Orthodox Calendar

۲۸ فوریه ۲۰۲۷
یکشنبه پسر ولگرد

بدون روزه

یادبودها

  • مبارک نیکلاس پسکوف, دیوانه برای مسیح (۱۵۷۶)
  • قدیس باسیل معترف (۱۷۵۱)

خوانش‌های کتاب مقدس

لوقا ۲۴.۳۶-۵۳ (انجیل ششم صبحگاهی)

۳۶هنوز در این باره گفتگو می‌کردند که عیسی خود در میانشان ایستاد و گفت: «سلام بر شما باد!» ۳۷حیران و ترسان، پنداشتند شبحی می‌بینند. ۳۸به آنان گفت: «چرا این‌چنین مضطربید؟ چرا شک و تردید به دل راه می‌دهید؟ ۳۹دست و پایم را بنگرید. خودم هستم! به من دست بزنید و ببینید؛ شبحْ گوشت و استخوان ندارد، امّا چنانکه می‌بینید من دارم!» ۴۰این را گفت و دستها و پاهای خود را به ایشان نشان داد. ۴۱آنها از فرط شادی و حیرت نمی‌توانستند باور کنند. پس به ایشان گفت: «چیزی برای خوردن دارید؟» ۴۲تکه‌ای ماهی بریان به او دادند. ۴۳آن را گرفت و در برابر چشمان ایشان خورد. ۴۴آنگاه به ایشان گفت: «این همان است که وقتی با شما بودم، می‌گفتم؛ اینکه تمام آنچه در تورات موسی و کتب انبیا و مزامیر دربارۀ من نوشته شده است، باید به حقیقت پیوندد.» ۴۵سپس، ذهن ایشان را روشن ساخت تا بتوانند کتب مقدّس را درک کنند. ۴۶و به ایشان گفت: «نوشته شده است که مسیح رنج خواهد کشید و در روز سوّم از مردگان بر خواهد خاست، ۴۷و به نام او توبه و آمرزش گناهان به همۀ قومها موعظه خواهد شد و شروع آن از اورشلیم خواهد بود. ۴۸شما شاهدان این امور هستید. ۴۹من موعودِ پدر خود را بر شما خواهم فرستاد؛ پس در شهر بمانید تا آنگاه که از اعلی با قدرت آراسته شوید.» ۵۰سپس ایشان را بیرون از شهر تا نزدیکی بِیت‌عَنْیا برد و دستهای خود را بلند کرده، برکتشان داد؛ ۵۱و در همان حال که برکتشان می‌داد از آنان جدا گشته، به آسمان برده شد. ۵۲ایشان او را پرستش کردند و با شادی عظیم به اورشلیم بازگشتند. ۵۳در آنجا پیوسته در معبد می‌ماندند و خدا را حمد و سپاس می‌گفتند.

اول قرنتیان ۶.۱۲-۲۰ (رساله)

۱۲«همه چیز بر من جایز است،» امّا همه چیز مفید نیست. «همه چیز بر من رواست،» امّا نمی‌گذارم چیزی بر من تسلط یابد. ۱۳«خوراک برای شکم است و شکم برای خوراک، و خدا، هم این و هم آن را از میان بر خواهد داشت.» امّا بدن برای بی‌عفتی نیست، بلکه برای خداوند است و خداوند نیز برای بدن، ۱۴و خدا به نیروی خود، هم خداوند را برخیزانید و هم ما را بر خواهد خیزانید. ۱۵آیا نمی‌دانید که بدنهای شما اعضای مسیح است؟ آیا اعضای مسیح را برگیرم و آنها را اعضای فاحشه‌ای گردانم؟ هرگز! ۱۶آیا نمی‌دانید کسی که با فاحشه‌ای می‌پیوندد، با او یک تن می‌شود؟ زیرا نوشته شده است: «آن دو یک تن خواهند شد.» ۱۷امّا آن که با خداوند می‌پیوندد، با او یک روح است. ۱۸از بی‌عفتی بگریزید! هر گناه دیگر که انسان مرتکب شود بیرون از بدن اوست، امّا کسی که مرتکب بی‌عفتی می‌شود، نسبت به بدن خود گناه می‌کند. ۱۹آیا نمی‌دانید که بدن شما معبد روح‌القدس است که در شماست و او را از خدا یافته‌اید، و دیگر از آنِ خود نیستید؟ ۲۰به بهایی خریده شده‌اید، پس خدا را در بدن خود تجلیل کنید.

لوقا ۱۵.۱۱-۳۲ (انجیل)

۱۱سپس ادامه داد و فرمود: «مردی را دو پسر بود. ۱۲روزی پسر کوچک به پدر خود گفت: ”ای پدر، سهمی را که از دارایی تو به من خواهد رسید، اکنون به من بده.“ پس پدر دارایی خود را بین آن دو تقسیم کرد. ۱۳پس از چندی، پسر کوچکتر آنچه داشت گرد آورد و راهی دیاری دوردست شد و ثروت خویش را در آنجا به عیاشی بر ‌باد داد. ۱۴چون هر چه داشت خرج کرد، قحطی شدید در آن دیار آمد و او سخت به تنگدستی افتاد. ۱۵از این رو، خدمتگزاریِ یکی از مردمان آن سامان را پیشه کرد، و او وی را به خوکبانی در مزرعۀ خویش گماشت. ۱۶پسر آرزو داشت شکم خود را با خوراک خوکها سیر کند، امّا هیچ‌کس به او چیزی نمی‌داد. ۱۷سرانجام به خود آمد و گفت: ”ای بسا کارگران پدرم خوراک اضافی نیز دارند و من اینجا از فرط گرسنگی تلف می‌شوم. ۱۸پس برمی‌خیزم و نزد پدر می‌روم و می‌گویم: ’پدر، به آسمان و به تو گناه کرده‌ام. ۱۹دیگر شایسته نیستم پسرت خوانده شوم. با من همچون یکی از کارگرانت رفتار کن.“‘ ۲۰«پس برخاست و راهی خانۀ پدر شد. امّا هنوز دور بود که پدرش او را دیده، دل بر وی بسوزاند و شتابان به سویش دویده، در آغوشش کشید و غرق بوسه‌اش کرد. ۲۱پسر گفت: ”پدر، به آسمان و به تو گناه کرده‌ام. دیگر شایسته نیستم پسرت خوانده شوم.“ ۲۲امّا پدر به خدمتکارانش گفت: ”بشتابید! بهترین جامه را بیاورید و به او بپوشانید. انگشتری بر انگشتش و کفش به پاهایش کنید. ۲۳گوسالۀ پرواری آورده، سر ببرید تا بخوریم و جشن بگیریم. ۲۴زیرا این پسر من مرده بود، زنده شد؛ گم شده بود، یافت شد!“ پس به جشن و سرور پرداختند. ۲۵«و امّا پسر بزرگتر در مزرعه بود. چون به خانه نزدیک شد و صدای رقص و آواز شنید، ۲۶یکی از خدمتکاران را فرا خواند و پرسید: ”چه خبر است؟“ ۲۷خدمتکار پاسخ داد: ”برادرت آمده و پدرت گوسالۀ پرواری سر بریده، زیرا پسرش را به سلامت بازیافته است.“ ۲۸چون این را شنید، برآشفت و نخواست به خانه درآید. پس پدر بیرون آمد و به او التماس کرد. ۲۹امّا او در جواب پدر گفت: ”اینک سالهاست تو را چون غلامان خدمت کرده‌ام و هرگز از فرمانت سر نپیچیده‌ام. امّا تو هرگز حتی بزغاله‌ای به من ندادی تا با دوستانم ضیافتی به پا کنم. ۳۰و حال که این پسرت بازگشته است، پسری که دارایی تو را با روسپیها بر باد داده، برایش گوسالۀ پرواری سر بریده‌ای!“ ۳۱پدر گفت: ”پسرم، تو همواره با من هستی، و هرآنچه دارم، مال توست. ۳۲امّا اکنون باید جشن بگیریم و شادی کنیم، زیرا این برادر تو مرده بود، زنده شد؛ گم شده بود، یافت شد!“‌»

یادبودها

مبارک نیکلاس پسکوف, دیوانه برای مسیح (۱۵۷۶)

“A rare fearlessness is a characteristic of fools for Christ. Blessed Nicholas ran through the streets of Pskov, pretending madness, rebuking people for their secret sins and foretelling what would happen to them. When Tsar Ivan the Terrible entered Pskov, the whole town was in fear and dread of the terrible Tsar… The Tsar, learning about this blessed man, who and what he was, visited him in his tiny room. [Ivan was a great lover of external piety.] It was the first week of the Great Fast. Hearing that the Tsar was coming to visit him, Nicholas found a piece of raw meat and, when the Tsar entered his cell, Nicholas bowed and offered the meat to the Tsar. ‘Eat, little Ivan, eat!’ The terrible Tsar answered him furiously: ‘I am a Christian, and do not eat meat in the Fast.’ Then the man of God retorted, ‘You do that and worse; you feed on men’s flesh and blood, forgetting not only the Fast but God as well.’ This lecture entered deeply into the heart of Tsar Ivan, and he immediately left Pskov in shame, having intended to wreak great slaughter there.” (Prologue)

قدیس باسیل معترف (۱۷۵۱)

This pious and beautiful maiden lived in a village near Thessalonica. One day a Janissary, come to collect taxes, laid eyes on her and was struck by lust. When she refused his advances, the wicked official brought her before the judge in Thessalonica and, using other soldiers as false witnesses, said that she had agreed to marry him and to convert to Islam. To all these claims Kyranna replied, ‘I am a Christian, and I have no bridegroom but Christ, to whom I have offered my maidenhood as a dowry. Him I love and for Him I am ready to shed my blood! That is my answer; expect no other from me.’ Having said this, she ‘enclosed herself in silence’ (Synaxarion) and would testify no more. She was cast into prison, where she was tormented and finally beaten to death by her jailer. When she died, a divine Light surrounded her and illumined the entire prison. When news of the miracle spread, the shamed Turkish officials handed over her body to Christians, who laid it to rest outside the city.