Orthodox Calendar

۲۴ مه ۲۰۲۷
دوشنبه هفته چهارم پاسخا

بدون روزه

یادبودها

  • قدیس شمعون ستونی
  • پدر مقدس ما نیکیتا ستونی‌ها (۱۱۸۶)
  • قدیس وینسنت لرنس (۴۴۵)

خوانش‌های کتاب مقدس

اعمال رسولان ۱۰.۱-۱۶ (رساله)

۱در قیصریه مردی بود، کُرنِلیوس نام، از فرماندهان هنگ رومی موسوم به ’هنگ ایتالیایی‘. ۲او و اهل خانه‌اش همگی پرهیزگار و خداترس بودند. کُرنِلیوس سخاوتمندانه به مستمندان صدقه می‌داد و پیوسته به درگاه خدا دعا می‌کرد. ۳روزی حوالی ساعت نهم از روز آشکارا در رؤیا دید که فرشتۀ خدا نزدش آمد و گفت: «ای کُرنِلیوس!» ۴کُرنِلیوس با وحشت به او چشم دوخت و پاسخ داد: «بله، سرورم!» فرشته گفت: «دعاها و صدقه‌های تو چون هدیۀ یادگاری به پیشگاه خدا برآمده است. ۵اکنون کسانی به یافا بفرست تا شَمعونِ معروف به پطرس را بدین‌جا بیاورند. ۶او نزد دَبّاغی شَمعون نام که کنار دریا منزل دارد، میهمان است.» ۷چون فرشته‌ای که با او سخن می‌گفت او را ترک کرد، کُرنِلیوس دو تن از خادمان و یکی از سپاهیان خاص خود را که مردی دیندار بود، فرا خواند ۸و تمام ماجرا را بدیشان بازگفت و آنها را به یافا فرستاد. ۹روز بعد، نزدیک ظهر، چون در راه بودند و به شهر نزدیک می‌شدند، پطرس به بام خانه رفت تا دعا کند. ۱۰در آنجا گرسنه شد و خواست چیزی بخورد. چون خوراک را آماده می‌کردند، به حالت خَلسه فرو رفت. ۱۱در آن حال دید که آسمان گشوده شده و چیزی همچون سفره‌ای بزرگ که از چهارگوشه آویخته است، به سوی زمین فرود می‌آید ۱۲و از انواع چارپایان و خزندگان و پرندگان پر است. ۱۳آنگاه ندایی به او رسید که: «ای پطرس، برخیز، ذبح کن و بخور!» ۱۴پطرس گفت: «حاشا از من، خداوندا، زیرا هرگز به چیزی حرام یا نجس لب نزده‌ام.» ۱۵بار دوّم ندا آمد که «آنچه خدا پاک ساخته است، تو نجس مخوان!» ۱۶این امر سه بار تکرار شد و سپس سفره بی‌درنگ به آسمان بالا برده شد.

یوحنا ۶.۵۶-۶۹ (انجیل)

۵۶کسی که بدن مرا می‌خورَد و خون مرا می‌نوشد، در من ساکن می‌شود و من در او. ۵۷همان‌گونه که پدرِ زنده مرا فرستاد و من به پدرْ زنده‌ام، آن که مرا می‌خورد نیز به من زنده خواهد بود. ۵۸این است نانی که از آسمان نازل شد؛ نه مانند آنچه پدران شما خوردند، و با این حال مردند؛ بلکه هر کس از این نان بخورد، تا ابد زنده خواهد ماند.» ۵۹عیسی این سخنان را زمانی گفت که در کنیسه‌ای در کَفَرناحوم تعلیم می‌داد. ۶۰بسیاری از شاگردان او با شنیدن این سخنان گفتند: «این تعلیم سخت است، چه کسی می‌تواند آن را بپذیرد؟» ۶۱عیسی، آگاه از اینکه شاگردانش در این باره همهمه می‌کنند، بدیشان گفت: «آیا این سبب لغزش شما می‌شود؟ ۶۲پس اگر پسر انسان را ببینید که به جای نخست خود صعود می‌کند، چه خواهید کرد؟ ۶۳روح است که زنده می‌کند؛ جسم را فایده‌ای نیست. سخنانی که من به شما گفتم، روح و حیات است. ۶۴امّا برخی از شما هستند که ایمان نمی‌آورند.» زیرا عیسی از آغاز می‌دانست چه کسانی ایمان نمی‌آورند و کیست آن که او را تسلیم دشمن خواهد کرد. ۶۵سپس افزود: «از همین رو به شما گفتم که هیچ‌کس نمی‌تواند نزد من آید، مگر آنکه از جانب پدر به او عطا شده باشد.» ۶۶از این زمان، بسیاری از شاگردانش برگشته، دیگر او را همراهی نکردند. ۶۷پس عیسی به آن دوازده تن گفت: «آیا شما نیز می‌خواهید بروید؟» ۶۸شَمعون پطرس پاسخ داد: «سرور ما، نزد که برویم؟ سخنان حیات جاویدان نزد توست. ۶۹و ما ایمان آورده و دانسته‌ایم که تویی آن قدّوسِ خدا.»

یادبودها

قدیس شمعون ستونی

He was born in Antioch in 522. His father, John, died in an earthquake, leaving him to be raised by his mother Martha. From his earliest childhood he lived a very ascetic life and was under special protection and guidance of St John the Baptist, who often appeared to him. He became a monk as a young man and, after a vision of the Lord, who appeared to him as a handsome youth and filled his heart to overflowing with love for Christ, he ascended onto a pillar, where he stayed for eighteen years, praying and singing psalms. He then went to the mountain called ‘Wonderful’, where he lived alone in a barren place for ten years; he then ascended another pillar, where he remained in extreme hardship for forty-five years. During this time he became known as a wonder-worker and visionary: the Prologue says ‘The measure of his love for God was such that rare grace was given him, by the help of which he was able to heal every sort of illness, tame wild beasts and perceive the most distant regions of the earth and the hearts of men. He was taken out of the body and saw the heavens, conversed with angels, harried the demons, prophesied, spent thirty days at a time without sleep and even longer without food, receiving nourishment at the hands of angels.’ He reposed at the age of 85; seventy-nine years of his life had been spent in asceticism.

پدر مقدس ما نیکیتا ستونی‌ها (۱۱۸۶)

As a youth, he was heedless and corrupt; but one day he entered a church and heard the words of Isaiah, ‘Wash you, make you clean’ (Is. 1:16). His life changed completely: he left his family and property to enter a monastery near Pereyaslavl, where he took on a life of severe asceticism. He wore chains and (in the words of the Prologue) ‘shut himself up in a pillar’, for which he was called the Stylite. He was granted the gift of healing and by his prayers restored many who came to him, including Michael, Prince of Chernigov, whom he healed of palsy. Some thieves, seeing his chains and thinking that they were made of silver, killed him one night and made off with the chains. Soon afterward, Saint Nikita appeared to an elder named Simeon and told him to put the chains with him in his grave when they were found.

قدیس وینسنت لرنس (۴۴۵)

He was born in Toul in Gaul (modern-day France); he was the brother of St Lupus, Bishop of Troyes. He served as a soldier, but eventually became a monk at the monastery of Lerins. There he lived out the remainder of his life, and wrote his Commonitorium, an exposition of the true Orthodox faith; it contains the well-know statement that Christians must hold to the Faith that has been believed “everywhere, always, and by all.” He reposed in peace.