. مردی بی‌عیب و صالح که از خدا می‌ترسد و از بدی اجتناب می‌کند.» ۹شیطان در پاسخ خداوند گفت: «آیا ایوب بی‌چشمداشت از خدا می‌ترسد؟ ۱۰آیا جز این است که گِرد او و اهل خانه و همۀ اموالش از هر سو حصار کشیده‌ای؟ تو دسترنج او را برکت داده‌ای، و چارپایانش در زمین افزون گشته‌اند. ۱۱اما اکنون دست خود دراز کن و هرآنچه دارد لمس نما، که رو در رو تو را لعن خواهد کرد.» ۱۲خداوند به شیطان گفت: «اینک هرآنچه دارد در دست توست. فقط دستت را بر خودِ او دراز مکن.» پس شیطان از حضور خداوند بیرون رفت.

متی ۲۴.۳-۳۵ (انجیل, لیتورژی پیش‌تقدیس‌شده)

۳وقتی عیسی بر کوه زیتون نشسته بود، شاگردانش در خلوت نزد او آمده، گفتند: «به ما بگو این وقایع کِی روی خواهد داد و نشانۀ آمدن تو و پایان این عصر چیست؟» ۴عیسی پاسخ داد: «به‌هوش باشید تا کسی گمراهتان نکند. ۵زیرا بسیاری به نام من خواهند آمد و خواهند گفت، ”من مسیح هستم،“ و بسیاری را گمراه خواهند کرد. ۶همچنین دربارۀ جنگها خواهید شنید و خبر جنگها به گوشتان خواهد رسید. امّا مشوش مشوید، زیرا چنین وقایعی می‌باید رخ دهد، ولی هنوز پایان فرا نرسیده. ۷نیز قومی بر قوم دیگر و حکومتی بر حکومت دیگر بر خواهند خاست. و قحطیها و زلزله‌ها در جایهای گوناگون خواهد آمد. ۸امّا همۀ اینها تنها آغاز درد زایمان است. ۹«در آن زمان شما را تسلیم خواهند کرد تا آزار بسیار بینید، و شما را خواهند کشت. همۀ قومها به‌خاطر نام من از شما نفرت خواهند داشت. ۱۰در آن روزها بسیاری از ایمان خود بازگشته، به یکدیگر خیانت خواهند کرد و از یکدیگر متنفر خواهند شد. ۱۱پیامبران دروغینِ زیادی برخاسته، بسیاری را گمراه خواهند کرد. ۱۲در نتیجۀ افزونی شرارت، محبت بسیاری به سردی خواهد گرایید. ۱۳امّا هر که تا به پایان پایدار بماند، نجات خواهد یافت. ۱۴و این بشارت پادشاهی در سرتاسر جهان اعلام خواهد شد تا شهادتی برای همۀ قومها باشد. آنگاه پایان فرا خواهد رسید. ۱۵«پس چون آنچه را دانیال نبی ’مکروهِ ویرانگر‘ نامیده در مکان مقدّس بر پا بینید-خواننده دقّت کند - ۱۶آنگاه هر که در یهودیه باشد، به کوهها بگریزد؛ ۱۷و هر که بر بام خانه باشد، برای برداشتن چیزی، فرود نیاید؛ ۱۸و هر که در مزرعه باشد، برای برگرفتن قبای خود به خانه بازنگردد. ۱۹وای بر زنان آبستن و مادران شیرده در آن روزها! ۲۰دعا کنید که فرار شما در زمستان یا در روز شَبّات نباشد. ۲۱زیرا در آن زمان چنان مصیبت عظیمی روی خواهد داد که مانندش از آغاز جهان تا کنون روی نداده، و هرگز نیز روی نخواهد داد. ۲۲اگر آن روزها کوتاه نمی‌شد، هیچ بشری جان سالم به در نمی‌برد. امّا به‌خاطر برگزیدگان کوتاه خواهد شد. ۲۳«در آن زمان، اگر کسی به شما گوید، ”ببینید، مسیح اینجاست!“ یا ”مسیح آنجاست!“ باور مکنید. ۲۴زیرا مسیحان کاذب و پیامبران دروغین برخاسته، آیات و معجزات عظیم به ظهور خواهند آورد تا اگر ممکن باشد، حتی برگزیدگان را گمراه کنند. ۲۵ببینید، پیشاپیش به شما گفتم. ۲۶بنابراین اگر به شما بگویند، ”او در بیابان است،“ به آنجا نروید؛ و اگر بگویند، ”در اندرونی خانه است،“ باور مکنید. ۲۷زیرا همچنانکه صاعقه در شرق آسمان پدید می‌آید و نورش تا به غرب می‌رسد، ظهور پسر انسان نیز چنین خواهد بود. ۲۸هر جا لاشه‌ای باشد، لاشخوران در آنجا گرد می‌آیند. ۲۹«بلافاصله، پس از مصیبتِ آن روزها «”خورشید تاریک خواهد شد و ماه دیگر نور نخواهد افشاند؛ ستارگان از آسمان فرو خواهند ریخت، و نیروهای آسمان به لرزه در‌ خواهند آمد.“ ۳۰آنگاه نشانۀ پسر انسان در آسمان ظاهر خواهد شد و همۀ طوایف جهان بر سینۀ خود خواهند زد، و پسر انسان را خواهند دید که با قدرت و جلال عظیم بر ابرهای آسمان می‌آید. ۳۱او فرشتگان خود را با نفیر بلند شیپور خواهد فرستاد و آنها برگزیدگان او را از چهار گوشۀ جهان، از یک کران آسمان تا به کران دیگر، گرد هم خواهند آورد. ۳۲«حال، از درخت انجیر این درس را فرا گیرید: به محض اینکه شاخه‌های آن جوانه زده برگ می‌دهد، درمی‌یابید که تابستان نزدیک است. ۳۳به همین‌سان، هر گاه این چیزها را ببینید، درمی‌یابید که او نزدیک، بلکه بر در است. ۳۴آمین، به شما می‌گویم، تا این همه روی ندهد، این نسل از میان نخواهد رفت. ۳۵آسمان و زمین زایل خواهد شد، امّا سخنان من هرگز زوال نخواهد پذیرفت.

یادبودها

قدیس هیلاریون جدید (۷۵۴)

He took up the monastic life when very young, and lived as a recluse for many years, and gained the grace to heal sicknesses and drive out demons by his prayers. Later he became abbot of the Monastery of Pelekete in Bithynia. During the reign of the Emperor Leo the Isaurian, he and his monastery steadfastly upheld the holy icons, and were fiercely persecuted. Hilarion and his forty monks were exiled to a prison near Ephesus, where the Saint reposed.

آرامش جرونتیسا گاوریلیا (۱۹۹۲) (۱۵ مارس ت.ق)

Mother Gavrilia, who was known to many who are still alive, has not been officially glorified by the Church, but is considered by many to be a Saint of our time. Her fine biography, Ascetic of Love, has been translated into English and several other languages. The account below is excerpted from that on the web site of St Gregory Palamas Monastery.

“The Gerontissa Gabrielia was born in Constantinople a hundred years ago on October 2/15, 1897. She grew up in the City until her family moved to Thessalonika in 1923. She went to England in 1938 and stayed there throughout the Second World War. She trained as a chiropodist and physiotherapist. In 1945 she returned to Greece where she worked with the Friends Refugee Mission and the American Farm School in Thessalonika in early post-war years. Later she opened her own therapy office in Athens until 1954. In March of that year her mother died and the office was closed. Sister Lila left Greece and traveled overland to India where she worked with the poorest of the poor, even the lepers, for five years.

“It was not until 1959 that she went to the Monastery of Mary and Martha in Bethany, Palestine, to become a nun. When she arrived she asked Fr. Theodosius the chaplain for a rule of prayer. Fr. Theodosius was somewhat surprised to find that she could read even ancient Byzantine Greek. Fr. Theodosius said, “The great elders that we hear about no longer exist. I certainly am not one. You came here to save your soul. If I start giving you rules, you will lose you soul and I will as well. But here is Fr. John. He will be your elder.” So for her first year in the monastery he set her to reading only the Gospels and St. John Climacus. (It should be noted that at that time the Ladder had not been published in modern Greek.)

“She was three years in Bethany. In April, 1962, word came that Patriarch Athenagoras of Constantinople sought to send an Orthodox monastic to Taize in France. Sister Gabrielia went by way of Taize (she spoke fluent French from childhood) to America.

“In 1963 she was back in Greece. The Gerontissa was tonsured to the Small Schema by Abbot Amphilochios (Makris) on Patmos in the Cave of St. Anthony under the Monastery of Evangelismos just before she and the nun Tomasina left again for India. Elder Amphilochios was enthusiastic at the idea a nun who would be open to the an active outreach in the world. In India she was for three year in Nani Tal in Uttar Pradesh where Fr. Lazarus Moore was the priest and where he consulted the Gerontissa in his translations of the Psalter and the Fathers. Between 1967 and 1977 the Gerontissa traveled in the Mission field of East Africa, in Europe including visiting old friends and spiritual fathers Lev Gillet and Sophrony of Essex, again to America, and briefly in Sinai where Archbishop Damianos was attempting to reintroduce women’s monasticism. She traveled extensively, with much concern and broad love for the people of God. Some of her spiritual children found her in Jerusalem beside the Tomb of Christ; others found her on the mission field of East Africa. For years beginning in about 1977, she lived hidden in a little apartment, the “House of the Angels” in Patissia in the midst of the noise and smog and confusion of central Athens. A little place, a hidden place, a precious place to those who knew her there.

“In 1989 she moved to Holy Protection hermitage on the island of Aegina, close by the shrine of St. Nectarios. There she called the last two of her spiritual children to become monastics near her, and there she continued to receive many visitors. At the start of Great Lent in 1990 she was hospitalized for lymphatic cancer. She was forty days in the hospital, leaving during Holy Week and receiving communion of Pascha. And to the puzzlement of the doctors, the cancer disappeared. It was not yet her time.

“The Gerontissa finally withdrew to quiet. With only one last nun she moved for the last time in this life, to the island of Leros. There they established the hesychastirion of the Holy Archangels. Only in this last year of her life did she accept the Great Schema at the hands of Fr. Dionysious from Little St. Anne’s Skete on Athos. He came to give her the Schema in the Chapel of the Panaghia in the Kastro on the top of Leros.

“Gerontissa Gabrielia passed from this world on March 28, 1992, having never built a monastery. Over the years, six of her spiritual children did become monastics, but never more that one or two were with her at a time. Only the angels could count the number of lives that God touched and changed through her. Her biography and collected writings were published in Greek in 1996, through the work of her last monastic daughter and the contribution of many, many others who held the Gerontissa dear. An English translation is in process [Note: it has now been published].

“Anyone who knew the Gerontissa realized that God has not left us without His saints, even down to the present day. The few words recorded here scarcely suggest the clarity and love of her soul. Words are only the tools of this world; the wonder of the Gerontissa was wrapped in the mystery of the silence of the world to come.

“She never sought a reputation. She never allowed anything about her to be published during her long life and only allowed her children to take photographs in her very last years. Those whom God touched through her called her Gerontissa; she never made herself anything but the nun Gabrielia.

“She was humility and love incarnate.”

The Gerontissa embodied an ‘ecumenism’ that might serve as a model for many in our time: she was completely loving and open to all people of all faiths, yet while working freely with protestants and Hindus in service to man, she never compromised any aspect of her Orthodox faith. Once, some protestant fellow-workers suggested that they pray together; Mother Gavrilia thanked them lovingly, but said ‘I only pray in church or alone.’