Orthodox Calendar

۱۸ ژوئیه ۲۰۲۸
سه‌شنبه هفته هفتم بعد از پنطیکاست

بدون روزه

یادبودها

  • شهید امیلیان سیلیستریا (۳۶۲)
  • قدیس پامبو, زاهد مصر (۳? ۳?)

خوانش‌های کتاب مقدس

اول قرنتیان ۶.۲۰-۷.۱۲ (رساله)

۲۰به بهایی خریده شده‌اید، پس خدا را در بدن خود تجلیل کنید. ۱و امّا در خصوص مسائلی که به من نوشته بودید: «مرد را نیکوست که زن را لمس نکند.» ۲امّا به سبب بی‌عفتیهای موجود، هر مردی باید زن خود را داشته باشد، و هر زنی شوهر خود را. ۳مرد باید دِین خود را نسبت به زنش ادا کند و زن نیز دِین خود را نسبت به شوهرش. ۴زن بر بدن خود اختیار ندارد بلکه شوهرش، و مرد نیز بر بدن خود اختیار ندارد بلکه زنش. ۵پس یکدیگر را محروم نکنید، مگر با رضای یکدیگر و برای مدتی، تا خود را وقف دعا کنید. سپس باز به یکدیگر بپیوندید، مبادا شیطان شما را به سبب ناخویشتنداری در وسوسه اندازد. ۶من این را حکم نمی‌کنم، بلکه تنها جایز می‌شمارم. ۷آرزو می‌کردم همه چون من بودند، امّا هر کس عطایی خاص از خدا یافته است؛ یکی دارای یک عطاست و دیگری دارای عطایی دیگر. ۸به بیوه‌مردان و بیوه‌زنان می‌گویم که نیکوست همچون من مجرد بمانند. ۹امّا اگر خویشتنداری نمی‌کنند، همسر اختیار کنند، زیرا ازدواج از سوختن در آتش هوس بهتر است. ۱۰حکم من برای متأهلان این است - نه حکم من، بلکه حکم خداوند - که زن نباید از شوهر خود جدا شود. ۱۱امّا اگر چنین کرد، دیگر نباید شوهر اختیار کند و یا اینکه باید با شوهر خود آشتی نماید. مرد نیز نباید زن خود را طلاق گوید. ۱۲به بقیه می‌گویم - من می‌گویم نه خداوند - که اگر برادری همسر بی‌ایمان دارد و آن زن حاضر است با او زندگی کند، آن برادر نباید زن خود را طلاق گوید.

متی ۱۴.۱-۱۳ (انجیل)

۱در آن زمان آوازۀ عیسی به گوش هیرودیسِ حاکم رسید، ۲و او به ملازمان خود گفت: «این یحیای تعمیددهنده است که از مردگان برخاسته و از همین روست که این قدرتها از او به ظهور می‌رسد.» ۳و امّا هیرودیس به‌خاطر هیرودیا که پیشتر زنِ برادرش فیلیپُس بود، یحیی را گرفته و او را بسته و به زندان انداخته بود. ۴زیرا یحیی به او می‌گفت: «حلال نیست تو با این زن باشی.» ۵هیرودیس می‌خواست یحیی را بکشد، امّا از مردم بیم داشت، زیرا یحیی را به پیامبری قبول داشتند. ۶در روز جشن میلاد هیرودیس، دختر هیرودیا در مجلس رقصید و چنان دل هیرودیس را شاد ساخت ۷که سوگند خورد هر چه بخواهد به او بدهد. ۸دختر نیز به تحریک مادرش گفت: «سرِ یحیای تعمیددهنده را همین جا در طَبَقی به من بده.» ۹پادشاه اندوهگین شد، امّا به پاس سوگند خود و به احترام میهمانانش دستور داد که به او بدهند. ۱۰پس فرستاده، سر یحیی را در زندان از تن جدا کرد، ۱۱و آن را در طَبَقی آورده، به دختر دادند و او نیز آن را نزد مادرش برد. ۱۲شاگردان یحیی آمدند و بدن او را برده، به خاک سپردند و سپس رفتند و به عیسی خبر دادند. ۱۳چون عیسی این را شنید، به قایق سوار شده، از آنجا به مکانی دورافتاده به خلوت رفت. امّا مردم باخبر شده، از شهرهای خود پای پیاده از پی او روانه شدند.

یادبودها

شهید امیلیان سیلیستریا (۳۶۲)

He was from the town of Dorostolon in Thrace and during the reign of Julian the Apostate became a servant of the governor in that region. Before the time of his martyrdom he was a secret Christian. An imperial legate arrived in the town with orders to seize all Christians, but failed to find any; to show his pleasure he ordered a great feast for the whole town, complete with sacrifices to the pagan gods. On the night before the appointed feast, Emilian went around the town and smashed all the idols with a hammer. The following day there was an uproar, and an innocent villager was seized and charged with the crime. Emilian, seeing this, said to himself ‘If I conceal my action, what sort of use has it been? Shall I not stand before God as the slayer of an innocent man?’ So he presented himself to the legate and confessed what he had done. When the furious official asked Emilian on whose orders he had acted, Emilian replied ‘God and my soul commanded me to destroy those dead pillars that you call gods.’ As punishment, Emilian was subjected to many tortures and finally burned alive.

قدیس پامبو, زاهد مصر (۳? ۳?)

Abba Pambo was a contemporary of St Anthony the Great and one of the greatest of the Desert Fathers. He would only eat bread which he had earned by his own labors, plaiting baskets and mats out of reeds. In his later years, he became in appearance like an angel of God: his face shone so that the monks could not look on it. Through long ascetic labor, he was enabled to control his tongue so that no unnecessary word ever passed his lips. He never gave an immediate answer to even the simplest question, but always prayed and pondered on the question first. Once, when Theophilus, Patriarch of Alexandria, was visiting the monks, they begged Abba Pambo to give the Patriarch a word. He answered: ‘If my silence is no help to him, neither will my words be.’ He reposed in peace, some say in 374, others in 386.