Orthodox Calendar

۱۹ فوریه ۲۰۲۵
چهارشنبه هفته گوشت‌خوری

روزه

یادبودها

  • رسولان هفتاد آرخیپوس و فیلِمون
  • مادر قابل احترام ما فیلوتئا آتن (۱۵۸۹)

خوانش‌های کتاب مقدس

اول یوحنا ۳.۲۱-۴.۶ (رساله)

۲۱ای عزیزان، اگر دل ما، ما را محکوم نکند، در حضور خدا اطمینان داریم ۲۲و هرآنچه از او درخواست کنیم، خواهیم یافت، زیرا از احکام او اطاعت می‌کنیم و آنچه موجب خشنودی اوست، انجام می‌دهیم. ۲۳و این است حکم او که به نام پسرش عیسی مسیح ایمان بیاوریم و یکدیگر را محبت کنیم، چنانکه به ما امر فرمود. ۲۴هر که از احکام او اطاعت می‌کند، در او ساکن است و او در وی. از این جا می‌دانیم او در ما ساکن است که روح خود را به ما بخشیده است. ۱ای عزیزان، هر روحی را باور مکنید، بلکه آنها را بیازمایید که آیا از خدا هستند یا نه. زیرا انبیای دروغینِ بسیار به دنیا بیرون رفته‌اند. ۲روح خدا را این‌گونه تشخیص می‌دهیم: هر روحی که بر آمدن عیسی مسیح در جسمِ بشری اقرار می‌کند، از خداست. ۳و هر روحی که بر عیسی اقرار نمی‌کند، از خدا نیست، بلکه همان روحِ ’ضدّمسیح‘ است که شنیده‌اید می‌آید و هم‌اکنون نیز در دنیاست. ۴شما، ای فرزندان، از خدا هستید و بر آنها غلبه یافته‌اید، زیرا آن که در شماست بزرگتر است از آن که در دنیاست. ۵آنها از دنیا هستند و از همین رو آنچه می‌گویند از دنیاست و دنیا به آنها گوش می‌سپارد. ۶ما از خدا هستیم و کسی که خدا را می‌شناسد، به ما گوش می‌سپارد؛ ولی آن که از خدا نیست، به ما گوش نمی‌سپارد. روحِ حق و روحِ گمراهی را این‌گونه از هم بازمی‌شناسیم.

مرقس ۱۴.۴۳-۱۵.۱ (انجیل)

۴۳عیسی همچنان سخن می‌گفت که ناگاه یهودا، یکی از آن دوازده تن، همراه با گروهی مسلّح به چماق و شمشیر، از سوی سران کاهنان و علمای دین و مشایخ آمدند. ۴۴تسلیم‌کنندۀ او به همراهان خود علامتی داده و گفته بود: «آن کس را که ببوسم، همان است؛ او را بگیرید و با مراقبت کامل ببرید.» ۴۵پس چون به آن مکان رسید، بی‌درنگ به عیسی نزدیک شد و گفت: «استاد!» و او را بوسید. ۴۶آنگاه آن افراد بر سر عیسی ریخته، او را گرفتار کردند. ۴۷امّا یکی از حاضران شمشیر برکشیده، ضربه‌ای به خدمتکار کاهن اعظم زد و گوش او را برید. ۴۸عیسی به آنها گفت: «مگر من راهزنم که با چماق و شمشیر به گرفتنم آمده‌اید؟ ۴۹هر روز در حضور شما در معبد تعلیم می‌دادم و مرا نگرفتید. امّا کتب مقدّس می‌باید تحقق یابد.» ۵۰آنگاه همۀ شاگردان ترکش کرده، گریختند. ۵۱جوانی که فقط پارچه‌ای به تن پیچیده بود، در پی عیسی به راه افتاد. او را نیز گرفتند، ۵۲امّا او آنچه بر تن داشت رها کرد و عریان گریخت. ۵۳عیسی را نزد کاهن اعظم بردند. در آنجا همۀ سران کاهنان و مشایخ و علمای دین گرد آمده بودند. ۵۴پطرس نیز دورادور از پی عیسی رفت تا به حیاط خانۀ کاهن اعظم رسید. پس در آنجا، کنار آتش، با نگهبانان نشست تا خود را گرم کند. ۵۵سران کاهنان و تمامی اهل شورا در پی یافتن شهادتهایی علیه عیسی بودند تا او را بکشند، ولی هیچ نیافتند. ۵۶زیرا هرچند بسیاری شهادتهای دروغ علیه عیسی دادند، امّا شهادتهای ایشان با هم وفق نداشت. ۵۷آنگاه عده‌ای پیش آمدند و به دروغ علیه او شهادت داده، گفتند: ۵۸«ما خود شنیدیم که می‌گفت، ”این معبد را که ساختۀ دست بشر است خراب خواهم کرد و ظرف سه روز، معبدی دیگر خواهم ساخت که ساختۀ دست بشر نباشد.“‌» ۵۹امّا شهادتهای آنها نیز ناموافق بود. ۶۰آنگاه کاهن اعظم برخاست و در برابر همه از عیسی پرسید: «هیچ پاسخ نمی‌گویی؟ این چیست که علیه تو شهادت می‌دهند؟» ۶۱امّا عیسی همچنان خاموش ماند و پاسخی نداد. دیگر بار کاهن اعظم از او پرسید: «آیا تو مسیح، پسر خدای متبارک هستی؟» ۶۲عیسی بدو گفت: «هستم، و پسر انسان را خواهید دید که به دست راست قدرت نشسته، با ابرهای آسمان می‌آید.» ۶۳آنگاه کاهن اعظم گریبان خود را چاک زد و گفت: «دیگر چه نیاز به شاهد است؟ ۶۴کفرش را شنیدید. حُکمتان چیست؟» آنها همگی فتوا دادند که سزایش مرگ است. ۶۵آنگاه بعضی شروع کردند به آبِ دهان بر او انداختن؛ آنها چشمانش را بستند و در حالی که او را می‌زدند، می‌گفتند: «نبوّت کن!» نگهبانان نیز او را گرفتند و زدند. ۶۶هنگامی که پطرس هنوز پایین، در حیاط بود، یکی از خادمه‌های کاهن اعظم نیز به آنجا آمد ۶۷و او را دید که کنار آتش خود را گرم می‌کرد. آن زن با دقّت بر وی نگریست و گفت: «تو نیز با عیسای ناصری بودی.» ۶۸امّا پطرس انکار کرد و گفت: «نمی‌دانم و درنمی‌یابم چه می‌گویی!» این را گفت و به سرسرای خانه رفت. در همین هنگام خروس بانگ زد. ۶۹دیگر بار، چشم آن کنیز به او افتاد و به کسانی که آنجا ایستاده بودند، گفت: «این مرد یکی از آنهاست.» ۷۰امّا پطرس باز انکار کرد. کمی بعد، کسانی که آنجا ایستاده بودند، بار دیگر به پطرس گفتند: «بی‌گمان تو نیز یکی از آنهایی، زیرا جلیلی هستی.» ۷۱امّا پطرس لعن‌کردن آغاز کرد و قسم خورده، گفت: «این مرد را که می‌گویید، نمی‌شناسم!» ۷۲در همان دم، خروس بار دوّم بانگ زد. آنگاه پطرس سخنان عیسی را به یاد آورد که به او گفته بود: «پیش از آنکه خروس دو بار بانگ زند، سه بار مرا انکار خواهی کرد». پس دلش ریش شد و بگریست. ۱بامدادان، بی‌درنگ، سران کاهنان همراه با مشایخ و علمای دین و تمامی اعضای شورای یهود به مشورت نشستند و عیسی را دست بسته بردند و به پیلاتُس تحویل دادند.

یادبودها

رسولان هفتاد آرخیپوس و فیلِمون

Archippus was the son of Saints Philemon (Nov. 22) and Apphia (Feb. 15), and, like them, was a disciple of the Apostle Paul, who calls him “our fellow soldier” (Philm. 2). He and his father preached the Gospel at Colossae, and Archippus probably served as a priest for the church that gathered there at his family’s house (Col. 4:17). Archippus’ fervor in preaching the Gospel of Christ so angered the pagans that they seized him and brought him before the governor Androcles. When the Saint refused to sacrifice to Artemis, he was stripped, beaten, tormented in various ways, and finally stoned to death.

مادر قابل احترام ما فیلوتئا آتن (۱۵۸۹)

“This bright star of compassion arose in the dark days of the Turkish occupation to shed God’s mercy upon the oppressed people of Athens and to guide many endangered souls onto the path of righteousness.” (Synaxarion)

She was born in 1528 to the prominent Venizelou family, miraculously answering her mother’s prayer of many years. Though even in childhood she showed a love for ascesis and prayer, she was much sought-after as a wealthy heiress, and was married at the age of twelve to a rough, violent man. She endured his ill-treatment nobly, and prayed daily for his conversion. After three years, the brutal husband died, and Philothea gave herself entirely to a life of prayer and fasting, living like a hermitess though still in her parents’ house. When her parents died ten years later, she used her entire fortune to found a convent. Its design had been given her in a vision by the Apostle Andrew, and it was dedicated to him. Alongside the monastery, she founded a hospital, a hospice for the poor, and schools where boys and girls could receive a Christian education, something obviously not provided by the Turkish rulers.

As soon as the monastery was begun, she took monastic vows under the name of Philothea, and she, her own maidservants, and many young women of the city, became the first nuns there. Philothea continued in her boundless compassion for the poor and infirm, whom she visited and tended. She was so free in her almsgiving that more than once the monastery was left without food or other necessities of life, and the sisters began to complain about her. But each time, large donations appeared unexpectedly and saved the community from starvation.

Philothea offered asylum and refuge to Christian slave women who had fled their masters to preserve their faith and chastity. This angered the Turks, who surrounded the monastery, seized Philothea, and brought her before the judge. She was told to deny Christ or die, and when she refused was sentenced to death; but some influential Athenian Greeks were able to intervene on her behalf and to obtain her release.

Immediately upon her release she redoubled her prayers, her apostolic labors and her works of mercy, and was soon granted the gift of working miracles and healings. So many disciples came to join her that she established a second monastery. Her growing influence aroused the hatred of some of the Turks, who broke into the monastery one night and beat her violently, leaving her half-dead. She bore the effects of her injuries patiently, and after a short time gave back her soul to God in 1589.

Twenty years after her repose, a beautiful scent began to issue from her tomb. Her precious relics, venerated at the Cathedral in Athens, remain incorrupt to this day.