Orthodox Calendar

۹ مه ۲۰۲۵
جمعه هفته سوم پاسخا

روزه — شراب و روغن مجاز است

یادبودها

  • کشیش‌شهید باسیل, اسقف آماسیا و عادل باکره گلافیرا (۳۲۲)
  • قدیس استفان، اسقف پرم (۱۳۹۶)

خوانش‌های کتاب مقدس

اعمال رسولان ۸.۴۰-۹.۱۹ (رساله)

۴۰امّا فیلیپُس در اَشدود دیده شد. او در همۀ شهرهای آن ناحیه می‌گشت و بشارت می‌داد، تا به قیصریه رسید. ۱و امّا سولُس که همچنان به دمیدنِ تهدید و قتل بر شاگردان خداوند ادامه می‌داد، نزد کاهن اعظم رفت ۲و از او نامه‌هایی خطاب به کنیسه‌های دمشق خواست تا چنانچه کسی را از اهل طریقت بیابد، از زن و مرد، در بند نهاده، به اورشلیم بیاورد. ۳طی سفر، چون به دمشق نزدیک می‌شد، ناگاه نوری از آسمان بر گِردش درخشید ۴و او بر زمین افتاده، صدایی شنید که خطاب به وی می‌گفت: «شائول، شائول، چرا مرا آزار می‌رسانی؟» ۵وی پاسخ داد: «خداوندا، تو کیستی؟» پاسخ آمد: «من آن عیسی هستم که تو بدو آزار می‌رسانی. ۶حال، برخیز و به شهر برو. در آنجا به تو گفته خواهد شد که چه باید کنی.» ۷همسفران سولُس خاموش ایستاده بودند؛ آنها صدا را می‌شنیدند، ولی کسی را نمی‌دیدند. ۸سولُس از زمین برخاست، امّا چون چشمانش را گشود نتوانست چیزی ببیند؛ پس دستش را گرفتند و او را به دمشق بردند. ۹او سه روز نابینا بود و چیزی نمی‌خورد و نمی‌آشامید. ۱۰در دمشق شاگردی حَنانیا نام می‌زیست. خداوند در رؤیا بر او ظاهر شد و گفت: «ای حَنانیا!» پاسخ داد: «بله خداوندا.» ۱۱خداوند به او گفت: «برخیز و به کوچه‌ای که ’راست‘ نام دارد، برو و در خانۀ یهودا سراغ سولُس تارسوسی را بگیر. او به دعا مشغول است ۱۲و در رؤیا مردی را دیده، حَنانیا نام، که می‌آید و بر او دست می‌گذارد تا بینا شود.» ۱۳حَنانیا پاسخ داد: «خداوندا، از بسیاری دربارۀ این مرد شنیده‌ام که بر مقدسین تو در اورشلیم آزارها روا داشته است. ۱۴و در اینجا نیز از جانب سران کاهنان اختیار دارد تا هر که را که نام تو را می‌خواند، در بند نهد.» ۱۵ولی خداوند به حَنانیا گفت: «برو، زیرا که این مرد ظرف برگزیدۀ من است تا نام مرا نزد غیریهودیان و پادشاهانشان و قوم اسرائیل ببرد. ۱۶من به او نشان خواهم داد که به‌خاطر نام من چه مشقتها باید بر خود هموار کند.» ۱۷پس حَنانیا رفت و به آن خانه درآمد و دستهای خود را بر او گذاشته، گفت: «ای برادر، شائول، خداوند یعنی همان عیسی که چون بدین‌جا می‌آمدی در راه بر تو ظاهر شد، مرا فرستاده است تا بینایی خود را بازیابی و از روح‌القدس پر شوی.» ۱۸همان دم چیزی مانند فَلس از چشمان سولُس افتاد و او بینایی خود را بازیافت و برخاسته، تعمید گرفت. ۱۹سپس غذا خورد و قوّت خویش بازیافت. سولُس روزهایی چند با شاگردان در دمشق به سر برد.

یوحنا ۶.۴۸-۵۴ (انجیل)

۴۸من نان حیاتم. ۴۹پدران شما، مَنّا را در بیابان خوردند، و با این حال مردند. ۵۰امّا نانی که از آسمان نازل می‌شود چنان است که هر که از آن بخورَد، نخواهد مرد. ۵۱مَنَم آن نان زنده که از آسمان نازل شد. هر کس از این نان بخورَد، تا ابد زنده خواهد ماند. نانی که من برای حیات جهان می‌بخشم، بدن من است.» ۵۲پس جدالی سخت در میان یهودیان درگرفت که «این مرد چگونه می‌تواند بدن خود را به ما بدهد تا بخوریم؟» ۵۳عیسی به ایشان گفت: «آمین، آمین، به شما می‌گویم، که تا بدن پسر انسان را نخورید و خون او را ننوشید، در خود حیات ندارید. ۵۴هر که بدن مرا بخورَد و خون مرا بنوشد، حیات جاویدان دارد، و من در روز بازپسین او را بر خواهم خیزانید.

یادبودها

کشیش‌شهید باسیل, اسقف آماسیا و عادل باکره گلافیرا (۳۲۲)

Licinius was co-emperor with Constantine the Great. At his accession, he had agreed to tolerate Christianity in his territories, but soon turned to persecuting the Christians, and to a variety of carnal sins. He conceived a passion for Glaphyra, a Christian virgin handmaid of the Empress Constantia. When Glaphyra told Constantia of this, the Empress sent her away to Amasia in the East for her protection. There she was received and protected by Bishop Basil of that city. Licinius learned where Glaphyra was hiding and ordered that both she and the bishop be brought to him as prisoners. The soldiers who came for her found that she had already died, so they returned with only Bishop Basil, who was subjected to cruel tortures, then beheaded. His body was cast into the sea, but, with the help of an angel of God, his people found his body, retrieved it from the sea, and returned it to Amasia.

The Prologue adds, “The Emperor Constantine raised an army against Licinius, overcame him, arrested him and sent him into exile in Gaul, where he ended his God-hating days.”

قدیس استفان، اسقف پرم (۱۳۹۶)

As a young man he entered monastic life at the monastery of St Gregory the Theologian in Rostov. Learning that the land of Perm (on the western slopes of the Ural Mountains) was still immured in paganism, he was filled with a desire to bring the Gospel to its people. He set about learning the language, created an alphabet and translated the service books. With the blessing of the Metropolitan of Moscow he then set out and began his apostolic labors. When, after much difficulty and many sufferings, he had gathered a community of baptised Christians, he was made Bishop of the region. Once, in his old age, he returned to Moscow, where he reposed in 1396.