Orthodox Calendar

۹ نوامبر ۲۰۲۵
یکشنبه بیست‌ودوم بعد از پنطیکاست

بدون روزه

یادبودها

  • شهید نسطور تسالونیکی (۳۰۶)
  • قدیس پروکلا, همسر پونتیوس پیلاطوس
  • پدر قابل احترام ما دیمتریوس باسارابوف (رومانی) (سده ۱۳)

خوانش‌های کتاب مقدس

یوحنا ۲۱.۱۵-۲۵ (انجیل یازدهم صبحگاهی)

۱۵پس از صبحانه، عیسی از شَمعون پطرس پرسید: «ای شَمعون، پسر یوحنا، آیا مرا بیش از اینها محبت می‌کنی؟» او پاسخ داد: «بله سرورم؛ تو می‌دانی که دوستت می‌دارم.» عیسی به او گفت: «از بره‌های من مراقبت کن.» ۱۶بار دوّم عیسی از او پرسید: «ای شَمعون، پسر یوحنا، آیا مرا محبت می‌کنی؟» پاسخ داد: «بله سرورم؛ می‌دانی که دوستت می‌دارم.» عیسی گفت: «گوسفندان مرا شبانی کن.» ۱۷بار سوّم عیسی به او گفت: «ای شَمعون، پسر یوحنا، آیا مرا دوست می‌داری؟» پطرس از اینکه عیسی سه بار از او پرسید، «آیا مرا دوست می‌داری؟» آزرده شد و پاسخ داد: «سرورم، تو از همه چیز آگاهی؛ تو می‌دانی که دوستت می‌دارم.» عیسی گفت: «از گوسفندان من مراقبت کن. ۱۸آمین، آمین، به تو می‌گویم، زمانی که جوانتر بودی کمر خویش برمی‌بستی و هر جا که می‌خواستی می‌رفتی؛ امّا چون پیر شوی دستهایت را خواهی گشود و دیگری کمر تو را بربسته، به جایی که نمی‌خواهی خواهد برد.» ۱۹عیسی با این سخن به چگونگی مرگی اشاره می‌کرد که پطرس با آن خدا را جلال می‌داد. سپس عیسی به او گفت: «از پی من بیا.» ۲۰آنگاه پطرس برگشت و دید آن شاگردی که عیسی دوستش می‌داشت از پی آنها می‌آید. او همان بود که در وقت شام بر سینۀ عیسی تکیه زده و از او پرسیده بود، «سرورم، کیست که تو را تسلیم دشمن خواهد کرد؟» ۲۱چون پطرس او را دید، از عیسی پرسید: «سرور من، پس او چه می‌شود؟» ۲۲عیسی به او گفت: «اگر بخواهم تا بازگشت من باقی بماند، تو را چه؟ تو از پی من بیا!» ۲۳پس این گمان در میان برادران شایع شد که آن شاگرد نخواهد مرد، حال آنکه عیسی به پطرس نگفت که او نخواهد مرد، بلکه گفت «اگر بخواهم تا بازگشت من باقی بماند، تو را چه؟» ۲۴همان شاگرد است که بر این چیزها شهادت می‌دهد و اینها را نوشته است. ما می‌دانیم که شهادت او راست است. ۲۵عیسی کارهای بسیار دیگر نیز کرد که اگر یک به یک نوشته می‌شد، گمان نمی‌کنم حتی تمامی جهان نیز گنجایش آن نوشته‌ها را می‌داشت.

غلاطیان ۶.۱۱-۱۸ (رساله)

۱۱ببینید با چه حروف درشتی به دست خود برایتان می‌نگارم! ۱۲آنان که می‌خواهند خود را به ظاهر خوب نشان دهند، وادارتان می‌کنند که ختنه شوید، تنها به این نیّت که به‌خاطر صلیب مسیح آزار نبینند. ۱۳زیرا حتی آنان که ختنه می‌شوند شریعت را اجرا نمی‌کنند، بلکه می‌خواهند شما ختنه شوید تا به جسم شما افتخار کنند. ۱۴امّا مباد که من هرگز به چیزی افتخار کنم جز به صلیب خداوندمان عیسی مسیح، که به واسطۀ آن، دنیا برای من بر صلیب شد و من برای دنیا. ۱۵زیرا نه ختنه چیزی است و نه ختنه‌ناشدگی؛ آنچه اهمیّت دارد خلقت جدید است. ۱۶همۀ آنان را که از این اصل پیروی می‌کنند، و اسرائیلِ خدا را، سلامتی و رحمت باد. ۱۷از این پس کسی رنج بر من روا ندارد، زیرا من در بدن خود داغهای عیسی را دارم. ۱۸ای برادران، فیض خداوند ما عیسی مسیح با روح شما باد! آمین!

لوقا ۸.۲۶-۳۹ (انجیل)

۲۶پس به ناحیۀ جِراسیان رسیدند که آن سوی دریا، مقابل جلیل قرار داشت. ۲۷چون عیسی قدم بر ساحل نهاد، مردی دیوزده از مردمان آن شهر بدو برخورد که دیرگاهی لباس نپوشیده و در خانه‌ای زندگی نکرده بود، بلکه در گورها به سر می‌برد. ۲۸چون او عیسی را دید، نعره برکشید و به پایش افتاد و با صدای بلند فریاد برآورد: «ای عیسی، پسر خدای متعال، تو را با من چه کار است؟ تمنا دارم عذابم ندهی!» ۲۹زیرا عیسی به روح پلید دستور داده بود از او به در آید. آن روح بارها او را گرفته بود و با آنکه دست و پایش را به زنجیر می‌بستند و از او نگهبانی می‌کردند، بندها را می‌گسست و دیو او را به جایهای نامسکون می‌کشاند. ۳۰عیسی از او پرسید: «نامت چیست؟» پاسخ داد: «لِژیون،» زیرا دیوهای بسیار به درونش رفته بودند. ۳۱آنها التماس‌کنان از عیسی خواستند که بدیشان دستور ندهد به هاویه روند. ۳۲در آن نزدیکی، گلۀ بزرگی خوک در دامنۀ تپه مشغول چرا بود. دیوها از عیسی خواهش کردند اجازه دهد به درون خوکها روند، و او نیز اجازه داد. ۳۳پس، دیوها از آن مرد بیرون آمدند و به درون خوکها رفتند، و خوکها از سراشیبی تپه به درون دریا هجوم بردند و غرق شدند. ۳۴چون خوکبانان این را دیدند، گریختند و در شهر و روستا، ماجرا را بازگفتند. ۳۵پس مردم بیرون آمدند تا آنچه را روی داده بود ببینند، و چون نزد عیسی رسیدند و دیدند آن مرد که دیوها از او به در آمده بودند، جامه به تن کرده و عاقل پیش پاهای عیسی نشسته است، ترسیدند. ۳۶کسانی که ماجرا را به چشم دیده بودند، برای ایشان بازگفتند که مرد دیوزده چگونه شفا یافته بود. ۳۷پس همۀ مردمِ ناحیۀ جِراسیان از عیسی خواستند از نزدشان برود، زیرا ترسی عظیم بر آنان چیره شده بود. او نیز سوار قایق شد و رفت. ۳۸مردی که دیوها از او بیرون آمده بودند، از عیسی تمنا کرد بگذارد با وی همراه شود، امّا عیسی او را روانه کرد و گفت: ۳۹«به خانۀ خود برگرد و آنچه خدا برایت کرده است، بازگو.» پس رفت و در سرتاسر شهر اعلام کرد که عیسی برای او چه کرده است.

یادبودها

شهید نسطور تسالونیکی (۳۰۶)

See St Demetrius, commemorated yesterday, October 26.

قدیس پروکلا, همسر پونتیوس پیلاطوس

When Pilate was about to judge Christ, Procla attempted to dissuade him, saying “Have nothing to do with that just man, for I have suffered many things this day in a dream because of him.” Pilate ignored her warning. (See Matthew 27). St Procla reposed in peace.

پدر قابل احترام ما دیمتریوس باسارابوف (رومانی) (سده ۱۳)

He was born early in the thirteenth century to a peasant family in the village of Basarov, then part of Bulgaria. Even in childhood, he gave himself to fasting and prayer. Once, walking across a field, he accidentally stepped on a bird’s nest in the grass, killing the young birds. He was so filled with remorse that he went barefoot for three years, winter and summer, in penance. When he was grown he joined a monastery and, after a few years of community life, received a blessing to dwell in a cave near the River Lom. After many years of solitary struggle, he reposed in his cave. Three hundred years passed, during which all memory of the simple ascetic was lost. Then, one Spring the river flooded the cave and carried off Demetrius’ body, which had lain incorrupt in the cave for centuries. The body was carried downstream and buried in gravel. Another hundred years went by, and the Saint appeared in a dream to a paralyzed girl, telling her to ask her parents to take her to the river bank, where she would be healed. The family, along with many clergy and villagers, went to a spot where some local people had earlier seen an unexplained light. They dug and soon unearthed the still-incorrupt and radiant body of St Demetrius, by which the girl was instantly healed. A church was built in the village of Basarabov to honor the precious relics, and through the years the Saint worked many miracles there.

In 1774, during the Russian-Turkish war, General Peter Saltikov ordered the holy relics taken to Russia so that they would not be desecrated by the Turks. When the relics came to Bucharest, a pious Christian friend of the General begged him not to deprive the country of one of its most precious saints; so the General took only one of the Saint’s hands, sending it to the Kiev Caves Lavra. Saint Demetrius’ body was placed in the cathedral of Bucharest, where it has been venerated ever since. Every year on October 27, a three-day festival is held in the Saint’s honor, attended by crowds of the faithful.