Orthodox Calendar

۹ مه ۲۰۲۸
سه‌شنبه هفته چهارم پاسخا

بدون روزه

یادبودها

  • کشیش‌شهید باسیل, اسقف آماسیا و عادل باکره گلافیرا (۳۲۲)
  • قدیس استفان، اسقف پرم (۱۳۹۶)

خوانش‌های کتاب مقدس

اعمال رسولان ۱۰.۲۱-۳۳ (رساله)

۲۱پطرس پایین رفت و به آنان گفت: «من همانم که می‌جویید. سبب آمدنتان چیست؟» ۲۲گفتند: «کُرنِلیوسِ فرمانده ما را فرستاده. او مردی پارسا و خداترس است و یهودیان همه به نیکی از او یاد می‌کنند. او از فرشته‌ای مقدّس دستور یافته که در پی تو بفرستد و تو را به خانۀ خود دعوت کرده، سخنانت را بشنود.» ۲۳پس پطرس آنها را به خانه برد تا میهمان او باشند. روز بعد برخاست و همراه آنان روانه شد. برخی از برادرانِ اهل یافا نیز با وی رفتند. ۲۴فردای آن روز به قیصریه رسیدند. کُرنِلیوس خویشان و دوستان نزدیک خود را نیز گرد ‌آورده بود و منتظر ورود آنان بود. ۲۵چون پطرس به خانه درآمد، کُرنِلیوس به استقبال او شتافت و به پایش درافتاده، او را پرستش کرد. ۲۶امّا پطرس او را بلند کرد و گفت: «برخیز؛ من نیز انسانی بیش نیستم.» ۲۷سپس گفتگوکنان با وی به خانه درآمد و در آنجا با جمعی بزرگ روبه‌رو شد. ۲۸پطرس به آنان گفت: «شما خود آگاهید که برای یهودیان حرام است که با اجنبیان معاشرت کنند یا به خانۀ آنها بروند. امّا خدا به من نشان داد که هیچ‌کس را نجس یا ناپاک نخوانم. ۲۹پس چون در پی من فرستادید، بدون هیچ اعتراضی آمدم. اکنون بگویید، از چه سبب مرا طلب کرده‌اید؟» ۳۰کُرنِلیوس پاسخ داد: «چهار روز پیش در همین وقت، حوالی ساعت نهم، در خانۀ خویش به دعا مشغول بودم که ناگاه مردی در جامه‌ای نورانی در برابرم ایستاد ۳۱و گفت: ”کُرنِلیوس، دعایت مستجاب گردیده و صدقاتت در حضور خدا به یاد آورده شده است. ۳۲کسانی به یافا بفرست تا شَمعونِ معروف به پطرس را به اینجا بیاورند. او نزد شَمعونِ دَبّاغ که خانه‌اش کنار دریاست، میهمان است.“ ۳۳پس بی‌درنگ در پی تو فرستادم و تو نیز لطف کردی و آمدی. اینک همۀ ما در حضور خدا حاضریم تا هرآنچه خداوند به تو فرموده است، بشنویم.»

یوحنا ۷.۱-۱۳ (انجیل)

۱پس از این، عیسی چندی در جلیل می‌گشت، زیرا نمی‌خواست در یهودیه باشد، چرا که یهودیان در پی کشتنش بودند. ۲چون عید خیمه‌ها که از اعیاد یهود بود، نزدیک شد، ۳برادران عیسی به او گفتند: «اینجا را ترک کن و به یهودیه برو تا پیروانت کارهایی را که می‌کنی ببینند، ۴زیرا هر که بخواهد شناخته شود، در نهان کار نمی‌کند. تو که این کارها را می‌کنی، خود را به جهان بنما.» ۵زیرا حتی برادرانش نیز به او ایمان نیاورده بودند. ۶پس عیسی به ایشان گفت: «هنوز وقت من فرا نرسیده، امّا برای شما هر وقتی مناسب است. ۷جهان نمی‌تواند از شما متنفر باشد امّا از من نفرت دارد، زیرا من شهادت می‌دهم که کارهایش بد است. ۸شما خود برای عید بروید، من [فعلاً] به این عید نمی‌آیم، زیرا وقت من هنوز فرا نرسیده است.» ۹این را گفت و در جلیل ماند. ۱۰امّا پس از آن که برادرانش برای آن عید رفتند، خود نیز رفت، امّا نه آشکارا بلکه در نهان. ۱۱پس یهودیان، هنگام عید او را جُسته، می‌پرسیدند: «آن مرد کجاست؟» ۱۲و دربارۀ او بین مردم همهمۀ بسیار بود. بعضی می‌گفتند: «مردی است نیک.» امّا بعضی دیگر می‌گفتند: «نه! بلکه مردم را گمراه می‌کند.» ۱۳لیکن چون از یهودیان می‌ترسیدند، هیچ‌کس دربارۀ او آشکارا سخن نمی‌گفت.

یادبودها

کشیش‌شهید باسیل, اسقف آماسیا و عادل باکره گلافیرا (۳۲۲)

Licinius was co-emperor with Constantine the Great. At his accession, he had agreed to tolerate Christianity in his territories, but soon turned to persecuting the Christians, and to a variety of carnal sins. He conceived a passion for Glaphyra, a Christian virgin handmaid of the Empress Constantia. When Glaphyra told Constantia of this, the Empress sent her away to Amasia in the East for her protection. There she was received and protected by Bishop Basil of that city. Licinius learned where Glaphyra was hiding and ordered that both she and the bishop be brought to him as prisoners. The soldiers who came for her found that she had already died, so they returned with only Bishop Basil, who was subjected to cruel tortures, then beheaded. His body was cast into the sea, but, with the help of an angel of God, his people found his body, retrieved it from the sea, and returned it to Amasia.

The Prologue adds, “The Emperor Constantine raised an army against Licinius, overcame him, arrested him and sent him into exile in Gaul, where he ended his God-hating days.”

قدیس استفان، اسقف پرم (۱۳۹۶)

As a young man he entered monastic life at the monastery of St Gregory the Theologian in Rostov. Learning that the land of Perm (on the western slopes of the Ural Mountains) was still immured in paganism, he was filled with a desire to bring the Gospel to its people. He set about learning the language, created an alphabet and translated the service books. With the blessing of the Metropolitan of Moscow he then set out and began his apostolic labors. When, after much difficulty and many sufferings, he had gathered a community of baptised Christians, he was made Bishop of the region. Once, in his old age, he returned to Moscow, where he reposed in 1396.