Orthodox Calendar

۱۴ مه ۲۰۲۸
یکشنبه پنجم پاسخا

بدون روزه

اعیاد

  • زن سامری

یادبودها

  • شهید ایسیدور خیوس (۲۵۱)
  • پدر مقدس ما سراپیون کفن‌پوش (سده ۵)
  • قدیس ایزیدور، دیوانه برای مسیح روستوف (۱۴۸۴)

خوانش‌های کتاب مقدس

یوحنا ۲۰.۱-۱۰ (انجیل هفتم صبحگاهی)

۱در نخستین روز هفته، سحرگاهان، هنگامی که هوا هنوز تاریک بود، مریم مَجدَلیّه به مقبره آمد و دید که سنگ از برابر آن برداشته شده است. ۲پس دوان دوان نزد شَمعون پطرس و آن شاگرد دیگر که عیسی دوستش می‌داشت، رفت و به آنان گفت: «سرورمان را از مقبره برده‌اند و نمی‌دانیم کجا گذاشته‌اند.» ۳پس پطرس همراه با آن شاگرد دیگر بیرون آمده، به سوی مقبره روان شدند. ۴و هر دو با هم می‌دویدند؛ امّا آن شاگرد دیگر تندتر رفته، از پطرس پیش افتاد و نخست به مقبره رسید. ۵پس خم شده، نگریست و دید که پارچه‌های کفن در آنجا هست، امّا درون مقبره نرفت. ۶شَمعون پطرس نیز از پی او آمد و درون مقبره رفته، دید که پارچه‌های کفن در آنجا هست، ۷امّا دستمالی که گرد سر عیسی بسته بودند نه در کنار پارچه‌های کفن، بلکه جداگانه تا شده و در جایی دیگر گذاشته شده است. ۸پس آن شاگرد دیگر نیز که نخست به مقبره رسیده بود، به درون آمد و دید و ایمان آورد. ۹زیرا هنوز کتب مقدّس را درک نکرده بودند که او باید از مردگان برخیزد. ۱۰آنگاه آن دو شاگرد به خانۀ خود بازگشتند.

اعمال رسولان ۱۱.۱۹-۲۶, ۲۹-۳۰ (رساله)

۱۹و امّا آنان که در پیِ آزارِ آغاز شده با ماجرای استیفان پراکنده شده بودند، تا نواحی فینیقیه و قپرس و اَنطاکیه سفر کردند. آنان کلام را فقط به یهودیان اعلام می‌کردند و بس. ۲۰امّا در میان ایشان تنی چند از اهالی قپرس و قیرَوان بودند که چون به اَنطاکیه رسیدند، با یونانیان نیز سخن گفتند و عیسای خداوند را به آنان بشارت دادند. ۲۱دست خداوند نیز با ایشان بود و گروهی بسیار ایمان آورده، به خداوند گرویدند. ۲۲چون این خبر به کلیسای اورشلیم رسید، برنابا را به اَنطاکیه فرستادند. ۲۳وقتی او به آنجا رسید و فیض خدا را دید، شادمان شد و همه را ترغیب کرد تا با تمام دل به خداوند وفادار باشند، ۲۴زیرا مردی بود نیک و پر از روح‌القدس و ایمان. بدین‌سان گروهی بسیار به خداوند پیوستند. ۲۵پس از آن، برنابا به تارسوس رفت تا سولُس را بیابد. ۲۶و چون یافت، وی را به اَنطاکیه آورد. ایشان در آنجا سالی تمام با کلیسا گرد می‌آمدند و گروهی بسیار را تعلیم می‌دادند. در اَنطاکیه بود که شاگردان را نخستین بار ’مسیحی‘ خواندند. ۲۹پس شاگردان بر آن شدند که هر یک در حد توان، کمکی برای برادران ساکن یهودیه بفرستند. ۳۰پس چنین کردند و هدیه‌ای به دست برنابا و سولُس نزد مشایخ فرستادند.

یوحنا ۴.۵-۴۲ (انجیل)

۵پس به شهری از سامِرِه به نام سوخار رسید، نزدیک قطعه زمینی که یعقوب به پسر خود یوسف داده بود. ۶چاه یعقوب در آنجا بود و عیسی خسته از سفر در کنار چاه نشست. حدود ساعتِ ششم از روز بود. ۷در این هنگام، زنی از مردمان سامِرِه برای آب کشیدن آمد. عیسی به او گفت: «جرعه‌ای آب به من بده،» ۸زیرا شاگردانش برای تهیۀ خوراک به شهر رفته بودند. ۹زن به او گفت: «چگونه تو که یهودی هستی، از من که زنی سامِری‌ام آب می‌خواهی؟» زیرا یهودیان با سامِریان مراوده نمی‌کنند. ۱۰عیسی در پاسخ گفت: «اگر موهبت خدا را درمی‌یافتی و می‌دانستی کیست که از تو آب می‌خواهد، تو خود از او می‌خواستی، و به تو آبی زنده عطا می‌کرد.» ۱۱زن به او گفت: «سرورم، سطل نداری و چاه عمیق است، پس آب زنده از کجا می‌آوری؟ ۱۲آیا تو از پدر ما یعقوب بزرگتری که این چاه را به ما داد، و خود و پسران و گله‌هایش از آن می‌آشامیدند؟» ۱۳عیسی گفت: «هر که از این آب می‌نوشد، باز تشنه می‌شود. ۱۴امّا هر که از آن آب که من به او دهم بنوشد، هرگز تشنه نخواهد شد، بلکه آبی که من می‌دهم در او چشمه‌ای می‌شود که تا به حیات جاویدان جوشان است.» ۱۵زن گفت: «سرورم، از این آب به من بده، تا دیگر تشنه نشوم و برای آب کشیدن به اینجا نیایم.» ۱۶عیسی گفت: «برو، شوهرت را بخوان و بازگرد.» ۱۷زن پاسخ داد: «شوهر ندارم.» عیسی گفت: «راست می‌گویی که شوهر نداری، ۱۸زیرا پنج شوهر داشته‌ای و آن که هم‌اکنون داری، شوهرت نیست. آنچه گفتی راست است!» ۱۹زن گفت: «سرورم، می‌بینم که نبی هستی. ۲۰پدران ما در این کوه پرستش می‌کردند، امّا شما می‌گویید جایی که در آن باید پرستش کرد اورشلیم است.» ۲۱عیسی گفت: «ای زن، باور کن، زمانی فرا خواهد رسید که پدر را نه در این کوه پرستش خواهید کرد، نه در اورشلیم. ۲۲شما آنچه را نمی‌شناسید می‌پرستید، امّا ما آنچه را می‌شناسیم می‌پرستیم، زیرا نجات به واسطۀ قوم یهود فراهم می‌آید. ۲۳امّا زمانی می‌رسد، و هم‌اکنون فرا رسیده است، که پرستندگانِ راستین، پدر را در روح و راستی پرستش خواهند کرد، زیرا پدر جویای چنین پرستندگانی است. ۲۴خدا روح است و پرستندگانش باید او را در روح و راستی بپرستند.» ۲۵زن گفت: «می‌دانم که مسیح (که معنی آن ’مسح شده‘ است) خواهد آمد؛ چون او آید، همه چیز را برای ما بیان خواهد کرد.» ۲۶عیسی به او گفت: «من که با تو سخن می‌گویم، همانم.» ۲۷همان دم، شاگردان عیسی از راه رسیدند و تعجب کردند که با زنی سخن می‌گوید. امّا هیچ‌یک نپرسید «چه می‌خواهی؟» یا «چرا با او سخن می‌گویی؟» ۲۸آنگاه زن، کوزۀ خویش بر جای گذاشت و به شهر رفت و به مردم گفت: ۲۹«بیایید مردی را ببینید که هرآنچه تا‌ کنون کرده بودم، به من بازگفت. آیا ممکن نیست او مسیح باشد؟» ۳۰پس آنها از شهر بیرون آمده، نزد عیسی روان شدند. ۳۱در این میان، شاگردان از او خواهش کرده، گفتند: «استاد، چیزی بخور.» ۳۲امّا عیسی به آنان گفت: «من خوراکی برای خوردن دارم که شما از آن چیزی نمی‌دانید.» ۳۳شاگردان به یکدیگر گفتند: «مگر کسی برای او خوراک آورده است؟» ۳۴عیسی به ایشان گفت: «خوراک من این است که ارادۀ فرستندۀ خود را به جا آورم و کار او را به کمال رسانم. ۳۵آیا این سخن را نشنیده‌اید که ”چهار ماهْ بیشتر به موسم درو نمانده است“؟ امّا من به شما می‌گویم، چشمان خود را بگشایید و ببینید که هم‌اکنون کشتزارها آمادۀ درو است. ۳۶هم‌اکنون، دروگر مزد خود را می‌ستاند و محصولی برای حیات جاویدان گرد می‌آورد، تا کارنده و دروکننده با هم شادمان شوند. ۳۷در اینجا این گفته صادق است که ”یکی می‌کارد و دیگری می‌دِروَد“. ۳۸من شما را فرستادم تا محصولی را درو کنید که دسترنج خودتان نیست. دیگران محنت کشیدند و شما دسترنج آنان را برداشت می‌کنید.» ۳۹پس در پی شهادت آن زن که گفته بود «هرآنچه تا‌ کنون کرده بودم، به من بازگفت،» بسیاری از سامِریانِ ساکنِ آن شهر به عیسی ایمان آوردند. ۴۰چون آن سامِریان نزد عیسی آمدند، از او خواستند نزدشان بماند. پس دو روز در آنجا ماند. ۴۱و بسیاری دیگر به سبب شنیدن سخنانش ایمان آوردند. ۴۲ایشان به آن زن می‌گفتند: «دیگر تنها به‌خاطر سخن تو ایمان نمی‌آوریم، زیرا خودْ سخنان او را شنیده‌ایم و می‌دانیم که این مرد براستی نجات‌دهندۀ عالَم است.»

یادبودها

شهید ایسیدور خیوس (۲۵۱)

A devout Christian from his early youth, he was kidnapped from his native Chios and impressed into the army. When he openly confessed himself a Christian, his commander ordered him to make sacrifice to the gods. When he resolutely refused, the commander ordered him to be beaten with iron flails, then had his tongue cut out. But even without a tongue, Isidore was miraculously enabled to speak, and clearly proclaimed the name of Christ. At the same moment, the commander was struck mute. The commander then ordered by signs that Isidore be beheaded. Isidore went to his death rejoicing and praising God. This occurred during the persecutions of the Emperor Decius.

پدر مقدس ما سراپیون کفن‌پوش (سده ۵)

“ ‘Sindon’ means ‘linen cloth,’ and this saint was called ‘the Sindonite’ because he covered his naked body only with a linen cloth. He carried the Gospels in his hand. Serapion lived like the birds, with no roof and no cares, moving from one place to another. He gave his linen cloth to a poor wretch who was shivering with cold, and himself remained completely naked. When someone asked him: ‘Serapion, who made you naked?’, he indicated the Gospels and said: ‘This!’ But, after that, he gave away the Gospels also for the money needed by a man who was being hounded to prison by a creditor in debt. [note: Gospel books were all hand-written, and were uncommon and valuable.] At one time in Athens, he did not eat for four days, having nothing, and began to cry out with hunger. When the Athenian philosophers asked him what he was shouting about, he replied: ‘There were three to whom I was in debt: two have quietened down, but the third is still tormenting me. The first creditor is carnal lust, who has tormented me from my youth; the second is love of money, and the third is the stomach. The first two have left me alone, but the third one still torments me.’ The philosophers gave him some gold to buy bread. He went to a baker, bought a single loaf, put down all the gold and went out. He went peacefully to the Lord in old age, in the 5th century.” (Prologue)

قدیس ایزیدور، دیوانه برای مسیح روستوف (۱۴۸۴)

He was German by birth but, drawn to the Orthodox faith, he moved to Rostov and not only became Orthodox, but took on the podvig of folly for Christ. He lived in complete destitution, spending the days pretending madness and the nights in prayer. Many wonders were performed by this Saint even in his lifetime. When he died in his meager hut in 1484, the people of Rostov smelled a fragrant odor throughout the city. A merchant whom he had miraculously saved from drowning built a church in the place where his hut had stood.