Orthodox Calendar

۱ نوامبر ۲۰۲۶
یکشنبه بیست‌ودوم بعد از پنطیکاست

بدون روزه

یادبودها

  • مقدس یوحنا, معجزه‌گر کرونشتاد (۱۹۰۸)
  • نبی یوئیل
  • شهید مقدس واروس و کسانی که با او (۳۰۴)
  • شهیدِ اسقف مقدس، سادوث (شاه‌دوست)، و ۱۲۸ همراهش (۳۴۲)

خوانش‌های کتاب مقدس

یوحنا ۲۱.۱۵-۲۵ (انجیل یازدهم صبحگاهی)

۱۵پس از صبحانه، عیسی از شَمعون پطرس پرسید: «ای شَمعون، پسر یوحنا، آیا مرا بیش از اینها محبت می‌کنی؟» او پاسخ داد: «بله سرورم؛ تو می‌دانی که دوستت می‌دارم.» عیسی به او گفت: «از بره‌های من مراقبت کن.» ۱۶بار دوّم عیسی از او پرسید: «ای شَمعون، پسر یوحنا، آیا مرا محبت می‌کنی؟» پاسخ داد: «بله سرورم؛ می‌دانی که دوستت می‌دارم.» عیسی گفت: «گوسفندان مرا شبانی کن.» ۱۷بار سوّم عیسی به او گفت: «ای شَمعون، پسر یوحنا، آیا مرا دوست می‌داری؟» پطرس از اینکه عیسی سه بار از او پرسید، «آیا مرا دوست می‌داری؟» آزرده شد و پاسخ داد: «سرورم، تو از همه چیز آگاهی؛ تو می‌دانی که دوستت می‌دارم.» عیسی گفت: «از گوسفندان من مراقبت کن. ۱۸آمین، آمین، به تو می‌گویم، زمانی که جوانتر بودی کمر خویش برمی‌بستی و هر جا که می‌خواستی می‌رفتی؛ امّا چون پیر شوی دستهایت را خواهی گشود و دیگری کمر تو را بربسته، به جایی که نمی‌خواهی خواهد برد.» ۱۹عیسی با این سخن به چگونگی مرگی اشاره می‌کرد که پطرس با آن خدا را جلال می‌داد. سپس عیسی به او گفت: «از پی من بیا.» ۲۰آنگاه پطرس برگشت و دید آن شاگردی که عیسی دوستش می‌داشت از پی آنها می‌آید. او همان بود که در وقت شام بر سینۀ عیسی تکیه زده و از او پرسیده بود، «سرورم، کیست که تو را تسلیم دشمن خواهد کرد؟» ۲۱چون پطرس او را دید، از عیسی پرسید: «سرور من، پس او چه می‌شود؟» ۲۲عیسی به او گفت: «اگر بخواهم تا بازگشت من باقی بماند، تو را چه؟ تو از پی من بیا!» ۲۳پس این گمان در میان برادران شایع شد که آن شاگرد نخواهد مرد، حال آنکه عیسی به پطرس نگفت که او نخواهد مرد، بلکه گفت «اگر بخواهم تا بازگشت من باقی بماند، تو را چه؟» ۲۴همان شاگرد است که بر این چیزها شهادت می‌دهد و اینها را نوشته است. ما می‌دانیم که شهادت او راست است. ۲۵عیسی کارهای بسیار دیگر نیز کرد که اگر یک به یک نوشته می‌شد، گمان نمی‌کنم حتی تمامی جهان نیز گنجایش آن نوشته‌ها را می‌داشت.

غلاطیان ۶.۱۱-۱۸ (رساله)

۱۱ببینید با چه حروف درشتی به دست خود برایتان می‌نگارم! ۱۲آنان که می‌خواهند خود را به ظاهر خوب نشان دهند، وادارتان می‌کنند که ختنه شوید، تنها به این نیّت که به‌خاطر صلیب مسیح آزار نبینند. ۱۳زیرا حتی آنان که ختنه می‌شوند شریعت را اجرا نمی‌کنند، بلکه می‌خواهند شما ختنه شوید تا به جسم شما افتخار کنند. ۱۴امّا مباد که من هرگز به چیزی افتخار کنم جز به صلیب خداوندمان عیسی مسیح، که به واسطۀ آن، دنیا برای من بر صلیب شد و من برای دنیا. ۱۵زیرا نه ختنه چیزی است و نه ختنه‌ناشدگی؛ آنچه اهمیّت دارد خلقت جدید است. ۱۶همۀ آنان را که از این اصل پیروی می‌کنند، و اسرائیلِ خدا را، سلامتی و رحمت باد. ۱۷از این پس کسی رنج بر من روا ندارد، زیرا من در بدن خود داغهای عیسی را دارم. ۱۸ای برادران، فیض خداوند ما عیسی مسیح با روح شما باد! آمین!

لوقا ۸.۵-۱۵ (انجیل)

۵«روزی برزگری برای پاشیدن بذرِ خود بیرون رفت. چون بذر می‌پاشید، برخی در راه افتاد و لگدمال شد و پرندگان آسمان آنها را خوردند. ۶برخی دیگر در زمین سنگلاخ افتاد، و چون رویید، خشک شد، چرا که رطوبتی نداشت. ۷برخی نیز میان خارها افتاد و خارها با بذرها نمو کرده، آنها را خفه کرد. ۸امّا برخی از بذرها در زمین نیکو افتاد و نمو کرد و صد چندان بار آورد.» چون این را گفت، ندا در داد: «هر که گوش شنوا دارد، بشنود!» ۹شاگردانش معنی این مَثَل را از او پرسیدند. ۱۰گفت: «درک رازهای پادشاهی خدا به شما عطا شده است، امّا با دیگران در قالب مَثَل سخن می‌گویم، تا: «”بنگرند، امّا نبینند؛ بشنوند، امّا نفهمند.“ ۱۱«معنی مَثَل این است: بذر، کلام خداست. ۱۲بذرهایی که در راه می‌افتد، کسانی هستند که کلام را می‌شنوند، امّا ابلیس می‌آید و آن را از دلشان می‌رباید، تا نتوانند ایمان آورند و نجات یابند. ۱۳بذرهایی که بر زمین سنگلاخ می‌افتد کسانی هستند که چون کلام را می‌شنوند، آن را با شادی می‌پذیرند، امّا ریشه نمی‌دوانند. اینها اندک زمانی ایمان دارند، امّا به هنگام آزمایش، ایمان خود را از دست می‌دهند. ۱۴بذرهایی که در میان خارها می‌افتد، کسانی هستند که می‌شنوند، امّا چون می‌روند نگرانیها، ثروت و لذات زندگی آنها را خفه می‌کند و به‌ثمر نمی‌رسند. ۱۵امّا بذرهایی که بر زمین نیکو می‌افتد، کسانی هستند که کلام را با دلی پاک و نیکو می‌شنوند و آن را نگاه داشته، پایدار می‌مانند و ثمر می‌آورند.

یادبودها

مقدس یوحنا, معجزه‌گر کرونشتاد (۱۹۰۸)

“Saint John of Kronstadt was a married priest, who lived with his wife in virginity. Through his untiring labours in his priestly duties and love for the poor and sinners, he was granted by our Lord great gifts of clairvoyance and miracle-working, to such a degree that in the last years of his life miracles of healings — both of body and of soul — were performed countless times each day through his prayers, often for people who had only written to him asking his help. During his lifetime he was known throughout Russia, as well as in the Western world. He has left us his diary My Life in Christ as a spiritual treasure for Christians of every age; simple in language, it expounds the deepest mysteries of our Faith with that wisdom which is given only to a heart purified by the grace of the Holy Spirit. Foreseeing as a true prophet the Revolution of 1917, he unsparingly rebuked the growing apostasy among the people; he foretold that the very name of Russia would be changed. As the darkness of unbelief grew thicker, he shone forth as a beacon of unquenchable piety, comforting the faithful through the many miracles that he worked and the fatherly love and simplicity with which he received all. Saint John reposed in peace in 1908.” (Great Horologion)

نبی یوئیل

His name means “The Lord is God.” He is counted second among the “minor Prophets.” The Old Testament book of his prophecies, which bears his name, includes his prophecy of the coming of the Holy Spirit at Pentecost (Joel 2:28), which was quoted by the Apostle Peter (Acts 2:17).

شهید مقدس واروس و کسانی که با او (۳۰۴)

“He was a Roman officer in Egypt and a secret Christian. When seven Christian teachers were thrown into prison, Varus kept visiting them there, supplying their needs and serving them with great devotion. He marvelled at the martyrs, and grieved that fear would not let him stand up as a martyr for Christ. These men of God gave him courage, and Varus made up his mind to go and be tortured with them. One of these godly men died in prison, and, when the wicked governor had the martyrs brought before him and saw that there were only six of them, he asked where the seventh was. ‘I am the seventh!’, cried Varus. The furious governor had him tortured first. He ordered that he be flogged with dry thongs, then that he be tied to a tree and hacked to pieces bit by bit with knives until he gave his holy soul to God. His body was then thrown onto a dung-heap. A woman of Palestinian birth, Cleopatra, the widow of an officer, was there with her son John. She secretly took the relics of the holy martyr off the dung-heap and buried them in her house. She then asked the governor’s permission to take the body of her dead husband back from Egypt to Palestine. As she was an officer’s widow, the governor at once gave her permission. This blessed Christian woman, Cleopatra, however, took the body, not of her husband but of the holy martyr Varus, taking it to her village of Edra, near Tabor, and burying it there. She then built a church dedicated to St Varus, and he appeared to her often from the other world, resplendent as an angel of God.” (Prologue)

شهیدِ اسقف مقدس، سادوث (شاه‌دوست)، و ۱۲۸ همراهش (۳۴۲)

در روزگار آزار سخت مسیحیان به دست شاپور دوم، شاه ایران، قدیس سادوث جانشین شمعونِ شهید (۱۷ آوریل) در اسقفیِ سلوکیه شد. نام او به فارسی، شاه‌دوست، به معنای «دوستِ شاه» است؛ اما شاهِ زمینی او را دوست نمی‌دید، و اسقف مقدس می‌دانست که روزهایش بر زمین به شماره است. شبی در خواب نردبانی دید که از زمین تا آسمان می‌رسید. بر فراز آن اسقف شمعون ایستاده بود و با شادی او را صدا می‌زد: «سادوث، بالا بیا و نترس! من دیروز بالا آمدم؛ تو امروز بالا خواهی آمد.» سادوث چون بیدار شد، دانست که به‌زودی به شهادت فرا خوانده خواهد شد. بی‌درنگ به راه افتاد تا گلهٔ خود را دلگرم کند و آنان را برانگیزد که در روزِ آزارِ پیشِ رو در ایمان به مسیح استوار بمانند.

چند روز بعد آزاردهندگان به نام شاه آمدند تا اسقف مقدس را بازداشت کنند؛ همراه او ۱۲۸ تن از کشیشان، شماسان، راهبان و مؤمنانِ ساده را گرفتند. همه را پنج ماه در زندان نگاه داشتند و بارها بیرون آوردند و به شیوه‌هایی شکنجه کردند که بیانش بس هولناک است؛ اما حتی یک تن از آنان را نتوانستند به پرستش خورشید وادارند. سرانجام همه به مرگ با شمشیر محکوم شدند. آن ۱۲۸ شهید، زنجیر بر هم بسته، در راهِ قتلگاه سرودهای شادمانه می‌خواندند، و تا مرگِ آخرین شهید از سرودن باز نایستادند. اما خودِ سادوث را در زنجیر به شهر بیت‌لاپاط بردند و چند روز بعد در آنجا سر از تنش جدا کردند.