Orthodox Calendar

۲۸ فوریه ۲۰۲۸
دوشنبه هفته اول روزه بزرگ

روزه بزرگ — بدون استثنا

یادداشت‌های مراسم

  • کانون بزرگ

اعیاد

  • آغاز روزه بزرگ

یادبودها

  • مبارک نیکلاس پسکوف, دیوانه برای مسیح (۱۵۷۶)
  • قدیس باسیل معترف (۱۷۵۱)

خوانش‌های کتاب مقدس

اشعیا ۱.۱-۲۰ (ساعت ششم)

۱رؤیای اِشعیا پسر آموص، که آن را در زمان عُزّیا، یوتام، آحاز و حِزِقیا، پادشاهان یهودا، دربارۀ یهودا و اورشلیم دید. ۲ای آسمان بشنو! و ای زمین گوش فرا ده! زیرا که خداوند سخن می‌گوید: «فرزندان پروردم و بزرگ کردم، اما ایشان بر من شوریدند. ۳گاوْ صاحبِ خویش را می‌شناسد، و الاغْ آخورِ مالک خویش را، اما اسرائیل نمی‌شناسد، و قوم من فهم ندارد.» ۴وای بر امت خطاکار، و قومی که زیر بار گناهند؛ وای بر نسل شریران، و فرزندان فاسد! خداوند را ترک گفته‌‌اند، بر قدوس اسرائیل اهانت روا داشته‌اند، و به او پشت کرده‌اند! ۵چرا باز مضروب شوید؟ چرا بیش از این عِصیان ورزید؟ تمامی سَر بیمار است، و تمامی دل، مریض. ۶از کف پا تا فرق سر، در آن هیچ تندرستی نیست؛ سراسر، جراحت و کوفتگی و زخم تازه است، که نه بخیه شده، نه بسته گشته، و نه به روغن مرهم گذاشته شده است. ۷سرزمین شما ویران گشته و شهرهایتان به آتش سوخته است. بیگانگان در برابر دیدگانتان زمینِ شما را فرو می‌بلعند؛ سراسرْ ویرانی است، بسان سرنگونی به دست بیگانگان. ۸دختر صَهیون مانند سایه‌بانی در تاکستان، و آلونکی در بوستان خیار، و شهری در محاصره، متروک است. ۹اگر خداوندِ لشکرها اندک باقیماندگانی برای‌مان نمی‌گذاشت، مانند سُدوم می‌شدیم و همچون عَمورَه می‌گشتیم. ۱۰ای حکمرانان سُدوم، کلام خداوند را بشنوید! و ای مردمان عَمورَه، به شریعت خدای ما گوش بسپارید! ۱۱خداوند می‌گوید: «از انبوه قربانیهای شما مرا چه سود؟ از قربانیهای تمام‌سوزِ قوچها و چربیِ حیوانات پروار سیر شده‌ام، و مرا به خون گاو و بره و بز رغبتی نیست. ۱۲آنگاه که می‌آیید تا به حضورم حاضر شوید، کیست که این را از شما خواسته است که صحنهای مرا چنین لگدمال کنید؟ ۱۳هدایای باطل، دیگر میاورید؛ از بخور کراهت دارم. گردهم‌آییِ مخصوص را توأم با شرارت تحمل نتوانم کرد، خواه ماهِ نو باشد، خواه شَبّات، و خواه دعوت جماعت. ۱۴جان من از مراسم ماهِ نو و اعیاد مقرر شما بیزار است؛ برایم بار سنگین‌اند که از حملشان خسته شده‌‌ام. ۱۵آنگاه که دستانتان را به دعا دراز می‌کنید، چشمانم را از شما خواهم پوشانید؛ حتی اگر دعای بسیار کنید، نخواهم شنید؛ زیرا دستان شما مملو از خون است. ۱۶خویشتن را بشویید و طاهر سازید؛ شرارت اعمال خود را از نظرم دور کنید، و از بدی بازایستید. ۱۷نیکوکاری بیاموزید، و انصاف را بجویید؛ ستمگران را ارشاد کنید، دادِ یتیمان را بستانید، و به دفاع از حق بیوه‌زنان برخیزید. ۱۸«خداوند می‌گوید: بیایید تا در برابر یکدیگر حُجت بیاوریم: اگرچه گناهان شما چون ارغوان باشد، همچون برف سفید خواهد شد؛ و اگرچه همچون قرمز، سرخ باشد، مانند پشم خواهد شد. ۱۹اگر راغب باشید و گوش فرا دهید، از نیکوییِ زمین خواهید خورد؛ ۲۰اما اگر ابا نموده، عِصیان ورزید، شمشیر شما را خواهد خورد؛ زیرا دهان خداوند چنین گفته است.»

پیدایش ۱.۱-۱۳ (نماز شامگاهی)

۱در آغاز، خدا آسمانها و زمین را آفرید. ۲زمین بی‌شکل و خالی بود، و تاریکی بر روی ژرفا؛ و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت. ۳خدا گفت: «روشنایی باشد،» و روشنایی شد. ۴خدا دید که روشنایی نیکوست، و خدا روشنایی را از تاریکی جدا کرد. ۵خدا روشنایی را ’روز‘ و تاریکی را ’شب‘ نامید. شامگاه شد و بامداد آمد، روز اوّل. ۶و خدا گفت: «فَلَکی باشد میان آبها، و آبها را از آبها جدا کند.» ۷پس خدا فَلَک را ساخت و آبهای زیر فَلَک را از آبهای بالای فَلَک جدا کرد. و چنین شد. ۸خدا فَلَک را ’آسمان‘ نامید. شامگاه شد و بامداد آمد، روز دوّم. ۹و خدا گفت: «آبهای زیر آسمان در یک جا گرد آیند و خشکی پدیدار شود.» و چنین شد. ۱۰خدا خشکی را ’زمین‘ و اجتماع آبها را ’دریا‘ نامید، و خدا دید که نیکوست. ۱۱آنگاه خدا گفت: «زمین نباتات برویاند، گیاهانی که دانه تولید کنند و درختان میوه‌ای که بر حسب گونۀ خود میوۀ دانه‌دار بیاورند، بر روی زمین.» و چنین شد. ۱۲زمین نباتات رویانید، گیاهانی که بر حسب گونۀ خود دانه تولید می‌کردند، و درختانی که بر حسب گونۀ خود میوۀ دانه‌دار می‌آوردند. و خدا دید که نیکوست. ۱۳شامگاه شد و بامداد آمد، روز سوّم.

امثال ۱.۱-۲۰ (نماز شامگاهی)

۱امثال سلیمان، پسر داوود، پادشاه اسرائیل: ۲برای فراگیری حکمت و ادب و درک سخنانی که فهم می‌بخشد؛ ۳برای کسب ادب و رفتار خردمندانه، و پارسایی و عدل و انصاف؛ ۴برای هوشمندی بخشیدن به ساده‌لوحان و دانش و دوراندیشی به جوانان - ۵تا حکیمان بشنوند و بر آموخته‌هایشان بیفزایند و فهیمان هدایت یابند - ۶برای درک امثال و کنایات، و سخنان حکیمان و معماهایشان. ۷ترس خداوند سرآغاز دانش است، اما حکمت و ادب را جاهلان خوار می‌شمارند. ۸پسرم، به رهنمود پدر خویش گوش فرا ده و تعلیم مادر خویش را ترک منما؛ ۹زیرا تاج زیبا بر سرت و جواهر بر گردنت خواهد بود. ۱۰پسرم! چون گنهکاران به اغوای تو برخیزند، تن دَر مده. ۱۱چون گویند: «با ما بیا تا در کمین خون بنشینیم و در نهان منتظر بی‌گناهان بمانیم؛ ۱۲تا آنان را چون گور، زنده فرو بلعیم و یکباره، چونان کسانی که به چاه فرو افتند؛ ۱۳همه گونه نفایس به چنگ خواهیم آورد و خانه‌های خویش از غنایم آکنده خواهیم ساخت؛ ۱۴قرعۀ خود با ما بیَفکن و همه یک کاسه خواهیم شد» - ۱۵پسرم، با آنان همراه مشو و در طریق ایشان گام مگذار؛ ۱۶زیرا پاهایشان به سوی شرارت دوان است، و برای ریختن خون شتابانند. ۱۷براستی چه عبث است آشکارا دام گستردن در برابر چشم پرنده‌ای! ۱۸اما اینان در کمین خون خویشتن می‌نشینند و نهانی برای جان خود انتظار می‌کشند! ۱۹چنین است سر‌انجام هر آن کس که در طمعِ سود نامشروع باشد؛ آنچه به دست می‌آید، جانِ صاحب خود را می‌ستاند. ۲۰حکمت در کوی و برزن ندا درمی‌دهد و در میدانها آواز خود را بلند می‌کند؛

یادبودها

مبارک نیکلاس پسکوف, دیوانه برای مسیح (۱۵۷۶)

“A rare fearlessness is a characteristic of fools for Christ. Blessed Nicholas ran through the streets of Pskov, pretending madness, rebuking people for their secret sins and foretelling what would happen to them. When Tsar Ivan the Terrible entered Pskov, the whole town was in fear and dread of the terrible Tsar… The Tsar, learning about this blessed man, who and what he was, visited him in his tiny room. [Ivan was a great lover of external piety.] It was the first week of the Great Fast. Hearing that the Tsar was coming to visit him, Nicholas found a piece of raw meat and, when the Tsar entered his cell, Nicholas bowed and offered the meat to the Tsar. ‘Eat, little Ivan, eat!’ The terrible Tsar answered him furiously: ‘I am a Christian, and do not eat meat in the Fast.’ Then the man of God retorted, ‘You do that and worse; you feed on men’s flesh and blood, forgetting not only the Fast but God as well.’ This lecture entered deeply into the heart of Tsar Ivan, and he immediately left Pskov in shame, having intended to wreak great slaughter there.” (Prologue)

قدیس باسیل معترف (۱۷۵۱)

This pious and beautiful maiden lived in a village near Thessalonica. One day a Janissary, come to collect taxes, laid eyes on her and was struck by lust. When she refused his advances, the wicked official brought her before the judge in Thessalonica and, using other soldiers as false witnesses, said that she had agreed to marry him and to convert to Islam. To all these claims Kyranna replied, ‘I am a Christian, and I have no bridegroom but Christ, to whom I have offered my maidenhood as a dowry. Him I love and for Him I am ready to shed my blood! That is my answer; expect no other from me.’ Having said this, she ‘enclosed herself in silence’ (Synaxarion) and would testify no more. She was cast into prison, where she was tormented and finally beaten to death by her jailer. When she died, a divine Light surrounded her and illumined the entire prison. When news of the miracle spread, the shamed Turkish officials handed over her body to Christians, who laid it to rest outside the city.