Orthodox Calendar

۱۳ آوریل ۲۰۲۵
یکشنبه نخل: ورود خداوند ما به اورشلیم

روزه بزرگ — ماهی، شراب و روغن مجاز است

یادبودها

  • کشیش‌شهید آرتمون، کشیش لائودیکیه (۳۰۳)
  • قدیس مارتین معترف, پاپ روم (۶۵۵)

خوانش‌های کتاب مقدس

پیدایش ۴۹.۱-۲, ۸-۱۲ (نماز شامگاهی)

۱آنگاه یعقوب پسرانش را فرا خواند و گفت: «گرد آیید تا شما را از آنچه در آینده بر شما واقع خواهد شد آگاه کنم. ۲«ای پسران یعقوب، گرد آیید و بشنوید! به پدرتان اسرائیل گوش فرا دهید. ۸«ای یهودا ، برادرانت تو را خواهند ستود؛ دست تو بر پسِ گردن دشمنانت خواهد بود، و پسران پدرت در برابر تو تعظیم خواهند کرد. ۹تو شیربچه‌ای، ای یهودا؛ پسرم، تو از شکار برآمده‌ای. او همچون نره‌شیری زانو خم می‌کند و می‌آرَمَد، و همچون ماده‌شیری است، کیست که او را برانگیزاند؟ ۱۰عصا از یهودا دور نخواهد شد، و نه چوگان فرمانروایی از میان پا‌های وی، تا او بیاید که از آنِ اوست، و قومها فرمانبردار او خواهند بود. ۱۱الاغِ خود را به تاک خواهد بست، و کُرّۀ خویش را به بهترین مو. جامۀ خود را در شراب خواهد شست، و ردای خویش را در خون انگور. ۱۲چشمانش درخشنده‌تر از شراب است، و دندانهایش سفیدتر از شیر.

صفنیا ۳.۱۴-۱۹ (نماز شامگاهی)

۱۴ای دختر صَهیون، فریاد شادمانی سر دِه! ای اسرائیل، بانگ برآور! ای دختر اورشلیم، به تمامی دل شادی کن و وجد بنما! ۱۵زیرا خداوند عقوبتهای تو را از تو برگرفته و دشمنانت را دور کرده است. یهوه پادشاه اسرائیل، در میان توست؛ پس دیگر از بلا نخواهی ترسید. ۱۶در آن روز به اورشلیم خواهند گفت: «ای صَهیون، مترس و دستانت سست نشود! ۱۷یهوه خدایت در میان توست، او جنگاور است و نجات خواهد داد. او بر تو شادی بسیار خواهد کرد و در محبتش آرام خواهد پذیرفت؛ او با سرودها بر تو شادی خواهد نمود. ۱۸«آن کسانِ تو را که به‌خاطر عیدها اندوهگین‌اند، گرد خواهم آورد، تا دیگر زیر بار ملامت نباشی. ۱۹هان در آن زمان، بر ضد همۀ آزاردهندگانت عمل خواهم کرد؛ لنگان را نجات خواهم داد و طردشدگان را گرد خواهم آورد. آری من رسوایی ایشان را در سراسر جهان به عزّت و شهرت بدل خواهم کرد.

زکریا ۹.۹-۱۵ (نماز شامگاهی)

۹ای دختر صَهیون، بسیار شادی کن! و ای دختر اورشلیم، فریاد بلند سر ده! هان پادشاهت نزد تو می‌آید؛ او عادل و صاحب نجات است، فروتن و سوار بر الاغ، بر کُرۀ الاغ. ۱۰ارابه را از اِفرایِم و اسب جنگی را از اورشلیم بر خواهم داشت، و کمان جنگ شکسته خواهد شد. او صلح را به قومها ندا خواهد کرد؛ و حکومتش از دریا تا دریا، و از نهر فُرات تا کرانهای زمین خواهد بود. ۱۱و در خصوص تو نیز، به سبب خون عهدم با تو، اسیرانت را از چاه بی‌آب رها خواهم کرد. ۱۲ای اسیرانِ امید، به دژ خود بازگردید! همین امروز اعلام می‌کنم که به شما دو چندان باز خواهم داد. ۱۳زیرا یهودا را همچون کمانم خم کرده‌ام، و اِفرایِم را چون تیر بر آن نهاده‌ام. فرزندان تو را ای صَهیون، بر خواهم انگیخت، بر ضد فرزندان تو ای یونان؛ و تو را همچون شمشیر مردی جنگاور خواهم ساخت. ۱۴آنگاه خداوند بر فراز ایشان ظاهر خواهد شد، و تیر او همچون برق خواهد جَست؛ خداوندگارْ یهوه کَرِنا را خواهد نواخت و در گردبادهای جنوبی به پیش خواهد تاخت. ۱۵خداوند لشکرها سپر ایشان خواهد بود، و ایشان خواهند خورد و بر سنگهای فلاخُن پا خواهند نهاد، خواهند نوشید و همچون مستان نعره خواهند زد؛ چونان پیاله از خون لبریز خواهند شد، و مانند گوشه‌های مذبح به خون آغشته خواهند گردید.

متی ۲۱.۱-۱۱, ۱۵-۱۷ (انجیل نماز صبحگاهی)

۱چون به اورشلیم نزدیک شدند و به بِیت‌فاجی در دامنۀ کوه زیتون رسیدند، عیسی دو تن از شاگردان خود را فرستاده، ۲به آنان فرمود: «به دهکده‌ای که پیش روی شماست، بروید. به‌محض ورود، الاغی را با کُرًه‌اش بسته خواهید یافت. آنها را باز کنید و نزد من آورید. ۳اگر کسی سخنی به شما گفت، بگویید: ”خداوند بدانها نیاز دارد،“ و او بی‌درنگ آنها را خواهد فرستاد.» ۴این امر واقع شد تا آنچه نبی گفته بود تحقق یابد که: ۵«به دختر صَهیون گویید، ”هان پادشاهت نزد تو می‌آید، فروتن و سوار بر الاغ، بر کُرّۀ الاغ.“‌» ۶آن دو شاگرد رفتند و طبق فرمان عیسی عمل کردند. ۷آنان الاغ و کُرّه‌اش را آوردند و رداهای خود را بر آنها افکندند و او بر رداها نشست. ۸جمعیت انبوهی نیز رداهای خود را بر سر راه گستردند و عده‌ای نیز شاخه‌های درختان را بریده، در راه می‌گستردند. ۹جمعیتی که پیشاپیش او می‌رفتند و گروهی که از پس او می‌آمدند، فریادکنان می‌گفتند: «هوشیعانا بر پسر داوود!» «مبارک است آن که به نام خداوند می‌آید!» «هوشیعانا در عرش برین!» ۱۰چون او وارد اورشلیم شد، شور و شوق همۀ شهر را فرا گرفت. مردم می‌پرسیدند: «این کیست؟» ۱۱و آن جماعت پاسخ می‌دادند: «این است عیسای پیامبر، از ناصرۀ جلیل!» ۱۵امّا چون سران کاهنان و علمای دین اعمال خارق‌العادۀ او را مشاهده کردند و نیز دیدند که کودکان در معبد فریاد می‌زنند: «هوشیعانا بر پسر داوود،» خشمناک شدند. ۱۶پس به او گفتند: «آیا می‌شنوی اینها چه می‌گویند؟» پاسخ داد: «بله. مگر نخوانده‌اید که، «”از زبان کودکان و شیرخوارگان ستایش را مهیا ساختی“ ؟» ۱۷پس عیسی ایشان را ترک گفت و از شهر خارج شده، به بِیت‌عَنْیا رفت و شب را در آنجا به سر برد.

فیلیپیان ۴.۴-۹ (رساله)

۴همیشه در خداوند شاد باشید؛ باز هم می‌گویم: شاد باشید. ۵بگذارید ملایمت شما بر همگان آشکار باشد. خداوند نزدیک است. ۶برای هیچ چیز نگران نباشید، بلکه در هر چیز با دعا و استغاثه، همراه با شکرگزاری، درخواستهای خود را به خدا ابراز کنید. ۷بدین‌گونه، آرامش خدا که فراتر از تمامی عقل است، دلها و ذهنهایتان را در مسیحْ عیسی محفوظ نگاه خواهد داشت. ۸در پایان، ای برادران، هرآنچه راست است، هرآنچه والاست، هرآنچه درست است، هرآنچه پاک است، هرآنچه دوست‌داشتنی و هرآنچه ستودنی است، بدان بیندیشید. اگر چیزی عالی است و شایان ستایش، در آن تأمل کنید. ۹آنچه از من آموخته و پذیرفته‌اید و هرآنچه از من شنیده و یا در من دیده‌اید، همان را به عمل آورید، که خدای آرامش با شما خواهد بود.

یوحنا ۱۲.۱-۱۸ (انجیل)

۱شش روز پیش از عید پِسَخ، عیسی به بِیت‌عَنْیا، محل زندگی ایلعازَر آمد، همان که عیسی او را از مردگان برخیزانیده بود. ۲در آنجا برای تجلیل او شام دادند. مارتا پذیرایی می‌کرد و ایلعازَر از جمله کسانی بود که با عیسی بر سفره نشسته بود. ۳در آن هنگام، مریم عطری گرانبها از سنبل خالص را که حدود یک لیترا بود برگرفت و پاهای عیسی را با آن عطرآگین کرد و با گیسوانش خشک نمود، چنانکه خانه از رایحۀ عطر آکنده شد. ۴امّا یهودای اَسخَریوطی، یکی از شاگردان عیسی، که بعدها او را تسلیم دشمن کرد، گفت: ۵«چرا این عطر به سیصد دینار فروخته نشد، تا بهایش به فقرا داده شود؟» ۶او این را نه از سر دلسوزی برای فقرا، بلکه از آن رو می‌گفت که دزد بود؛ او مسئول دخل و خرج بود و از پولی که نزدش گذاشته می‌شد، می‌دزدید. ۷پس عیسی گفت: «او را به حال خود بگذارید! زیرا این عطر را برای روز دفن من نگاه داشته بود. ۸فقیران را همیشه با خود دارید، امّا مرا همیشه ندارید.» ۹گروهی بی‌شمار از یهودیان، چون شنیدند عیسی آنجاست، آمدند تا نه تنها عیسی، بلکه ایلعازَر را نیز که زنده کرده بود، ببینند. ۱۰پس، سران کاهنان بر آن شدند ایلعازَر را نیز بکشند، ۱۱زیرا سبب شده بود بسیاری از یهودیان از ایشان رویگردان شده، به عیسی ایمان آورند. ۱۲بامدادان، جمعیتی کثیر که برای عید آمده بودند، چون شنیدند عیسی به اورشلیم می‌آید، ۱۳شاخه‌های نخل در دست به پیشباز او رفتند. آنان فریادکنان می‌گفتند: «هوشیعانا! مبارک است آن که به نام خداوند می‌آید، مبارک است پادشاه اسرائیل!» ۱۴آنگاه عیسی کره الاغی یافت و بر آن سوار شد؛ چنانکه نوشته شده است: ۱۵«مترس! ای دختر صَهیون، هان پادشاه تو می‌آید، سوار بر کره الاغی!» ۱۶شاگردان او نخست این چیزها را درنیافتند، امّا چون عیسی جلال یافت، به یاد آوردند که اینها همه دربارۀ او نوشته شده بود و همان‌گونه نیز با او به عمل آورده بودند. ۱۷آن جماعت که به هنگام فرا خواندن ایلعازَر از قبر و برخیزانیدنش از مردگان با عیسی بودند، همچنان بر این واقعه شهادت می‌دادند. ۱۸بسیاری از مردم نیز به همین سبب به پیشباز او رفتند، زیرا شنیده بودند چنین آیتی از او به ظهور رسیده است.

یادبودها

کشیش‌شهید آرتمون، کشیش لائودیکیه (۳۰۳)

At the time of Diocletian’s persecutions, he was a very old man, having served as a reader for sixteen years, then a deacon for twenty-eight years, and finally as a priest for thirty years, for a total of seventy-four years. The pagan judge put him in the Temple of Aesculapius, where large snakes were kept and worshiped as gods. Though the judge meant for Artemon to be attacked by the snakes, the holy priest immobilized them with the sign of the Cross, brought them out of the temple and, in front of the pagan priests, breathed on the snakes, which died instantly. The chief priest, Vitalis, fell to his knees and cried ‘Great is the Christian God!’ Artemon baptised him along with several of his friends.

The unrepentant judge then condemned Artemon to be thrown into burning pitch, but the judge himself was thrown off his horse into the pitch and died. After this, Artemon went free for a time and spent his time teaching the Faith to his people (“accompanied always by two tame deer,” says St Nikolia Velimirovic!). But he was arrested again and beheaded in the year 303.

قدیس مارتین معترف, پاپ روم (۶۵۵)

“Martin became Pope on July 5th, 649, at the time of a furious quarrel between the Orthodox and the Monothelite heretics. Constans the Second, Heraclius’ grandson, was on the throne at the time, and Paul was Patriarch of Constantinople. To restore peace in the Church, the Emperor himself wrote a dogmatic decree, the Typos, which leaned heavily towards heresy. Pope Martin summoned a Council of 105 bishops, at which the Emperor’s statement was condemned. At the same time, the Pope wrote a letter to Patriarch Paul, begging him to uphold the purity of the Orthodox faith and to counsel the Emperor to reject the theories of the heretics. This letter infuriated both the Patriarch and the Emperor. The Emperor sent one of his generals, Olympius, to take the Pope to Constantinople in bonds. The general did not dare to bind the Pope with his own hands, but instructed one of his soldiers to kill him with the sword in church. But, when the soldier entered the church with his sword concealed, he was instantly blinded. So, by the providence of God, Martin escaped death. At that time, the Saracens fell upon Sicily, and Olympius went off there, where he died. Then, by the intrigues of the heretic Patriarch Paul, the Emperor sent a second general, Theodore, to bind and take the Pope on the charge that he, the Pope, was in collusion with the Saracens and that he did not reverence the most holy Mother of God. [!!] When the general arrived in Rome and read the accusation against the Pope, he replied that it was a libel; that he had no contact of any sort with the Saracens, the opponents of Christianity, ‘and whoever does not confess the most holy Mother of God and do her reverence, let him be damned in this age and in that which is to come.’ But this did not affect the general’s decision. The Pope was bound and taken to Constantinople, where he lay long in prison in great sickness, tortured by both anxiety and hunger, until he was finally sentenced to exile in Cherson, where he lived for two years before his death. He gave his soul into the hands of the Lord, for whom he had suffered so greatly, in 655. The evil Patriarch, Paul,died two years before him and, when the Emperor visited him on his deathbed, he smote his head against the wall, confessing with tears that he had greatly sinned against Pope Martin and asking the Emperor to set Martin free.’ (Prologue)

In some menaia he is commemorated on April 14.