Orthodox Calendar

۱۴ نوامبر ۲۰۲۷
یکشنبه بیست‌ویکم بعد از پنطیکاست

بدون روزه

یادبودها

  • بی‌نقره‌ها و معجزه‌گران کوزما و دامیان
  • شهید جدید مقدس هلنا سینوپ (سده ۱۸)

خوانش‌های کتاب مقدس

یوحنا ۲۱.۱-۱۴ (انجیل دهم صبحگاهی)

۱پس از این وقایع، عیسی بار دیگر خود را در کنار دریاچۀ تیبِریه بر شاگردان نمایان ساخت. او این‌چنین نمایان گشت: ۲روزی شَمعون پطرس، تومای معروف به دوقلو، نَتَنائیل از مردمان قانای جلیل، پسران زِبِدی و دو شاگرد دیگر با هم بودند. ۳شَمعون پطرس به آنها گفت: «من به صید ماهی می‌روم.» آنها گفتند: «ما نیز با تو می‌آییم.» پس بیرون رفته، سوار قایق شدند. امّا در آن شب چیزی صید نکردند. ۴سحرگاهان، عیسی در کنار ساحل ایستاد؛ امّا شاگردان درنیافتند که عیسی است. ۵او به آنها گفت: «ای فرزندان، چیزی برای خوردن ندارید؟» پاسخ دادند: «نه!» ۶گفت: «تور را به جانب راست قایق بیندازید که خواهید یافت.» ایشان چنین کردند و از فراوانی ماهی قادر نبودند تور را به درون قایق بکشند. ۷شاگردی که عیسی دوستش می‌داشت، به پطرس گفت: «خداوند است!» شَمعون پطرس چون شنید که خداوند است، در دم جامۀ خود را گرد خویش پیچید - زیرا آن را از تن به در آورده بود - و خود را به دریا افکند. ۸امّا دیگر شاگردان با قایق آمدند، در حالی که تورِ پر از ماهی را با خود می‌کشیدند، زیرا فاصلۀ آنها با ساحل فقط دویست ذِراع بود. ۹چون به ساحل رسیدند، دیدند آتشی با زغال افروخته است و ماهی بر آن نهاده شده، و نان نیز هست. ۱۰عیسی به ایشان گفت: «از آن ماهیها که هم‌اکنون گرفتید، بیاورید.» ۱۱شَمعون پطرس به درون قایق رفت و تور را به ساحل کشید. تورْ پر از ماهیهای بزرگ بود، به تعداد صد و پنجاه و سه ماهی. و با اینکه شمار ماهیها بدین حد زیاد بود، تور پاره نشد. ۱۲عیسی به ایشان گفت: «بیایید صبحانه بخورید.» هیچ‌یک از شاگردان جرأت نکرد از او بپرسد، «تو کیستی؟» زیرا می‌دانستند که خداوند است. ۱۳عیسی پیش آمده، نان را برگرفت و به آنها داد، و نیز ماهی را. ۱۴این سوّمین بار بود که عیسی پس از برخاستن از مردگان بر شاگردان خویش نمایان می‌شد.

غلاطیان ۲.۱۶-۲۰ (رساله)

۱۶می‌دانیم که انسان نه با اعمال شریعت، بلکه با ایمان به عیسی مسیح پارسا شمرده می‌شود. پس ما خود نیز به مسیحْ عیسی ایمان آوردیم تا با ایمان به مسیح پارسا شمرده شویم و نه با اعمال شریعت، زیرا هیچ بشری از راه انجام اعمال شریعت پارسا شمرده نمی‌شود. ۱۷امّا اگر در حالی که در پی پارسا شمرده شدن به واسطۀ مسیح هستیم، معلوم شود که گناهکاریم، آیا این بدان معنی است که مسیح خادم گناه است؟ به هیچ روی! ۱۸زیرا اگر آنچه را که خود ویران کردم از نو بنا کنم، در آن صورت نشان می‌دهم که به شریعت نافرمانم. ۱۹زیرا من به واسطۀ خودِ شریعت، نسبت به شریعت مُردم تا برای خدا زیست کنم. ۲۰با مسیح بر صلیب شده‌ام، و دیگر من نیستم که زندگی می‌کنم، بلکه مسیح است که در من زندگی می‌کند؛ و این زندگی که اکنون در جسم می‌کنم، با ایمان به پسر خداست که مرا محبت کرد و جان خود را به‌خاطر من داد.

لوقا ۸.۲۶-۳۹ (انجیل)

۲۶پس به ناحیۀ جِراسیان رسیدند که آن سوی دریا، مقابل جلیل قرار داشت. ۲۷چون عیسی قدم بر ساحل نهاد، مردی دیوزده از مردمان آن شهر بدو برخورد که دیرگاهی لباس نپوشیده و در خانه‌ای زندگی نکرده بود، بلکه در گورها به سر می‌برد. ۲۸چون او عیسی را دید، نعره برکشید و به پایش افتاد و با صدای بلند فریاد برآورد: «ای عیسی، پسر خدای متعال، تو را با من چه کار است؟ تمنا دارم عذابم ندهی!» ۲۹زیرا عیسی به روح پلید دستور داده بود از او به در آید. آن روح بارها او را گرفته بود و با آنکه دست و پایش را به زنجیر می‌بستند و از او نگهبانی می‌کردند، بندها را می‌گسست و دیو او را به جایهای نامسکون می‌کشاند. ۳۰عیسی از او پرسید: «نامت چیست؟» پاسخ داد: «لِژیون،» زیرا دیوهای بسیار به درونش رفته بودند. ۳۱آنها التماس‌کنان از عیسی خواستند که بدیشان دستور ندهد به هاویه روند. ۳۲در آن نزدیکی، گلۀ بزرگی خوک در دامنۀ تپه مشغول چرا بود. دیوها از عیسی خواهش کردند اجازه دهد به درون خوکها روند، و او نیز اجازه داد. ۳۳پس، دیوها از آن مرد بیرون آمدند و به درون خوکها رفتند، و خوکها از سراشیبی تپه به درون دریا هجوم بردند و غرق شدند. ۳۴چون خوکبانان این را دیدند، گریختند و در شهر و روستا، ماجرا را بازگفتند. ۳۵پس مردم بیرون آمدند تا آنچه را روی داده بود ببینند، و چون نزد عیسی رسیدند و دیدند آن مرد که دیوها از او به در آمده بودند، جامه به تن کرده و عاقل پیش پاهای عیسی نشسته است، ترسیدند. ۳۶کسانی که ماجرا را به چشم دیده بودند، برای ایشان بازگفتند که مرد دیوزده چگونه شفا یافته بود. ۳۷پس همۀ مردمِ ناحیۀ جِراسیان از عیسی خواستند از نزدشان برود، زیرا ترسی عظیم بر آنان چیره شده بود. او نیز سوار قایق شد و رفت. ۳۸مردی که دیوها از او بیرون آمده بودند، از عیسی تمنا کرد بگذارد با وی همراه شود، امّا عیسی او را روانه کرد و گفت: ۳۹«به خانۀ خود برگرد و آنچه خدا برایت کرده است، بازگو.» پس رفت و در سرتاسر شهر اعلام کرد که عیسی برای او چه کرده است.

یادبودها

بی‌نقره‌ها و معجزه‌گران کوزما و دامیان

Three pairs of Unmercenary Physicians (Anargyri) named Cosmas and Damian are commemorated (today, on October 17, and on July 1); The two commemorated today lived near Ephesus in Asia. They were of noble birth and well-educated in all the branches of higher learning; but they turned away from worldly knowledge to practice medicine without charge for anyone who sought their help, caring for the rich as well as poor, and even for animals. They used none of the secular tools of medicine, but relied only on the Name of Christ, by which they were enabled to perform countless healings. Both reposed in peace.

شهید جدید مقدس هلنا سینوپ (سده ۱۸)

She was a maiden of fifteen who lived with her parents in the Christian enclave of Sinope in Pontus during the 1700s. One day, as she went to the marketplace, she passed by the house of the local Pasha (governor), who, seeing her beauty, was seized by lust for her. He ordered his servants to bring her to him, and made two attempts to defile her; each time, however, he was prevented by a mysterious power that kept him from her like an invisible wall. Determined to have his way for her, he kept her prisoner in his house; but she was able to slip away and run home to her parents’ house.

Enraged that his prey had escaped, the Pasha called together the leaders of the Christian community and promised that, unless Helen were handed over to him, all the Christians in the town would be massacred. Grief-stricken and fearful, the leaders persuaded Helen’s father to return the girl to the palace. The vile Pasha made several more attempts to rape the Saint, but once again he was restrained as if by an invisible wall as she recited the Six Psalms and all the prayers that she knew by heart. Realizing that he was powerless against her, the Pasha had her thrown in the common jail, then ordered that she be tortured to death. The executioners subjected the maiden to several cruel torments before killing her by driving two nails into her skull and beheading her. They then put her body in a sack and threw it in the Black Sea.

Some Greek sailors followed a heavenly light to the place where the sack had sunk, and divers retrieved the Saint’s relics, which immediately revealed themselves as a source of healing for many. Her body was taken to Russia; her head was placed in the church in Sinope, where it continued to work miracles, especially for those who suffered from headaches. When the Greeks were driven from Sinope in 1924, refugees took the head with them. It is venerated today in a church near Thessalonika.