خوانشهای کتاب مقدس
متی ۲۲.۱۵-۲۳.۳۹
(انجیل, داماد)
۱۵سپس فَریسیان بیرون رفتند و شور کردند تا ببینند چگونه میتوانند او را با سخنان خودش به دام اندازند.
۱۶آنها شاگردان خود را به همراه هیرودیان نزد او فرستادند و گفتند: «استاد، میدانیم مردی صادق هستی و راه خدا را بهدرستی میآموزانی و از کسی باک نداری، زیرا بر صورت ظاهر نظر نمیکنی.
۱۷پس رأی خود را به ما بگو؛ آیا پرداخت خَراج به قیصر رواست یا نه؟»
۱۸عیسی به بداندیشی آنان پی برد و گفت: «ای ریاکاران، چرا مرا میآزمایید؟
۱۹سکهای را که با آن خَراج میپردازید، به من نشان دهید.» آنها سکهای یک دیناری به وی دادند.
۲۰از ایشان پرسید: «نقش و نام روی این سکه از آنِ کیست؟»
۲۱پاسخ دادند: «از آنِ قیصر.» به آنها گفت: «پس مال قیصر را به قیصر بدهید و مال خدا را به خدا.»
۲۲چون این را شنیدند، در شگفت شدند و او را واگذاشته، رفتند.
۲۳در همان روز، صَدّوقیان که منکر قیامتند، نزدش آمدند و سؤالی از او کرده،
۲۴گفتند: «استاد، موسی به ما فرموده است که اگر مردی بیاولاد بمیرد، برادرش باید آن بیوه را به زنی بگیرد تا از او برای برادر خود نسلی باقی بگذارد.
۲۵باری، در میان ما هفت برادر بودند. برادر نخستین زنی گرفت و مُرد و چون فرزندی نداشت، زن بیوهاش را برای برادر خود باقی گذاشت.
۲۶همچنین دوّمین و سوّمین، تا هفتمین.
۲۷سرانجام، زن نیز مرد.
۲۸حال، در قیامت، آن زن همسر کدامیک از هفت برادر خواهد بود، زیرا همه او را به زنی گرفته بودند؟»
۲۹عیسی پاسخ داد: «شما گمراه هستید، زیرا نه از کتب مقدّس آگاهید و نه از قدرت خدا!
۳۰در قیامتْ کسی نه زن میگیرد و نه شوهر میکند، بلکه همه همچون فرشتگان آسمان خواهند بود.
۳۱امّا دربارۀ قیامت مردگان، آیا نخواندهاید که خدا به شما چه گفته است؟
۳۲او فرموده که، ”من هستم خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب“. او نه خدای مردگان، بلکه خدای زندگان است.»
۳۳مردم با شنیدن این سخنان، از تعلیم او در شگفت شدند.
۳۴امّا چون فَریسیان شنیدند که عیسی چگونه با جواب خود دهان صَدّوقیان را بسته است، گرد هم آمدند.
۳۵یکی از آنها که فقیه بود، با این قصد که عیسی را به دام اندازد، از او پرسید:
۳۶«ای استاد، بزرگترین حکم در شریعت کدام است؟»
۳۷عیسی پاسخ داد: «”خداوندْ خدای خود را با تمامی دل و با تمامی جان و با تمامی فکر خود محبت نما.“
۳۸این نخستین و بزرگترین حکم است.
۳۹دوّمین حکم نیز همچون حکم نخستین است: ”همسایهات را همچون خویشتن محبت نما.“
۴۰تمامی شریعت موسی و نوشتههای پیامبران بر این دو حکم استوار است.»
۴۱هنگامی که فَریسیان گِرد هم جمع بودند، عیسی از آنها پرسید:
۴۲«نظر شما دربارۀ مسیح چیست؟ او پسر کیست؟» پاسخ دادند: «پسر داوود.»
۴۳عیسی گفت: «پس چگونه داوود به روح، او را خداوند میخواند؟ زیرا میگوید:
۴۴«”خداوند به خداوند من گفت: به دست راست من بنشین تا آن هنگام که دشمنانت را کرسی زیر پایت سازم.“
۴۵اگر داوود او را خداوند میخوانَد، چگونه او میتواند پسر داوود باشد؟»
۴۶بدینسان، هیچکس را یارای پاسخگویی او نبود و از آن پس دیگر کسی جرأت نکرد پرسشی از او بکند.
۱آنگاه عیسی خطاب به مردم و شاگردان خود چنین گفت:
۲«علمای دین و فَریسیان بر مسند موسی نشستهاند.
۳پس آنچه به شما میگویند، نگاه دارید و به جا آورید؛ امّا همچون آنان عمل نکنید! زیرا آنچه تعلیم میدهند، خود به جا نمیآورند.
۴بارهای توانفرسا را میبندند و بر دوش مردم میگذارند، امّا خود حاضر نیستند برای حرکت دادن آن حتی انگشتی تکان دهند.
۵هر چه میکنند برای آن است که مردم آنها را ببینند: آیهدانهای خود را بزرگتر و دامن ردای خویش را پهنتر میسازند.
۶دوست دارند در ضیافتها بر صدر مجلس بنشینند و در کنیسهها بهترین جای را داشته باشند،
۷و مردم در کوچه و بازار آنها را سلام گویند و ’استاد‘ خطاب کنند.
۸امّا شما ’استاد‘ خوانده مشوید، زیرا تنها یک استاد دارید، و همۀ شما برادرید.
۹هیچکس را نیز بر روی زمین ’پدر‘ مخوانید، زیرا تنها یک پدر دارید که در آسمان است.
۱۰و نیز ’معلم‘ خوانده مشوید، زیرا فقط یک معلم دارید که مسیح است.
۱۱آن که در میان شما از همه بزرگتر است، خدمتگزار شما خواهد بود.
۱۲زیرا هر که خود را بزرگ سازد، پست خواهد شد و هر که خویشتن را فروتن سازد، سرافراز خواهد گردید.
۱۳«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما درِ پادشاهی آسمان را به روی مردم میبندید؛ نه خود داخل میشوید و نه میگذارید کسانی که در راهند، داخل شوند. [
۱۴«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما از سویی خانۀ بیوهزنان را غارت میکنید و از دیگر سو، برای تظاهر، دعای خود را طول میدهید. از همین رو، مکافاتتان بسی سختتر خواهد بود.]
۱۵«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما دریا و خشکی را درمینوردید تا یک نفر را به دین خود بیاورید و وقتی چنین کردید، او را دو چندان بدتر از خود، فرزند جهنم میسازید.
۱۶«وای بر شما ای راهنمایان کور که میگویید: ”اگر کسی به معبد سوگند خورَد باکی نیست، امّا اگر به طلای معبد سوگند خورَد، باید به سوگند خود وفا کند.“
۱۷ای نابخردانِ کور! کدام برتر است؟ طلا یا معبدی که طلا را تقدیس میکند؟
۱۸و نیز میگویید: ”اگر کسی به مذبح سوگند خورَد، باکی نیست، امّا اگر به هدیهای که بر آن گذاشته میشود سوگند خورَد، باید به سوگند خود وفا کند.“
۱۹ای کوران! کدام برتر است؟ هدیه یا مذبحی که هدیه را تقدیس میکند؟
۲۰پس، کسی که به مذبح سوگند میخورد، همانا به مذبح و هرآنچه بر آن است سوگند خورده است.
۲۱و هر که به معبد سوگند میخورد، به معبد و به آن که در آن ساکن است سوگند خورده است.
۲۲و هر که به آسمان سوگند میخورد، به تخت خدا و به آن که بر آن نشسته است سوگند خورده است.
۲۳«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما از نعناع و شِوید و زیره دهیک میدهید، امّا احکام مهمترِ شریعت را که همانا عدالت و رحمت و امانت است، نادیده میگیرید. اینها را میبایست به جای میآوردید و آنها را نیز فراموش نمیکردید.
۲۴ای راهنمایان کور! شما پشه را صافی میکنید، امّا شتر را فرو میبلعید!
۲۵«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما بیرون پیاله و بشقاب را پاک میکنید، امّا درون آن مملو از طمع و ناپرهیزی است.
۲۶ای فَریسی کور، نخست درون پیاله و بشقاب را پاک کن که بیرونش نیز پاک خواهد شد.
۲۷«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما همچون گورهایی هستید سفیدکاری شده که از بیرون زیبا به نظر میرسند، امّا درون آنها پُر است از استخوانهای مردگان و انواع نجاسات!
۲۸به همینسان، شما نیز خود را به مردم پارسا مینمایید، امّا در باطن مملو از ریاکاری و شرارتید.
۲۹«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما برای پیامبران مقبره میسازید و آرامگاه پارسایان را میآرایید
۳۰و میگویید: ”اگر در روزگار پدران خود بودیم، هرگز در کشتن پیامبران با ایشان شریک نمیشدیم.“
۳۱بدینسان، بر ضد خود شهادت میدهید که فرزندانِ قاتلانِ پیامبرانید.
۳۲حال که چنین است، پس آنچه را پدرانتان آغاز کردند، شما به کمال رسانید!
۳۳ای ماران! ای افعیزادگان! چگونه از مجازات جهنم خواهید گریخت؟
۳۴چرا که من انبیا و حکیمان و علما نزد شما میفرستم و شما برخی را خواهید کشت و بر صلیب خواهید کشید، و برخی را در کنیسههای خود تازیانه خواهید زد و شهر به شهر تعقیب خواهید کرد.
۳۵پس، همۀ خون پارسایان که بر زمین ریخته شده است، از خون هابیلِ پارسا گرفته تا خون زکریا بن بَرَخیا، که او را بین محرابگاه و مذبح کشتید، بر گردن شما خواهد بود.
۳۶آمین، به شما میگویم، همۀ اینها دامنگیر این نسل خواهد شد.
۳۷«ای اورشلیم، ای اورشلیم، ای قاتلِ پیامبران و سنگسارکنندۀ رسولانی که نزد تو فرستاده میشوند! چند بار خواستم همچون مرغی که جوجههایش را زیر بالهای خویش جمع میکند، فرزندان تو را گِرد آورم، امّا نخواستی!
۳۸اینک خانۀ شما به خودتان ویران واگذاشته میشود.
۳۹زیرا به شما میگویم که از این پس مرا نخواهید دید تا روزی که بگویید: ”مبارک است آن که به نام خداوند میآید.“ »
حزقیال ۱.۲۱-۲۸ (-۲.۱ LXX)
(ساعت ششم)
۲۱هرگاه آنها حرکت میکردند، چرخها نیز به حرکت درمیآمدند، و هرگاه آنها بازمیایستادند، چرخها نیز بازمیایستادند؛ و هرگاه موجودات زنده از زمین بلند میشدند، چرخها نیز همراه آنان بلند میشدند، زیرا روحِ موجودات زنده در چرخها بود.
۲۲بر فراز سرِ آن موجودات زنده چیزی شبیه فَلَکْ گسترده بود، که چونان بلورِ درخشنده به نظر میرسید.
۲۳زیر فلک، بالهای آنها مستقیم به سوی یکدیگر گسترده بود. هر یک دو بال داشتند که پیکرشان را از این سو و آن سو میپوشانید.
۲۴چون به حرکت درمیآمدند، صدای بالهایشان را میشنیدم که چونان خروش آبهای بسیار بود، و همچون صدای قادرمطلق، و غوغای لشکریان. و چون بازمیایستادند، بالهایشان را فرود میآوردند.
۲۵و چون در حین ایستادن بالهایشان را فرود میآوردند، از فراز فلکی که بالای سرشان بود، صدایی شنیده میشد.
۲۶بر فراز فلکِ بالای سرشان، چیزی بود شبیه تخت با منظر یاقوت کبود، و بالا بر فراز آن تخت کسی بود با منظری شبیه انسان.
۲۷از کمر او به طرف بالا شبیه کَهرُبا بود، و به آتشی میمانست که از اطراف محصور شده باشد. و از کمر او به طرف پایین شبیه آتش بود، و نور از هر طرف او را در برگرفته بود.
۲۸نورِ گرداگردش شبیه تابش رنگینکمان بود که در روز بارانی در ابر پدیدار شود. چنین بود منظرِ شباهتِ جلالِ خداوند. و چون آن را دیدم، به روی درافتادم و صدای کسی را شنیدم که سخن میگفت.
خروج ۲.۵-۱۰
(نماز شامگاهی)
۵باری، دختر فرعون برای شستشو به رود نیل فرود آمد، و ندیمههایش در کنارۀ رود میگشتند. او سبد را میان نیزارها دید و کنیزش را فرستاد تا آن را بیاورد.
۶چون سبد را گشود چشمش به کودک افتاد، و اینک پسری گریان بود. دل دختر فرعون بر وی بسوخت و گفت: «این یکی از کودکان عبرانیان است.»
۷آنگاه خواهر کودک از دختر فرعون پرسید: «میخواهی بروم و از زنان عبرانی یکی را نزدت آورم تا طفل را برایت شیر دهد؟»
۸دختر فرعون پاسخ داد: «برو.» پس دخترک رفت و مادر کودک را آورد.
۹دختر فرعون به آن زن گفت: «این طفل را ببر و او را برای من شیر بده و من اُجرت این کار را به تو خواهم داد.» پس آن زن کودک را با خود برده، به او شیر میداد.
۱۰چون کودک بزرگتر شد، مادرش او را نزد دختر فرعون برد و او پسر وی شد. دختر فرعون کودک را موسی نام نهاد زیرا گفت: «او را از آب برکشیدم.»
ایوب ۱.۱۳-۲۲
(نماز شامگاهی)
۱۳روزی پسران و دختران ایوب در خانۀ برادر بزرگ خود به خوردن و نوشیدن مشغول بودند،
۱۴که قاصدی نزد ایوب آمد و گفت: «گاوها شخم میزدند و مادهالاغان در کنار آنها میچریدند،
۱۵که صَبایان حمله آورده، آنها را به یغما بردند و خدمتکاران را از دم تیغ گذراندند. تنها من جان به در بردم تا تو را خبر دهم.»
۱۶او هنوز سخن میگفت که دیگری آمد و گفت: «آتش خدا از آسمان فرو افتاد و گله و خدمتکاران را در کام کشیده، سوزانید. تنها من جان به در بردم تا تو را خبر دهم.»
۱۷او هنوز سخن میگفت که دیگری آمد و گفت: «کَلدانیان سه دسته شدند و بر شتران هجوم آورده، آنها را به یغما بردند و خدمتکاران را نیز از دم تیغ گذراندند. تنها من جان به در بردم تا تو را خبر دهم.»
۱۸او هنوز سخن میگفت که دیگری آمد و گفت: «پسران و دخترانت در خانۀ برادر بزرگ خود به خوردن و نوشیدن مشغول بودند،
۱۹که ناگاه تندبادی از جانب بیابان وزیده، چهار گوشۀ خانه را زد و خانه بر جوانان فرو ریخت، و مردند. تنها من جان به در بردم تا تو را خبر دهم.»
۲۰آنگاه ایوب برخاسته، ردای خود چاک زد و سر خویش تراشید، و بر زمین افتاده، پرستشکنان
۲۱گفت: «عریان از رَحِم مادر بیرون آمدم و عریان نیز باز خواهم گشت. خداوند داد و خداوند گرفت! نام خداوند متبارک باد!»
۲۲در این همه، ایوب گناه نکرد و به خدا بیانصافی نسبت نداد.
حکمت سلیمان ۳.۱-۹
(نماز شامگاهی, قدیس تیخون)
حکمت سلیمان ۵.۱۵-۶.۳
(نماز شامگاهی, قدیس تیخون)
حکمت سلیمان ۴.۷-۱۵
(نماز شامگاهی, قدیس تیخون)
یوحنا ۱۰.۱-۹
(انجیل نماز صبحگاهی, قدیس تیخون)
۱«آمین، آمین، به شما میگویم، آن که از در به آغل گوسفندان داخل نشود، بلکه از راهی دیگر بالا رود، دزد و راهزن است.
۲امّا آن که از در به درون آید، شبان گوسفندان است.
۳دربان، در بر او میگشاید و گوسفندان به صدای او گوش فرا میدهند؛ او گوسفندان خویش را به نام میخواند، و آنها را بیرون میبرد.
۴چون همۀ گوسفندان خود را بیرون بَرَد، پیشاپیش آنها گام برمیدارد و گوسفندان از پی او میروند، زیرا صدایش را میشناسند.
۵امّا هرگز از پی بیگانه نمیروند، بلکه از او میگریزند، زیرا صدای بیگانگان را نمیشناسند.»
۶عیسی این تمثیل را برایشان بیان کرد، امّا آنان درنیافتند بدیشان چه میگوید.
۷پس بار دیگر بدیشان گفت: «آمین، آمین، به شما میگویم، من برای گوسفندان، ’در‘ هستم؛
۸آنان که پیش از من آمدند، همگی دزد و راهزنند، امّا گوسفندان به آنان گوش فرا ندادند.
۹من ’در‘ هستم؛ هر که از راه من داخل شود نجات خواهد یافت، و آزادانه به درون خواهد آمد و بیرون خواهد رفت و چراگاه خواهد یافت.
عبرانیان ۷.۲۶-۸.۲
(رساله, قدیس تیخون)
۲۶ما به چنین کاهن اعظمی نیاز داشتیم، کاهنی قدّوس، بیعیب، پاک، جدا از گناهکاران، و فراتر از آسمانها.
۲۷برخلاف دیگر کاهنان اعظم، او نیازی ندارد هر روز، نخست برای گناهان خود و سپس برای گناهان قوم، قربانی تقدیم کند. بلکه آنگاه که خود را تقدیم کرد، یک بار برای همیشه برای گناهان ایشان قربانی داد.
۲۸زیرا شریعت، انسانهایی ضعیف را به کهانت اعظم برمیگمارد، امّا سوگندی که پس از شریعت آمد، پسر را برگماشت، که جاودانه کامل شده است.
۱جان کلام در آنچه میگوییم این است که ما چنین کاهن اعظمی داریم که بر جانب راست تختِ مقام کبریا در آسمان نشسته
۲و خدمتگزار مکان اقدس یعنی آن خیمۀ حقیقی است که خداوند بر پا کرده، نه انسان.
متی ۲۴.۳۶-۲۶.۲
(انجیل, لیتورژی پیشتقدیسشده)
۳۶«هیچکس آن روز و ساعت را نمیداند جز پدر؛ حتی فرشتگان آسمان و پسر نیز از آن آگاه نیستند.
۳۷زمان ظهور پسر انسان مانند روزگار نوح خواهد بود.
۳۸در روزهای پیش از توفان، قبل از اینکه نوح به کشتی درآید، مردم میخوردند و مینوشیدند و زن میگرفتند و شوهر میکردند
۳۹و نمیدانستند چه در پیش است. تا اینکه توفان آمد و همه را با خود برد. ظهور پسر انسان نیز همینگونه خواهد بود.
۴۰از دو مرد که در مزرعه هستند، یکی برگرفته و دیگری واگذاشته خواهد شد.
۴۱و از دو زن که با هم دستاس میکنند، یکی برگرفته و دیگری واگذاشته خواهد شد.
۴۲پس بیدار باشید، زیرا نمیدانید سرورِ شما چه روزی خواهد آمد.
۴۳این را بدانید که اگر صاحبخانه میدانست دزد در چه پاسی از شب میآید، بیدار میماند و نمیگذاشت به خانهاش دستبرد زنند.
۴۴پس شما نیز آماده باشید، زیرا پسر انسان در ساعتی خواهد آمد که انتظارش را ندارید.
۴۵«پس آن غلام امین و دانا کیست که اربابش او را به سرپرستی خانوادۀ خود گماشته باشد تا خوراک آنان را بهموقع بدهد؟
۴۶خوشا به حال آن غلام که چون اربابش بازگردد، او را مشغول این کار ببیند.
۴۷آمین، به شما میگویم، که او را بر همۀ مایملک خود خواهد گماشت.
۴۸امّا اگر آن غلام، شریر باشد و با خود بیندیشد که ”اربابم تأخیر کرده است،“
۴۹و به آزار همکاران خود بپردازد و با میگساران مشغول خوردن و نوشیدن شود،
۵۰آنگاه اربابش در روزی که انتظار ندارد و در ساعتی که از آن آگاه نیست خواهد آمد
۵۱و او را از میان دو پاره کرده، در جایگاه ریاکاران خواهد افکند، جایی که گریه و دندان به دندان ساییدن خواهد بود.
۱«در آن روز، پادشاهی آسمان همچون ده باکره خواهد بود که چراغهای خود را برداشته، به استقبال داماد بیرون رفتند.
۲پنج تن از آنان دانا و پنج تن دیگر نادان بودند.
۳باکرههای نادان چراغهای خود را برداشتند، امّا روغن با خود نبردند.
۴ولی دانایان، با چراغهای خود ظرفهای پر از روغن نیز بردند.
۵چون آمدن داماد به درازا کشید، چشمان همه سنگین شده، به خواب رفتند.
۶در نیمههای شب، صدای بلندی به گوش رسید که میگفت: ”داماد میآید! به پیشواز او بروید!“
۷آنگاه همۀ باکرهها بیدار شدند و چراغهای خود را آماده کردند.
۸نادانان به دانایان گفتند: ”قدری از روغن خود به ما بدهید، چون چراغهای ما رو به خاموشی است.“
۹امّا دانایان پاسخ دادند: ”نخواهیم داد، زیرا روغن برای همۀ ما کافی نخواهد بود. بروید و از فروشندگان برای خود بخرید.“
۱۰امّا هنگامی که آنان برای خرید روغن رفته بودند، داماد سر رسید و باکرههایی که آماده بودند، با او به ضیافت عروسی درآمدند و در بسته شد.
۱۱پس از آن، باکرههای دیگر نیز رسیدند و گفتند: ”سرور ما، سرور ما، در بر ما بگشا!“
۱۲امّا او به آنها گفت: ”آمین، به شما میگویم، من شما را نمیشناسم.“
۱۳پس بیدار باشید، چون از آن روز و ساعت خبر ندارید.
۱۴«همچنین پادشاهی آسمان مانند مردی خواهد بود که قصد سفر داشت. او خادمان خود را فرا خواند و اموال خویش به آنان سپرد؛
۱۵به فراخور قابلیت هر خادم، به یکی پنج قنطار داد، به یکی دو و به دیگری یک قنطار. آنگاه راهی سفر شد.
۱۶مردی که پنج قنطار گرفته بود، بیدرنگ با آن به تجارت پرداخت و پنج قنطار دیگر سود کرد.
۱۷بر همین منوال، آن که دو قنطار داشت، دو قنطار دیگر نیز به دست آورد.
۱۸امّا آن که یک قنطار گرفته بود، رفت و زمین را کَند و پول ارباب خود را پنهان کرد.
۱۹«پس از زمانی دراز، ارباب آن خادمان بازگشت و از آنان حساب خواست.
۲۰مردی که پنج قنطار دریافت کرده بود، پنج قنطار دیگر را نیز با خود آورد و گفت: ”سرورا، به من پنج قنطار سپردی، این هم پنج قنطار دیگر که سود کردهام.“
۲۱سرورش پاسخ داد: ”آفرین، ای خادم نیکو و امین! در چیزهای کم امین بودی، پس تو را بر چیزهای بسیار خواهم گماشت. بیا و در شادی ارباب خود شریک شو!“
۲۲خادمی که دو قنطار گرفته بود نیز پیش آمد و گفت: ”به من دو قنطار سپردی، این هم دو قنطار دیگر که سود کردهام.“
۲۳سرورش پاسخ داد: ”آفرین، ای خادم نیکو و امین! در چیزهای کم امین بودی، پس تو را بر چیزهای بسیار خواهم گماشت. بیا و در شادی ارباب خود شریک شو!“
۲۴آنگاه خادمی که یک قنطار گرفته بود، نزدیک آمد و گفت: ”چون میدانستم مردی تندخو هستی، از جایی که نکاشتهای میدِرَوی و از جایی که نپاشیدهای جمع میکنی،
۲۵پس ترسیدم و پول تو را در زمین پنهان کردم. این هم پول تو!“
۲۶اما سرورش پاسخ داد: ”ای خادم بدکاره و تنبل! تو که میدانستی از جایی که نکاشتهام، میدِرَوَم و از جایی که نپاشیدهام، جمع میکنم،
۲۷پس چرا پول مرا به صرّافان ندادی تا چون از سفر بازگردم آن را با سود پس گیرم؟
۲۸آن قنطار را از او بگیرید و به آن که ده قنطار دارد بدهید.
۲۹زیرا به هر که دارد، بیشتر داده خواهد شد تا بهفراوانی داشته باشد؛ امّا آن که ندارد، همان که دارد نیز از او گرفته خواهد شد.
۳۰این خادم بیفایده را به تاریکیِ بیرون افکنید، جایی که گریه و دندان بر هم ساییدن خواهد بود.“
۳۱«هنگامی که پسر انسان با شکوه و جلال خود به همراه همۀ فرشتگان بیاید، بر تخت پرشکوه خود خواهد نشست
۳۲و همۀ قومها در برابر او حاضر خواهند شد و او همچون شبانی که گوسفندها را از بزها جدا میکند، مردمان را به دو گروه تقسیم خواهد کرد؛
۳۳گوسفندان را در سمت راست و بزها را در سمت چپ خود قرار خواهد داد.
۳۴سپس به آنان که در سمت راست او هستند خواهد گفت: ”بیایید، ای برکت یافتگان از پدر من، و پادشاهیای را به میراث یابید که از آغاز جهان برای شما آماده شده بود.
۳۵زیرا گرسنه بودم، به من خوراک دادید؛ تشنه بودم، به من آب دادید؛ غریب بودم، به من جا دادید.
۳۶عریان بودم، مرا پوشانیدید؛ مریض بودم، عیادتم کردید؛ در زندان بودم، به دیدارم آمدید.“
۳۷آنگاه پارسایان پاسخ خواهند داد: ”سرور ما، کِی تو را گرسنه دیدیم و به تو خوراک دادیم، یا تشنه دیدیم و به تو آب دادیم؟
۳۸کِی تو را غریب دیدیم و به تو جا دادیم و یا عریان، و تو را پوشانیدیم؟
۳۹کِی تو را مریض و یا در زندان دیدیم و به دیدارت آمدیم؟“
۴۰پادشاه در پاسخ خواهد گفت: ”آمین، به شما میگویم، آنچه برای یکی از کوچکترین برادران من کردید، در واقع برای من کردید.“
۴۱آنگاه به آنان که در سمت چپ او هستند خواهد گفت: ”ای ملعونان، از من دور شوید و به آتش جاودانی روید که برای ابلیس و فرشتگان او آماده شده است،
۴۲زیرا گرسنه بودم، خوراکم ندادید؛ تشنه بودم، آبم ندادید؛
۴۳غریب بودم، جایم ندادید؛ عریان بودم، مرا نپوشانیدید؛ مریض و زندانی بودم، به دیدارم نیامدید.“
۴۴آنان پاسخ خواهند داد: ”سرور ما، کی تو را گرسنه و تشنه و غریب و عریان و مریض و در زندان دیدیم و خدمتت نکردیم؟“
۴۵در جواب خواهد گفت: ”آمین، به شما میگویم، آنچه برای یکی از این کوچکترینها نکردید، در واقع برای من نکردید.“
۴۶پس آنان به مجازات جاودان داخل خواهند شد، امّا پارسایان به حیات جاودان.»
۱چون عیسی همۀ این سخنان را به پایان رسانید، به شاگردان خود گفت:
۲«میدانید که دو روز دیگر، عید پِسَخ فرا میرسد و پسر انسان را تسلیم خواهند کرد تا بر صلیب شود.»
یوحنا ۱۰.۹-۱۶
(انجیل, قدیس تیخون)
۹من ’در‘ هستم؛ هر که از راه من داخل شود نجات خواهد یافت، و آزادانه به درون خواهد آمد و بیرون خواهد رفت و چراگاه خواهد یافت.
۱۰دزد نمیآید جز برای دزدیدن و کشتن و نابود کردن؛ من آمدهام تا ایشان حیات داشته باشند و از آن به فراوانی بهرهمند شوند.
۱۱«من شبان نیکو هستم. شبان نیکو جان خود را در راه گوسفندان مینهد.
۱۲مزدور، چون شبان نیست و گوسفندان از آنِ او نیستند، هر گاه بیند گرگ میآید، گوسفندان را واگذاشته میگریزد و گرگ بر آنها حمله میبرد و آنها را میپراکَنَد.
۱۳مزدور میگریزد، چرا که مزدوری بیش نیست و به گوسفندان نمیاندیشد.
۱۴من شبان نیکو هستم. من گوسفندان خود را میشناسم و گوسفندان من مرا میشناسند،
۱۵همانگونه که پدر مرا میشناسد و من پدر را میشناسم. من جان خود را در راه گوسفندان مینهم.
۱۶گوسفندانی دیگر نیز دارم که از این آغل نیستند. آنها را نیز باید بیاورم و آنها نیز به صدای من گوش فرا خواهند داد. آنگاه یک گله خواهند شد با یک شبان.
یادبودها
شهید مقدس کالیوپیوس, با او مادر تئوکلئا (۳۰۴)
Calliopius was the only son of a senator from Pamphylia and his wife Theoclea, who had long prayed to God for a child. The devout Theoclea reared her son in purity of life and love for God from infancy. When persecution of Christians broke out under Maximian, Theoclea put Calliopius aboard a ship bound for Pompeiopolis to save him from the persecutors. But Calliopius, as soon as he disembarked, encountered a pagan festival, where he was arrested when he refused to make sacrifice to the idols. Brought before the governor Maximus, he freely confessed that he was a Christian. For this he was cruelly tortured and thrown into prison. His mother, hearing of his torments, sold her goods and hurried to comfort him and encourage him in his martyrdom.
Calliopius was sentenced to death by crucifixion, as it happened on Holy Thursday; but the holy Theoclea bribed the officials to postpone the execution by one day, so that her son might imitate the Lord’s Crucifixion on the day that He endured it; she also prevailed upon the torturers to crucify Calliopius upside-down (like St Peter) in humility toward the Lord. When her son’s lifeless body was taken down from the cross, Theoclea cast herself upon it and died.
قدیس جرجیس معترف, اسقف میتیلنه (حدود ۸۲۰)
The righteous George was Metropolitan of Mitylene. In his old age, a persecution was unleashed against the Church by the iconoclast Emperor Leo V (the Armenian). To further his plans, the Emperor summoned a Council of bishops which he expected to support his iconoclasm. At the Council, George and some other faithful bishops refused to follow the Emperor’s wishes, and openly stood in defense of the icons. For his stance, George was publicly humiliated, then sent into exile at Cherson on the Black Sea. There, after many years of extreme privation, the holy bishop died. By his prayers many were healed, both during his life and after his repose.
قدیس نیلوس (نیلوس سورسکی), رئیس دیر سورا (۱۵۰۸)
St Nilus established the monastic skete (a community of monks living separately like hermits, but sharing some common life) in Russia. He took one side of a religious controversy that troubled the Russian Church’s life for many years. St Nilus and his disciples claimed that prayer and ascetic struggle are the whole purpose of monastic life, and opposed monastic ownership of property, or involvement in works such as almshouses, hospitals, and orphanages. Joseph, abbot of Volokalamsk, took up the argument on the other side, insisting that the Church and its monks should be involved in good works (and have the means to do those works) as well as in prayer. The two groups became known as the “Possessors” (Joseph’s side) and the “Non-Possessors” (Nilus’ side). Each group had reason to be troubled by the other’s extremes: Monasteries owned huge amounts of land, kept serfs, and were subject to corruption by involvement in finance; at the same time, the Church formed most of the ‘welfare’ system of Russia, and the Non-possessors did not suggest how the poor were to be tended, or orphans cared for, without the monasteries’ charity. Many of the Non-possessors tended toward a non-Russian and almost un-Orthodox puritanism, condemning beautiful churches and icons as diversions from true spirituality.
The Possessors (not surprisingly) were favored by the Tsarist government, and eventually won out. The artificial division of the Church into mystical and practical ‘parties,’ and the victory of one of the parties, led to a period of stagnation in the Russian church that was only corrected two hundred years later, when a great renewal of religious life, characterized by such holy Fathers as St Paisios Velichkovsky and St Seraphim of Sarov, restored the fullness and balance of Orthodox life to the Russian church.
An indication of the fullness of Orthodoxy: the Church has glorified not only St Nilus but his opponent St Joseph of Volokalamsk, who is commemorated on Sept. 9.
قدیس ساواس جدید کالیمنوس (۱۹۴۸) (۲۵ مارس ت.ق)
He was born in Thrace to a poor family. Early in life he desired to become a monk and, failing to get his parents’ consent, left secretly for Mt Athos. After several years there, he traveled to Palestine, where he entered the Monastery of St George the Chozebite. In 1903 he was ordained to the priesthood. From 1907–1916 he lived in severe asceticism as a hermit on the banks of the Jordan. After living in several monasteries in Greece, he served with St Nektarios of Aegina for the last year of the Saint’s life (he reposed in 1920). After six more years on Aegina, Fr Savvas moved to the island of Kalymnos, where he spent the remainder of his life. He lived in quietness and asceticism, acquiring a reputation throughout the island as a confessor and spiritual father. He slept only a few hours each night, and gave away any money that came to him the same day, since he believed that it was wrong for a monk to have money in his cell after nightfall.
Saint Savvas reposed on the Old Calendar feast of the Annunciation in 1948. Innumerable miracles and healings have been wrought through his intercession. A striking example occurred in 1957: A group of young islanders were talking about the Saint, and one of them, who doubted his sanctity, said ‘If this lamp breaks I’ll believe.’ At that moment the lamp shattered spontaneously.
The following account is from Mother Nectaria McLees’ Evlogeite! A pilgrim’s guide to Greece: ‘His last words of counsel to his nuns were, “…love… is the bond of perfection,” and to the abbess he said, “Love, love, love (Agapa, agapa, agapa).” Then he clapped his hands six times, saying “The Lord, the Lord, the Lord…”
‘In 1957 his relics were uncovered in the presence of Metropolitan Isidoros of Kalymnos, who described them as “the bones being perfectly joined, and the vestments intact.” When the sepulchre was opened a divine and otherworldly fragrance covered the area, even to the outskirts of town far below. In 1961, an iconographer of the Skete of Kapsokalyvia on Mount Athos painted an icon of St. Savvas at Abbess Philothei’s request. The icon arrived by ferry, and as it was being transferred from the post office to the customs house where the nuns would pick it up, the convent bell began ringing by itself and continued until the icon was brought to the monastery.’
قدیس یوستین (پوپوویچ) خلیه در صربستان (۱۹۷۹) (۲۵ مارس ت.ق)
He was born on the Feast of the Annunciation 1894, in Vranje, South Serbia, to a family whose seven previous generations had been headed by priests (Popovich means ‘family or son of a priest’ in Serbian). He began reading the scriptures at a young age, and as an adult carried a New Testament with him, reading three chapters every day. He studied at the Seminary of St Sava in Belgrade while St Nikolai Velimirovic (March 18) was on the faculty. In 1914, Blagoje (as he was called before his tonsure) completed the nine-year seminary program. He desired to become a monk, but postponed entry into the monastic ranks due to the outbreak of war and the poor health of his parents. He spent the war caring for his parents and serving as a student nurse.
In 1915 he was tonsured a monk under the name Justin, after St Justin the Philosopher. Shortly thereafter he traveled to Petrograd to study at the seminary; there he acquired a deep, first-hand knowledge of the Russian ascetical tradition and a lifelong love of Russian spirituality, especially that of the common people. He then attended Oxford University from 1916 to 1919, writing a doctoral dissertation which was rejected. After a brief return to Belgrade, he entered the Greek Orthodox School of Theology in Athens. As in Russia, he used his time there not merely to study but to drink in the Orthodox spirituality of the Greek people. He was ordained to the diaconate while in Greece, then to the priesthood after returning to Belgrade in 1922. He wept ‘as a newborn babe’ throughout his ordination service. One of his first labors as a priest was to translate the Divine Liturgy into modern Serbian. During this period he came to know Metropolitan Anthony Khrapovitsky (later first hierarch of the Russian Orthodox Church abroad) and St John Maximovich, both of whom were living in Serbia as exiles from the Russian Revolution.
Father Justin’s preaching, writing and spiritual counsel became known throughout his country. In 1931 he was sent to Czechoslovakia to help in reorganizing the Church there (then under the jurisdiction of the Serbian Church), which was greatly tried and weakened by Uniatism. Realizing the people’s crying need a clear exposition of the Faith in their own language, he began in 1932 his three-volume Dogmas of the Orthodox Church. The first volume was so well-received that Fr Justin was made Professor of Dogmatics at the Seminary of St Sava, where he remained, completing the Dogmas and several other books, until the end of World War II. The new atheistic Communist regime then banned him from the university system, and Fr Justin lived from that time on in various Serbian monasteries.
In 1948 he entered Chelije Monastery, where he remained until his repose in 1979. He became Archimandrite and spiritual head of the Monastery. It was during this period that he emerged as a great light of Orthodoxy: pious believers from all parts of Yugoslavia, from Greece, and from all over the world traveled to Chelije to hear the holy Justin’s preaching and seek his counsel.
Saint Justin reposed in peace in 1979 at the age of 85, on the Feast of the Annunciation — the date of his birth. Since his repose, many miracles have been witnessed at his grave: healings, flashes of unearthly light from his tomb, and conversions of unbelievers by his prayers. His many writings are increasingly recognized as a fount of pure Orthodox teaching in the midst of our dark time.
Note: St Justin is commemorated on the anniversary of his repose, so his commemoration only coincides with the Feast of the Annunciation on the Old Calendar.