Orthodox Calendar

۲۳ دسامبر ۲۰۲۵
سه‌شنبه هفته بیست‌ونهم بعد از پنطیکاست

روزه میلاد — شراب و روغن مجاز است

یادبودها

  • شهیدان میناس، هرموگنس، اِوگرافوس (۲۳۵)

خوانش‌های کتاب مقدس

عبرانیان ۴.۱-۱۳ (رساله)

۱پس به‌هوش باشیم مبادا با اینکه وعدۀ راه یافتن به آسایش او هنوز به قوّت خود باقیست، آشکار شود که احدی از شما، از دست یافتن به آن باز‌مانده است. ۲زیرا به ما نیز چون ایشان بشارت داده شد. امّا پیامی که شنیدند، سودی برایشان نداشت، زیرا با آنان که گوش فرا دادند به ایمان متحد نشدند. ۳ولی ما که ایمان آورده‌ایم، به آن آسایش راه می‌یابیم. چنانکه خدا فرموده است: «پس در خشم خود سوگند خوردم که به آسایش من هرگز راه نخواهند یافت،» و با این همه، کارهای او از زمان آفرینش جهان به پایان رسیده بود؛ ۴زیرا در جایی راجع به روز هفتم بیان می‌کند که: «خدا در هفتمین روز، از همۀ کارهای خویش بیاسود،» ۵و باز در قسمتی که در بالا نقل شد، می‌گوید: «به آسایش من هرگز راه نخواهند یافت.» ۶بنابراین، از آنجا که این حقیقت به قوّت خود باقی است که برخی می‌باید به آن آسایش راه یابند، و آنان که پیشتر بشارت یافتند، به سبب نافرمانی راه نیافتند، ۷پس خدا دیگر بار روزی خاص را مقرر فرمود، و پس از گذشت سالهای بسیار، در مزامیر داوود، از ’امروز‘ سخن گفت و آن‌گونه که پیشتر بیان شد، فرمود: «امروز، اگر صدای او را می‌شنوید، دل خود را سخت مسازید.» ۸زیرا اگر یوشَع به آنها آسایش بخشیده بود، مدتها بعد، خدا از روزی دیگر سخن نمی‌گفت. ۹پس قوم خدا هنوز باید از آسایش شَبّات برخوردار شوند؛ ۱۰زیرا هر کس که به آسایش خدا داخل می‌شود، او نیز از کارهای خود آسودگی می‌یابد، همان‌گونه که خدا از کارهای خود برآسود. ۱۱پس بیایید به‌جدّ بکوشیم تا به آن آسایش راه یابیم، مبادا کسی از نافرمانی آنان سرمشق گیرد و در‌لغزد. ۱۲زیرا کلام خدا زنده و مؤثر است و بُرنده‌تر از هر شمشیر دو دم، و چنان نافذ که نَفْس و روح، و مفاصل و مغزِ استخوان را نیز جدا می‌کند، و سنجشگر افکار و نیّتهای دل است. ۱۳هیچ چیز در تمام آفرینش از نظر خدا پنهان نیست، بلکه همه چیز در برابر چشمان او که حساب ما با اوست، عریان و آشکار است.

مرقس ۸.۲۲-۲۶ (انجیل)

۲۲و چون به بِیت‌صِیْدا رسیدند، عده‌ای مردی نابینا را نزد عیسی آورده، تمنا کردند بر او دست بگذارد. ۲۳عیسی دست آن مرد را گرفت و او را از دهکده بیرون برد. سپس آبِ دهان بر چشمان او انداخت و دستهای خود را بر او نهاد و پرسید: «چیزی می‌بینی؟» ۲۴آن مرد سر بلند کرد و گفت: «مردم را همچون درختانی در حرکت می‌بینم.» ۲۵پس عیسی دیگر بار دستهای خود را بر چشمان او نهاد. آنگاه چشمانش باز شده، بینایی خود را بازیافت، و همه چیز را به‌خوبی می‌دید. ۲۶عیسی او را روانۀ خانه کرد و فرمود: «به دهکده بازنگرد.»

یادبودها

شهیدان میناس، هرموگنس، اِوگرافوس (۲۳۵)

Menas was an Athenian, a courtier of the Emperor Maximinus, and a secret Christian. Once there was an outbreak of civil unrest in Alexandria, brought about by various political factions, and by the increasing success of Christian missionaries in turning the Alexandrian people from the idols. The Emperor sent Menas to reconcile the parties and settle the dispute. On his arrival, Menas quickly resolved the political troubles and restored peace to the city; but instead of putting down Christianity as the Emperor had desired, he did everything in his power to protect the Christians and encourage the spread of the Gospel. When word of this came to the Emperor, he sent another trusted courtier, Hermogenes, to re-establish Imperial authority and to execute Menas if he would not renounce Christ. Hermogenes followed these orders scrupulously: he subjected the godly Menas to various horrid tortures in the public arena. But Menas was miraculously preserved through them all, and when he finally appeared in the arena, flanked by two shining Angels, Hermogenes repented and confessed Christ. He in turn became such a fervent advocate for the Gospel that he was soon made a Bishop (!). Finally the Emperor decided that the only solution was to come to Alexandria himself. There he had both Menas and Hermogenes cruelly tortured to death in secret, lest they perform any public miracles; but when the Emperor presented himself before the people at the arena the following day, the two Saints, miraculously preserved, appeared there also, causing the people to cry out “Christ is the only true God!” At the sight, Menas’ scribe Eugraphus declared himself a Christian, leaped into the arena and publicly demanded the honor of dying with them. All three were beheaded. Their precious relics were later taken to Constantinople, where they worked many miracles.