Orthodox Calendar

۲۳ اکتبر ۲۰۲۷
شنبه هفته هجدهم بعد از پنطیکاست

بدون روزه

اعیاد

  • شنبه یادبود (دیمتریوس)
  • رسول مقدس یعقوب، برادر خداوند

یادبودها

  • رسول مقدس یعقوب, برادر خداوند و اول اسقف اورشلیم (۶۳)
  • قدیس ماکاریوس رومی بین‌النهرین (?)

خوانش‌های کتاب مقدس

اول قرنتیان ۱۵.۳۹-۴۵ (رساله)

۳۹همۀ جسمها یکی نیستند. آدمیان را یک نوع جسم است، حیوانات را نوعی دیگر، و پرندگان را نوعی دیگر؛ ماهیها نیز دارای نوعی دیگر از جسم‌اند. ۴۰به همین‌سان، کالبدهای آسمانی وجود دارد و کالبدهای زمینی. امّا جلال کالبدهای آسمانی از یک نوع است و جلال کالبدهای زمینی از نوعی دیگر. ۴۱خورشید جلال خاص خود را دارد، ماه جلالی دیگر، و ستارگان نیز جلالی دیگر؛ جلال هر ستاره نیز با جلال ستارۀ دیگر متفاوت است. ۴۲در مورد رستاخیز مردگان نیز چنین است. آنچه کاشته می‌شود، فسادپذیر است؛ آنچه برمی‌خیزد، فسادناپذیر. ۴۳در ذلّت کاشته می‌شود، در جلال برمی‌خیزد. در ضعف کاشته می‌شود، در قوّت برمی‌خیزد. ۴۴بدنِ طبیعی کاشته می‌شود، بدنِ روحانی برمی‌خیزد. اگر بدن طبیعی وجود دارد، بدن روحانی نیز وجود دارد. ۴۵چنانکه نوشته شده است: «انسانِ اوّل، یعنی آدم، موجود زنده گشت»؛ آدمِ آخر، روحِ حیات‌بخش شد.

غلاطیان ۱.۱۱-۱۹ (رساله, قدیس یعقوب)

۱۱ای برادران، می‌خواهم بدانید انجیلی که من بدان بشارت دادم، انجیلی بشری نیست، ۱۲زیرا من آن را از انسان نیافتم، و کسی نیز آن را به من نیاموخت؛ بلکه آن را از طریق مکاشفۀ عیسی مسیح دریافت کردم. ۱۳شما وصف زندگی گذشتۀ مرا در دین یهود شنیده‌اید، که چه بسیار کلیسای خدا را آزار می‌رسانیدم و آن را ویران می‌کردم. ۱۴و در یهودیگری از بسیاری از هَمسالانِ قوم خود پیشی گرفته، در اجرای سنّتهای پدران خویش بی‌نهایت غیور بودم. ۱۵امّا چون خشنودی او که مرا از رَحِم مادرم وقف کار خود کرد و به واسطۀ فیض خود مرا فرا خواند در این بود ۱۶که پسر خود را در من آشکار سازد تا بدو در میان غیریهودیان بشارت دهم، در آن زمان با جسم و خون مشورت نکردم، ۱۷و به اورشلیم نیز، نزد آنان که پیش از من رسول بودند، نرفتم؛ بلکه راهی عربستان شدم و سپس به دمشق بازگشتم. ۱۸آنگاه پس از سه سال، به اورشلیم رفتم تا پطرس را دیدار کنم، و پانزده روز نزد او ماندم. ۱۹امّا از سایر رسولان، به‌جز یعقوب، برادر خداوند، کسی دیگر را ندیدم.

اول تسالونیکیان ۴.۱۳-۱۷ (رساله, متوفیان)

۱۳ای برادران، نمی‌خواهیم از حال خفتگان بی‌خبر باشید، مبادا همچون دیگر مردمان که امیدی ندارند، به ماتم بنشینید. ۱۴زیرا اگر ایمان داریم که عیسی مرد و برخاست، پس به همین‌سان خدا آنان را نیز که در عیسی خفته‌اند، با وی باز خواهد آورد. ۱۵این را به واسطۀ کلام خودِ خداوند به شما می‌گوییم: کسانی از ما که هنوز زنده‌اند و تا آمدن خداوند باقی می‌مانند، به‌یقین از خفتگان پیشی نخواهند گرفت. ۱۶زیرا خداوند، خود با فرمانی بلندآواز و آوای رئیس فرشتگان و نفیر شیپور خدا، از آسمان فرود خواهد آمد. آنگاه نخست مردگانِ در مسیح، بر خواهند خاست. ۱۷پس از آن، ما که هنوز زنده و باقی مانده‌ایم، با آنها در ابرها ربوده خواهیم شد تا خداوند را در هوا ملاقات کنیم، و بدین‌گونه همیشه با خداوند خواهیم بود.

لوقا ۷.۱-۱۰ (انجیل)

۱چون عیسی تمامی گفتار خود را با مردم به پایان رسانید، به کَفَرناحوم درآمد. ۲آنجا یک نظامی رومی بود که غلامی بس عزیز داشت. غلامْ بیمار و در آستانۀ مرگ بود. ۳نظامی چون دربارۀ عیسی شنید، تنی چند از مشایخ یهود را نزدش فرستاد تا از او بخواهند بیاید و غلامش را شفا دهد. ۴آنها نزد عیسی آمدند و با التماس بسیار به او گفتند: «این مرد سزاوار است این لطف را در حقش بکنی، ۵زیرا قوم ما را دوست می‌دارد و کنیسه را نیز برایمان ساخته است.» ۶پس عیسی همراهشان رفت. به نزدیکی خانه که رسید، آن نظامی چند تن از دوستانش را نزد عیسی فرستاد، با این پیغام که: «سرورم، خود را زحمت مده، زیرا شایسته نیستم زیر سقف من آیی. ۷از همین رو، حتی خود را لایق ندانستم نزد تو آیم. فقط سخنی بگو که خدمتکارم شفا خواهد یافت. ۸زیرا من خود فردی هستم زیر فرمان. سربازانی نیز زیر فرمان خود دارم. به یکی می‌گویم، ”برو“، می‌رود؛ به دیگری می‌گویم، ”بیا“، می‌آید. به غلام خود می‌گویم، ”این را به جای آر“، به جای می‌آورد.» ۹عیسی چون این را شنید، از او در شگفت شد و به جمعیتی که از پی‌اش می‌آمدند روی کرد و گفت: «به شما می‌گویم، چنین ایمانی حتی در اسرائیل هم ندیده‌ام.» ۱۰چون فرستادگان به خانه بازگشتند، غلام را سلامت یافتند.

متی ۱۳.۵۴-۵۸ (انجیل, قدیس یعقوب)

۵۴و به شهر خود رفته، در کنیسه به تعلیم مردم پرداخت. مردم در شگفت شده، می‌پرسیدند: «این مرد چنین حکمت و قدرتِ انجام معجزات را از کجا کسب کرده است؟ ۵۵مگر او پسر آن نجّار نیست؟ مگر نام مادرش مریم نیست؟ و برادرانش یعقوب و یوسف و شَمعون و یهودا نیستند؟ ۵۶مگر همۀ خواهرانش در میان ما زندگی نمی‌کنند؟ پس این چیزها را از کجا کسب کرده است؟» ۵۷پس به نظرشان ناپسند آمد. امّا عیسی به آنان گفت: «نبی بی‌حرمت نباشد جز در شهر خود و خانۀ خویش!» ۵۸و در آنجا به‌علت بی‌ایمانی ایشان، معجزات زیادی نکرد.

یوحنا ۵.۲۴-۳۰ (انجیل, متوفیان)

۲۴آمین، آمین، به شما می‌گویم، هر که کلام مرا به گوش گیرد و به فرستندۀ من ایمان آورد، حیات جاویدان دارد و به داوری نمی‌آید، بلکه از مرگ به حیات منتقل شده است. ۲۵آمین، آمین، به شما می‌گویم، زمانی فرا می‌رسد، بلکه هم‌اکنون است، که مردگان صدای پسر خدا را می‌شنوند و کسانی که به گوش گیرند، زنده خواهند شد. ۲۶زیرا همان‌گونه که پدر در خود حیات دارد، به پسر نیز عطا کرده است که در خود حیات داشته باشد، ۲۷و به او این اقتدار را بخشیده که داوری نیز بکند، زیرا پسر انسان است. ۲۸از این سخنان در شگفت مباشید، زیرا زمانی فرا می‌رسد که همۀ آنان که در قبرند، صدای او را خواهند شنید و بیرون خواهند آمد. ۲۹آنان که نیکی کرده باشند، برای قیامتی که به حیات می‌انجامد، و آنان که بدی کرده باشند، برای قیامتی که مکافات در پی دارد. ۳۰من از خود کاری نمی‌توانم کرد، بلکه بنا بر آنچه می‌شنوم داوری می‌کنم و داوری من عادلانه است، زیرا در پی انجام خواست خود نیستم، بلکه انجام ارادۀ فرستندۀ خود را خواهانم.

یادبودها

رسول مقدس یعقوب, برادر خداوند و اول اسقف اورشلیم (۶۳)

His Hebrew name is Jacob. He was a close kinsman of Christ, and was therefore called, according to the Jewish usage of the time, his “brother.” Some accounts say that he was a child of Joseph by his first marriage; others accounts say that he was the son of Joseph’s brother Cleopas and his wife Mary, who was first cousin of the Theotokos. He took the Nazirite vows of one completely consecrated to God according to the Law, and from a young age he was called “the Just” by his people. He is called James the Lesser in Scripture (Mark 15:40) to distinguish him from James the son of Zebedee, who is called the Greater. The Apostles appointed him first Bishop of Jerusalem. It was he who presided at the earliest Council of the Church in Jerusalem, where he resolved the problem of how gentile converts should be received into the Church (see Acts 15). He wrote the New Testament Epistle, addressed primarily to Jewish converts to the Faith, that bears his name. About the year 62, he ascended to the peak of the Temple in Jerusalem on Passover, and there bore witness to Christ so effectively that the people cried out “Hosanna to the Son of David.” At this, the Scribes and Pharisees, fearing that all the people would be converted to Christ, cast him down to the ground. By God’s grace, he survived long enough to rise, kneel and pray, like his Master, “Forgive them, Father, for they know not what they do.” He was then clubbed to death by one of the scribes.

قدیس ماکاریوس رومی بین‌النهرین (?)

“Three holy men who lived in ascesis in the Monastery of St Asclepius in Mesopotamia decided to walk up and down the world in search of a sign from God for their salvation. As they approached a cave, deep in the wilderness, they became aware all at once of a marvellous scent and saw an old man coming towards them covered only by his hair and the beard that fell to his knees. He cast himself to the earth and remained there for a while, until he was sure the three strangers were not demons. Then he brought them into his cave, where he lived with two lions. They asked him to tell them his story, which he did.

“His name was Macarius, the son of a rich senator of Rome. When he reached marriageable age, his parents betrothed him against his will. On his wedding night, at the moment of entering the bridal chamber in the midst of the festivities, he fled to a pious widow’s, where he spent seven days in hiding, weeping and entreating the help of God. As he left her house, an old man of kindly and noble demeanour came by, and told him to follow. And, indeed, Macarius followed him for three years, until the moment of arrival near the cave, when the old man vanished. He appeared to Macarius in a dream soon after, and revealed that he was the Archangel Raphael, who had once been the guide of Tobias in his travels. Before departing, the Archangel entrusted him to the care of God and of two lion cubs that had just lost their mother.

“Some while after, Macarius saw, standing before him, a most beautiful maiden, who told him that she too had fled marriage in Rome. Macarius did not have discernment enough to escape the Devil’s trap, and welcomed her to spend the night in his cave. During the night, he was violently attacked, for the first time in his life, by the fiery darts of carnal desire. The pretended maiden suddenly disappeared, as the Devil triumphed in his success at introducing the thought of sin into the mind of the ascetic. Macarius then realized the gravity of his fall in the sight of God. Weeping bitterly, he made up his mind to leave the cave and find somewhere else to do penance. But, on his way, the Archangel Raphael appeared to him anew and urged him to return, for it was in his cave that God would hear his prayer. So he went back and sorely afflicted his flesh with fasting, vigils and utter abnegation for many years, in order to regain a heart of unsullied purity in which to contemplate the image of God.

“When he had edified the three brethren with the story of his struggles, Macarius sent them away in peace and fell asleep in the Lord, unknown to all, in the presence only of the angels and the saints.” (Synaxarion)

Not even the century of the Saint’s life is given in our sources.