Orthodox Calendar

۶ اکتبر ۲۰۲۵
دوشنبه هفته هجدهم بعد از پنطیکاست

بدون روزه

اعیاد

  • حمل قدیس یوحنای تعمیددهنده

یادبودها

  • حمل یوحنا تعمیددهنده
  • شهید مقدس ایرائیدا (رائیس) اسکندریه (۳۰۸)
  • شهید جدید یوحنا اپیروس (۱۸۱۴)

خوانش‌های کتاب مقدس

افسسیان ۴.۲۵-۳۲ (رساله)

۲۵پس، از دروغ روی برتافته، هر یک با همسایۀ خود سخن به راستی گویید، چرا که ما همه، اعضای یکدیگریم. ۲۶«خشمگین باشید، اما گناه مکنید»: مگذارید روزتان در خشم به سر رسد، ۲۷و ابلیس را مجال ندهید. ۲۸دزد دیگر دزدی نکند، بلکه به کار مشغول شود، و با دستهای خود کاری سودمند انجام دهد، تا بتواند نیازمندان را نیز چیزی دهد. ۲۹دهانتان به هیچ سخن بد گشوده نشود، بلکه گفتارتان به‌تمامی برای بنای دیگران به کار آید و نیازی را برآورده، شنوندگان را فیض رساند. ۳۰روح قدّوس خدا را که بدان برای روز رهایی مهر شده‌اید، غمگین مسازید. ۳۱هر گونه تلخی، خشم، عصبانیت، فریاد، ناسزاگویی و هر نوع بدخواهی را از خود دور کنید. ۳۲با یکدیگر مهربان و دلسوز باشید و همان‌گونه که خدا شما را در مسیح بخشوده است، شما نیز یکدیگر را ببخشایید.

غلاطیان ۴.۲۲-۳۱ (رساله, پیشرو)

۲۲زیرا نوشته شده که ابراهیم دو پسر داشت، یکی از کنیز و دیگری از زنی آزاد. ۲۳پسر کنیز به شیوۀ معمولِ بشری تولد یافت؛ امّا تولد پسرِ زنِ آزاد، حاصل وعده بود. ۲۴این را می‌توان تمثیل‌وار تلقی کرد: این دو زن، به دو عهد اشاره دارند. یکی از کوه سیناست، که فرزندانی برای بندگی می‌زاید: او هاجَر است. ۲۵هاجَر کوه سیناست، در عربستان، و بر شهر اورشلیم کنونی انطباق دارد، زیرا با فرزندانش در بندگی به سر می‌بَرد. ۲۶امّا اورشلیمِ بالا آزاد است، که مادر همۀ ماست. ۲۷چرا که نوشته شده است: «ای نازا که نزاده‌ای، شادمانه بسرا! ای که درد زا نکشیده‌ای، بانگ شادی سر ده و فریاد بلند برآور! زیرا فرزندان زن بی‌کس از فرزندان زن شوهردار زیادتر خواهند بود.» ۲۸امّا شما ای برادران، همچون اسحاق فرزندان وعده‌اید. ۲۹در آن زمان، پسری که به شیوۀ معمولِ بشری زاده شد، او را که به مدد روح به دنیا آمد آزار می‌داد. امروز نیز چنین است. ۳۰امّا کتاب چه می‌گوید؟ «کنیز و پسرش را بیرون کن، زیرا پسر کنیز هرگز با پسر زن آزاد میراث نخواهد برد.» ۳۱پس ای برادران، ما فرزندان کنیز نیستیم، بلکه از زن آزادیم.

لوقا ۴.۳۷-۴۴ (انجیل)

۳۷بدین‌گونه خبر کارهای او در سرتاسر آن نواحی پیچید. ۳۸آنگاه عیسی کنیسه را ترک گفت و به خانۀ شَمعون رفت. و امّا مادرزن شَمعون را تبی سخت عارض گشته بود. پس، از عیسی خواستند یاری‌اش کند. ۳۹او نیز بر بالین وی خم شد و تب را نهیب زد، و تبش قطع شد. او بی‌درنگ برخاست و مشغول پذیرایی از آنها شد. ۴۰هنگام غروب، همۀ کسانی که بیمارانی مبتلا به امراض گوناگون داشتند، آنان را نزد عیسی آوردند، و او نیز بر یکایک ایشان دست نهاد و شفایشان داد. ۴۱دیوها نیز از بسیاری بیرون می‌آمدند و فریادکنان می‌گفتند: «تو پسر خدایی!» امّا او آنها را نهیب می‌زد و نمی‌گذاشت سخنی بگویند، زیرا می‌دانستند مسیح است. ۴۲بامدادان، عیسی به مکانی دورافتاده رفت. امّا مردم او را می‌جُستند و چون به جایی که بود رسیدند، کوشیدند نگذارند ترکشان کند. ۴۳ولی او گفت: «من باید پادشاهی خدا را در شهرهای دیگر نیز بشارت دهم، چرا که به همین منظور فرستاده شده‌ام.» ۴۴پس به موعظه در کنیسه‌های یهودیه ادامه داد.

لوقا ۱.۵-۲۵ (انجیل, پیشرو)

۵در زمان هیرودیس، پادشاه یهودیه، کاهنی می‌زیست، زکریا نام، از کاهنان گروه اَبیّا. همسرش اِلیزابِت نیز از تبار هارون بود. ۶هر دو در نظر خدا پارسا بودند و مطابق همۀ احکام و فرایض خداوند بی‌عیب رفتار می‌کردند. ۷امّا ایشان را فرزندی نبود، زیرا اِلیزابِت نازا بود و هر دو سالخورده بودند. ۸یک بار که نوبتِ خدمت گروه زکریا بود، و او در پیشگاه خدا کهانت می‌کرد، ۹بنا به رسم کاهنان، قرعۀ دخول به قُدسِ معبدِ خداوند و سوزاندن بخور به نام وی افتاد. ۱۰در زمان سوزاندن بخور، تمام جماعتْ بیرون سرگرم دعا بودند ۱۱که ناگاه فرشتۀ خداوند، ایستاده بر جانب راست مذبح بخور، بر زکریا ظاهر شد. ۱۲زکریا با دیدن او، بهت‌زده شد و ترس وجودش را فرا گرفت. ۱۳امّا فرشته به او گفت: «ای زکریا، مترس! دعای تو مستجاب شده است. همسرت اِلیزابِت برای تو پسری به دنیا خواهد آورد و تو او را یحیی خواهی نامید. ۱۴تو سرشار از شادی و خوشی خواهی شد، و بسیاری نیز از میلاد او شادمان خواهند گردید، ۱۵زیرا در نظر خداوند بزرگ خواهد بود. یحیی نباید هرگز به شراب یا دیگر مُسکِرات لب زند. حتی از شکم مادر، پر از روح‌القدس خواهد بود، ۱۶و بسیاری از قوم اسرائیل را به سوی خداوند، خدای ایشان باز خواهد گردانید. ۱۷او به روح و قدرت ایلیا، پیشاپیش خداوند خواهد آمد تا دل پدران را به سوی فرزندان، و عاصیان را به سوی حکمت پارسایان بگرداند، تا قومی آماده برای خداوند فراهم سازد.» ۱۸زکریا از فرشته پرسید: «این را از کجا بدانم؟ من مردی پیرم و همسرم نیز سالخورده است.» ۱۹فرشته پاسخ داد: «من جبرائیلم که در حضور خدا می‌ایستم. اکنون فرستاده شده‌ام تا با تو سخن گویم و این بشارت را به تو رسانم. ۲۰اینک لال خواهی شد و تا روز وقوع این امر، یارای سخن گفتن نخواهی داشت، زیرا سخنان مرا که در زمان مقرر به حقیقت خواهد پیوست، باور نکردی.» ۲۱در این میان، جماعت منتظر زکریا بودند و حیران از طول توقف او در قُدس. ۲۲چون بیرون آمد، نمی‌توانست با مردم سخن گوید. پس دریافتند رؤیایی در قُدس دیده است، زیرا تنها ایما و اشاره می‌کرد و توان سخن گفتن نداشت. ۲۳زکریا پس از پایان نوبت خدمتش، به خانۀ خود بازگشت. ۲۴چندی بعد، همسرش اِلیزابِت آبستن شد و پنج ماه خانه‌نشینی اختیار کرد. ۲۵اِلیزابِت می‌گفت: «خداوند برایم چنین کرده است. او در این روزها لطف خود را شامل حال من ساخته و آنچه را نزد مردم مرا مایۀ ننگ بود، برداشته است.»

یادبودها

حمل یوحنا تعمیددهنده

“On this day are celebrated God’s mercy, His wondrous act and His wisdom: His mercy towards the devout and righteous parents of St John, the aged Zacharias and Elisabeth, who had all their lives begged a child of God; the wonder of the conception of John in Elisabeth’s more-than-aged womb; and the wisdom of the dispensation of man’s salvation.” (Prologue) The story of the Baptist’s conception is told in the first chapter of St Luke’s Gospel.

شهید مقدس ایرائیدا (رائیس) اسکندریه (۳۰۸)

She was an Egyptian maiden, variously called Iraida, Rais and Raida. One day, while drawing water from a well near the sea, she saw a ship laden with Christians being taken by their pagan persecutors to torture and death. By God’s grace, Iraida was touched by a desire to suffer for the Lord. She went to the ship, confessed herself to be a Christian, and was immediately taken prisoner with the other servants of Christ. They were all taken to the Egyptian town of Antinopolis, where Iraida was the first of the company to be beheaded.

شهید جدید یوحنا اپیروس (۱۸۱۴)

He was born to Muslim parents in Konitsa of Albania — the ancient region of Epirus. His father was a prominent ruler among the Muslims and a member of the Sufi order, sometimes called dervishes, a mystical Islamic sect. John himself became a prominent Sufi and settled in Joannina. Though not a Christian, he attended to his conscience and lived a sober and prayerful life.

Over time, he became increasingly attracted to the Christian faith and, in time, asked for holy Baptism. No Christian in his region dared to baptize him, knowing the reprisals that would follow. So John migrated to Ithaka, was baptized, and settled there in a village called Xiromeron, where he married and lived as a simple countryman. In 1813, John’s father somehow learned where he was, and that he had become a Christian. He sent two Sufis to bring him back and restore him to the Muslim faith. Because of this, the Ottoman authorities on Ithaka learned who he was and brought him before a judge. To each of the judge’s questions John would only reply ‘I am a Christian and I am called John.’

Realizing that no amount of persuasion or coercion would move him, the authorities determined to behead him. At his execution, since they would not loose his hands so that he could make the sign of the Cross, John cried out ‘Lord, Remember me when Thou comest into Thy Kingdom!’ With these words he submitted himself to a Martyr’s end. The Turks intended to leave his body for the dogs, but pious Christians retrieved it and secretly gave it honorable burial.