Orthodox Calendar

۲۳ مه ۲۰۲۷
یکشنبه چهارم پاسخا

بدون روزه

اعیاد

  • مفلوج

یادبودها

  • قدیس میکائیل معترف؛ کشف ذخایر قدیس لئونتی، اسقف روستوف (۸۱۸)
  • مقدس عطر-حامل مریم, همسر کلئوپاس
  • شهید مقدس میکائیل قدیس ساباس صومعه(سده ۹)
  • مقدس باکره اِفروسینه, شاهدخت پولوتسک (۱۱۷۳)

خوانش‌های کتاب مقدس

لوقا ۲۴.۱-۱۲ (انجیل چهارم صبحگاهی)

۱در سپیده‌دمِ روز اوّل هفته، زنان حَنوطی را که فراهم کرده بودند، با خود برداشتند و به مقبره رفتند. ۲امّا دیدند سنگِ جلوِ مقبره به کناری غلتانیده شده است. ۳چون به مقبره داخل شدند، بدن عیسای خداوند را نیافتند. ۴از این امر در حیرت بودند که ناگاه دو مرد با جامه‌هایی درخشان در کنار ایشان ایستادند. ۵زنان از ترسْ سرهای خود را به زیر افکندند؛ امّا آن دو مرد به ایشان گفتند: «چرا زنده را در میان مردگان می‌جویید؟ ۶او اینجا نیست، بلکه برخاسته است! به یاد آورید هنگامی که در جلیل بود، به شما چه گفت. ۷گفت که پسر انسان باید به دست گناهکاران تسلیم شده، بر صلیب کشیده شود و در روز سوّم برخیزد.» ۸آنگاه زنان سخنان او را به یاد آوردند. ۹چون از مقبره بازگشتند، این همه را به آن یازده رسول و نیز به دیگران بازگفتند. ۱۰زنانی که این خبر را به رسولان دادند، مریمِ مَجدَلیّه، یوآنّا، مریم مادر یعقوب و زنانِ همراه ایشان بودند. ۱۱امّا رسولان گفتۀ زنان را هذیان پنداشتند و سخنانشان را باور نکردند. ۱۲با این همه، پطرس برخاست و به سوی مقبره دوید و خم شده نگریست، امّا جز کفن چیزی ندید. پس حیران از آنچه روی داده بود، به خانه بازگشت.

اعمال رسولان ۹.۳۲-۴۲ (رساله)

۳۲و امّا پطرس که در همۀ نواحی می‌گشت، به دیدار مقدسین ساکن لُدَّه نیز رفت. ۳۳در آنجا شخصی را دید اینیاس نام، که هشت سال مفلوج و زمینگیر بود. ۳۴به او گفت: «ای اینیاس، عیسی مسیح تو را شفا می‌بخشد. برخیز و بستر خود را جمع کن!» او بی‌درنگ برخاست، ۳۵و با دیدن او همۀ اهل لُدَّه و شارون به خداوند روی آوردند. ۳۶در یافا شاگردی می‌زیست طابیتا نام، که معنی آن غزال است. این زن خود را وقف کارهای نیک و دستگیری از مستمندان کرده بود. ۳۷طابیتا در همان روزها بیمار شد و درگذشت. پس جسدش را شستند و در بالاخانه‌ای نهادند. ۳۸چون لُدَّه نزدیک یافا بود، وقتی شاگردان آگاه شدند که پطرس در لُدَّه است، دو نفر را نزد او فرستادند و خواهش کردند که «لطفاً بی‌درنگ نزد ما بیا.» ۳۹پطرس همراه آنان رفت و چون بدان‌جا رسید، او را به بالاخانه بردند. بیوه‌زنان همگی گرد او را گرفته، گریان جامه‌هایی را که دورکاس در زمان حیاتش دوخته بود، به وی نشان می‌دادند. ۴۰پطرس همه را از اتاق بیرون کرد و زانو زده، دعا نمود. سپس رو به جسد کرد و گفت: «ای طابیتا، برخیز!» طابیتا چشمان خود را گشود و با دیدن پطرس نشست. ۴۱پطرس دست وی را گرفت و او را به پا داشت. آنگاه مقدسین و بیوه‌زنان را فرا خواند و او را زنده به ایشان سپرد. ۴۲این خبر در سرتاسر یافا پیچید و بسیاری به خداوند ایمان آوردند.

یوحنا ۵.۱-۱۵ (انجیل)

۱چندی بعد، عیسی برای یکی از اعیاد یهود، به اورشلیم رفت. ۲در اورشلیم، در کنار ’دروازۀ گوسفند‘ حوضی است که در زبان عبرانیان آن را ’بِیت‌حِسْدا‘ گویند و پنج ایوان دارد. ۳در آنها گروهی بسیار از علیلان، همچون کوران، شلان و مفلوجان می‌خوابیدند [و منتظر حرکت آب بودند.] [ ۴زیرا هر از گاهی فرشته‌ای از جانب خداوند نازل می‌شد و آب را حرکت می‌داد؛ اوّلین کسی که پس از جنبش آب وارد حوض می‌شد، از هر مرضی که داشت شفا می‌یافت.] ۵در آن میان، مردی بود که سی و هشت سال زمینگیر بود. ۶چون عیسی او را در آنجا خوابیده دید و دریافت که دیری است بدین حال دچار است، از او پرسید: «آیا می‌خواهی سلامت خود را بازیابی؟» ۷مرد علیل گفت: «سرورم، کسی را ندارم که چون آب به حرکت می‌آید، مرا به درون حوض بَرَد، و تا خود را به آنجا می‌رسانم، دیگری پیش از من داخل شده است.» ۸عیسی به او گفت: «برخیز، بستر خود را برگیر و راه برو.» ۹آن مرد در همان دم سلامت خود را بازیافت و بستر خود را برگرفته، راه رفتن آغاز کرد. آن روز، شَبّات بود. ۱۰پس یهودیان به مرد شفا یافته گفتند: «امروز شَبّات است و بر تو جایز نیست که بستر خود را حمل کنی.» ۱۱او پاسخ داد: «آن که مرا شفا داد به من گفت، ”بسترت را برگیر و راه برو“.» ۱۲از او پرسیدند: «آن که به تو گفت بسترت را برگیری و راه بروی، که بود؟» ۱۳امّا مرد شفا یافته نمی‌دانست او کیست، زیرا عیسی در میان جمعیتِ آنجا ناپدید شده بود. ۱۴اندکی بعد، عیسی او را در معبد یافت و به او گفت: «حال که سلامت خود را بازیافته‌ای، دیگر گناه مکن تا به حال بدتر دچار نشوی.» ۱۵آن مرد رفت و به یهودیان گفت: «آن که مرا شفا داد، عیسی است.»

یادبودها

قدیس میکائیل معترف؛ کشف ذخایر قدیس لئونتی، اسقف روستوف (۸۱۸)

“This Saint was from Synnada in Phrygia of Asia Minor. In Constantinople he met Saint Theophylact (March 8); the holy Patriarch Tarasius, learning that Michael and Theophylact desired to become monks, sent them to a monastery on the Black Sea. Because of their great virtue, St Tarasius afterwards compelled them to accept consecration, Theophylact as Bishop of Nicomedia, and Michael as Bishop of his native Synnada. Because St Michael fearlessly confessed the veneration of the holy icons, he was banished by the Iconoclast Emperor Leo V the Armenian, who reigned from 813 to 820. After being driven from one place to another, in many hardships and bitter pains, St Michael died in exile.” (Great Horologion)

مقدس عطر-حامل مریم, همسر کلئوپاس

شهید مقدس میکائیل قدیس ساباس صومعه(سده ۹)

When his parents died, the young Michael gave away all his goods and travelled to Jerusalem, where he entered the monastery of St Sabbas the Sanctified. Once he was sent into town to sell some handwork for the monastery. A eunuch of an Arab princess met him in the street and brought him to princess’ home to show his wares. (Jerusalem was ruled by Muslim Arabs at that time.) The princess, like Potiphar’s wife, conceived an illicit passion for the young monk and invited him to her bed. When he refused, the angry princess had him beaten and taken to the Sultan, where she accused him of blasphemy against Mohammed. The Sultan tried to make him accept Islam, but he refused. When a dose of poison had no effect on the holy Michael, the Sultan had him publicly beheaded in the center of Jerusalem. The monks retrieved his body and gave it honorable burial at his monastery.

مقدس باکره اِفروسینه, شاهدخت پولوتسک (۱۱۷۳)

“She was the daughter of Prince Vseslav of Polotsk. When her parents wished her to be married, she ran away to a monastery and became a nun. An angel of the Lord appeared to her three times to show her the place where she was to build a new monastery for virgins. She brought her own sister, Evdokia, into monasticism and many other young girls from the ranks of the aristocracy. One kinswoman of hers, Zvenislava, a princess of Borisov, brought all her wealth, clothing and precious jewels, and said: ‘I count all the beauty of this world as naught, and wish to give these fine things, prepared for my marriage, to the Church of the Saviour. And I desire to espouse myself to Him in a spiritual marriage, and to bow my head beneath His easy and light yoke.’ Euphrosyne professed her too, and gave her the name Evpraxia. In old age, Euphrosyne evinced a desire to die in Jerusalem, and prayed for this boon. God heard her prayer, and she did indeed die in the monastery of St Theodosius in Jerusalem on May 23rd, 1173, during a visit there.” (Prologue)