حکمت سلیمان ۵.۱۵-۶.۳ (نماز شامگاهی)
بدون روزه
۱در سپیدهدمِ روز اوّل هفته، زنان حَنوطی را که فراهم کرده بودند، با خود برداشتند و به مقبره رفتند. ۲امّا دیدند سنگِ جلوِ مقبره به کناری غلتانیده شده است. ۳چون به مقبره داخل شدند، بدن عیسای خداوند را نیافتند. ۴از این امر در حیرت بودند که ناگاه دو مرد با جامههایی درخشان در کنار ایشان ایستادند. ۵زنان از ترسْ سرهای خود را به زیر افکندند؛ امّا آن دو مرد به ایشان گفتند: «چرا زنده را در میان مردگان میجویید؟ ۶او اینجا نیست، بلکه برخاسته است! به یاد آورید هنگامی که در جلیل بود، به شما چه گفت. ۷گفت که پسر انسان باید به دست گناهکاران تسلیم شده، بر صلیب کشیده شود و در روز سوّم برخیزد.» ۸آنگاه زنان سخنان او را به یاد آوردند. ۹چون از مقبره بازگشتند، این همه را به آن یازده رسول و نیز به دیگران بازگفتند. ۱۰زنانی که این خبر را به رسولان دادند، مریمِ مَجدَلیّه، یوآنّا، مریم مادر یعقوب و زنانِ همراه ایشان بودند. ۱۱امّا رسولان گفتۀ زنان را هذیان پنداشتند و سخنانشان را باور نکردند. ۱۲با این همه، پطرس برخاست و به سوی مقبره دوید و خم شده نگریست، امّا جز کفن چیزی ندید. پس حیران از آنچه روی داده بود، به خانه بازگشت.
۳۲و امّا پطرس که در همۀ نواحی میگشت، به دیدار مقدسین ساکن لُدَّه نیز رفت. ۳۳در آنجا شخصی را دید اینیاس نام، که هشت سال مفلوج و زمینگیر بود. ۳۴به او گفت: «ای اینیاس، عیسی مسیح تو را شفا میبخشد. برخیز و بستر خود را جمع کن!» او بیدرنگ برخاست، ۳۵و با دیدن او همۀ اهل لُدَّه و شارون به خداوند روی آوردند. ۳۶در یافا شاگردی میزیست طابیتا نام، که معنی آن غزال است. این زن خود را وقف کارهای نیک و دستگیری از مستمندان کرده بود. ۳۷طابیتا در همان روزها بیمار شد و درگذشت. پس جسدش را شستند و در بالاخانهای نهادند. ۳۸چون لُدَّه نزدیک یافا بود، وقتی شاگردان آگاه شدند که پطرس در لُدَّه است، دو نفر را نزد او فرستادند و خواهش کردند که «لطفاً بیدرنگ نزد ما بیا.» ۳۹پطرس همراه آنان رفت و چون بدانجا رسید، او را به بالاخانه بردند. بیوهزنان همگی گرد او را گرفته، گریان جامههایی را که دورکاس در زمان حیاتش دوخته بود، به وی نشان میدادند. ۴۰پطرس همه را از اتاق بیرون کرد و زانو زده، دعا نمود. سپس رو به جسد کرد و گفت: «ای طابیتا، برخیز!» طابیتا چشمان خود را گشود و با دیدن پطرس نشست. ۴۱پطرس دست وی را گرفت و او را به پا داشت. آنگاه مقدسین و بیوهزنان را فرا خواند و او را زنده به ایشان سپرد. ۴۲این خبر در سرتاسر یافا پیچید و بسیاری به خداوند ایمان آوردند.
۷رهبران خود را که کلام خدا را برای شما بیان کردند، به یاد داشته باشید. به ثمرۀ شیوۀ زندگی آنها توجه کنید و از ایمانشان سرمشق گیرید. ۸عیسی مسیح دیروز و امروز و تا ابد همان است. ۹با تعالیم مختلف و عجیب از راه به در مشوید؛ زیرا نیکوست که دل انسان از فیض تقویت یابد، نه از خوراکهایی که برای معتقدانِ به آنها نفعی ندارد. ۱۰ما مذبحی داریم که خدمتگزارانِ خیمه حق ندارند از آنچه بر آن است بخورند. ۱۱کاهن اعظم، خون حیوانات را به عنوان قربانیِ گناه به قُدسالاقداس میبَرَد، امّا لاشهها بیرون از اردوگاه سوزانیده میشوند. ۱۲به همینسان، عیسی نیز بیرون دروازۀ شهر رنج کشید تا با خون خود، قوم را تقدیس کند. ۱۳پس بیایید در حالی که همان ننگ را که او متحمل شد، بر خود حمل میکنیم، نزد او بیرون از اردوگاه برویم. ۱۴زیرا در اینجا شهری ماندگار نداریم بلکه مشتاقانه در انتظار آن شهر آینده هستیم. ۱۵پس بیایید به واسطۀ عیسی قربانیِ سپاس را پیوسته به خدا تقدیم کنیم. این قربانی، همان ثمرۀ لبهایی است که به نام او معترفند. ۱۶از نیکویی کردن و سهیم نمودن دیگران در آنچه دارید غفلت مورزید، زیرا خدا از چنین قربانیها خشنود است.
۱چندی بعد، عیسی برای یکی از اعیاد یهود، به اورشلیم رفت. ۲در اورشلیم، در کنار ’دروازۀ گوسفند‘ حوضی است که در زبان عبرانیان آن را ’بِیتحِسْدا‘ گویند و پنج ایوان دارد. ۳در آنها گروهی بسیار از علیلان، همچون کوران، شلان و مفلوجان میخوابیدند [و منتظر حرکت آب بودند.] [ ۴زیرا هر از گاهی فرشتهای از جانب خداوند نازل میشد و آب را حرکت میداد؛ اوّلین کسی که پس از جنبش آب وارد حوض میشد، از هر مرضی که داشت شفا مییافت.] ۵در آن میان، مردی بود که سی و هشت سال زمینگیر بود. ۶چون عیسی او را در آنجا خوابیده دید و دریافت که دیری است بدین حال دچار است، از او پرسید: «آیا میخواهی سلامت خود را بازیابی؟» ۷مرد علیل گفت: «سرورم، کسی را ندارم که چون آب به حرکت میآید، مرا به درون حوض بَرَد، و تا خود را به آنجا میرسانم، دیگری پیش از من داخل شده است.» ۸عیسی به او گفت: «برخیز، بستر خود را برگیر و راه برو.» ۹آن مرد در همان دم سلامت خود را بازیافت و بستر خود را برگرفته، راه رفتن آغاز کرد. آن روز، شَبّات بود. ۱۰پس یهودیان به مرد شفا یافته گفتند: «امروز شَبّات است و بر تو جایز نیست که بستر خود را حمل کنی.» ۱۱او پاسخ داد: «آن که مرا شفا داد به من گفت، ”بسترت را برگیر و راه برو“.» ۱۲از او پرسیدند: «آن که به تو گفت بسترت را برگیری و راه بروی، که بود؟» ۱۳امّا مرد شفا یافته نمیدانست او کیست، زیرا عیسی در میان جمعیتِ آنجا ناپدید شده بود. ۱۴اندکی بعد، عیسی او را در معبد یافت و به او گفت: «حال که سلامت خود را بازیافتهای، دیگر گناه مکن تا به حال بدتر دچار نشوی.» ۱۵آن مرد رفت و به یهودیان گفت: «آن که مرا شفا داد، عیسی است.»
۲۷پدرم همه چیز را به من سپرده است. هیچکس پسر را نمیشناسد جز پدر، و هیچکس پدر را نمیشناسد جز پسر، و آنان که پسر بخواهد او را بر ایشان آشکار سازد. ۲۸«بیایید نزد من، ای تمامی زحمتکشان و گرانباران، که من به شما آسایش خواهم بخشید. ۲۹یوغ مرا بر دوش گیرید و از من تعلیم یابید، زیرا حلیم و افتادهدل هستم، و در جانهای خویش آسایش خواهید یافت. ۳۰چرا که یوغ من راحت است و بار من سبک.»
These holy martyrs were husband and wife. During the persecutions of Diocletian, the governor Arian demanded that Timothy hand over his sacred books (these were rare at that time, and as a Reader he was entrusted with their care). Timothy refused, saying that he would no more do so than a father would hand over his own children to death. He was brutally tortured and, when he refused to yield, the governor summoned Timothy’s wife Maura, thinking that she would urge her husband to bow to the idols, but instead she confessed herself to be a Christian too. She in turn was subjected to many tortures, and finally the couple were crucified facing one another, where they hung for nine days, encouraging one another in the Faith, before they met their blessed end. They had been married for less than a month when they received their crowns.
“Our righteous Father Theodosius was born in 1009, not far from Kiev, and brought up in Kursk. From early childhood he showed the wisdom of an elder, avoiding childish games and refusing to wear anything but the poorest of clothing. When he was about thirteen years old, and his father died, he began to humble himself even more, going out to work with the serfs in the field. His mother went so far as to beat him in her attempts to make him behave more respectably. Hearing of the labours of Saint Anthony of Kiev, he fled to him secretly and was accepted by him as his disciple. He was tonsured at the age of twenty-four by Saint Anthony’s disciple Nicon, and was elected Abbot of the Caves Monastery in 1057, since Saint Anthony refused this out of humility, and lived his whole life as a hermit. It was Saint Theodosius who introduced in Russia the cenobitic rule of the Monastery of Studium in Constantinople, and under his guidance many monks attained to great holiness, and the monastic life spread. When Prince Svyatoslav drove out his elder brother the pious Prince Isyaslav, and ascended to the throne of Chernigov in his place, Saint Theodosius courageously rebuked him, and continued reproving him even when threatened with exile. At the request of Prince Shimon, the son of a Varangian (Viking) prince, the Saint wrote a prayer for the nobleman’s forgiveness of sins, and, at his behest, had it placed in his coffin, whence arose this custom in Rusia. He reposed on May 3, 1074, being sixty-five years of age.” (Great Horologion)