حکمت سلیمان ۳.۱-۹ (نماز شامگاهی)
بدون روزه
۱۷عیسی همراه ایشان فرود آمد و در مکانی هموار ایستاد. بسیاری از شاگردانش و انبوهی از مردم از سرتاسر یهودیه، اورشلیم، و از شهرهای ساحلی صور و صیدون، آنجا حضور داشتند. ۱۸آنها آمده بودند تا سخنان او را بشنوند و از بیماریهای خود شفا یابند؛ و کسانی که ارواح پلید آزارشان میداد، شفا مییافتند. ۱۹مردم همه میکوشیدند او را لمس کنند، زیرا نیرویی از وی صادر میشد که همگان را شفا میبخشید. ۲۰آنگاه عیسی بر شاگردانش نظر افکند و گفت: «خوشا به حال شما که فقیرید، زیرا پادشاهی خدا از آن شماست. ۲۱خوشا به حال شما که اکنون گرسنهاید، زیرا سیر خواهید شد. خوشا به حال شما که اکنون گریانید، زیرا خواهید خندید. ۲۲«خوشا به حال شما آنگاه که مردم بهخاطر پسر انسان، بر شما نفرت گیرند و شما را از جمع خود برانند و دشنام دهند و بدنام سازند. ۲۳در آن روز، شادی و پایکوبی کنید، زیرا پاداشتان در آسمان عظیم است. چرا که پدران آنها نیز با پیامبران چنین کردند.
۱۰باری، در خداوند، و به پشتوانۀ قدرت مقتدر او، نیرومند باشید. ۱۱اسلحۀ کامل خدا را بر تن کنید تا بتوانید در برابر حیلههای ابلیس بایستید. ۱۲زیرا ما را کشتی گرفتن با جسم و خون نیست، بلکه ما علیه قدرتها، علیه ریاستها، علیه خداوندگاران این دنیای تاریک، و علیه فوجهای ارواح شریر در جایهای آسمانی میجنگیم. ۱۳پس اسلحۀ کامل خدا را بر تن کنید، تا در روز شرّ شما را یارای ایستادگی باشد، و بتوانید پس از انجام همه چیز، بایستید. ۱۴پس استوار ایستاده، کمربند حقیقت را به میان ببندید و زرۀ پارسایی را بر تن کنید، ۱۵و کفش آمادگی برای اعلام انجیلِ سلامتی را به پا نمایید. ۱۶افزون بر این همه، سپر ایمان را برگیرید، تا بتوانید با آن، همۀ تیرهای آتشین آن شریر را خاموش کنید. ۱۷کلاهخود نجات را بر سر نهید و شمشیر روح را که کلام خداست، به دست گیرید.
۱۱پس شما که غیریهود به دنیا آمدهاید، و آنان که خود را ’ختنهشده‘ میخوانند شما را ’ختنهناشده‘ مینامند - در حالیکه ختنۀ آنان عملی جسمانی است که به دست انسان انجام شده است - شما باید به یاد داشته باشید ۱۲که زمانی از مسیح جدا، از تابعیت اسرائیل محروم و با عهدهای شامل وعده، بیگانه بودید، و بیامید و بیخدا در این جهان به سر میبردید. ۱۳امّا اکنون در مسیحْ عیسی، شما که زمانی دور بودید، به واسطۀ خون مسیح نزدیک آورده شدهاید.
۶زیرا همان خدا که گفت: «نور از میان تاریکی بتابد،» نور خود را در دلهای ما تابانید تا شناخت جلال خدا در چهرۀ مسیح، ما را منوّر سازد. ۷امّا این گنجینه را در ظروفی خاکی داریم، تا آشکار باشد که این قدرت خارقالعاده از خداست نه از ما. ۸ما از هر سو در فشاریم، امّا خُرد نشدهایم؛ متحیّریم، امّا نومید نیستیم؛ ۹آزار میبینیم، امّا وانهاده نشدهایم؛ بر زمین افکنده شدهایم، امّا از پا درنیامدهایم. ۱۰همواره مرگ عیسی را در بدن خود حمل میکنیم تا حیات عیسی نیز در بدن ما ظاهر شود. ۱۱زیرا ما که زندهایم، همواره بهخاطر عیسی به مرگ سپرده میشویم تا حیات او در بدن فانی ما آشکار گردد. ۱۲پس مرگ در ما عمل میکند، امّا حیات در شما. ۱۳در کتب مقدّس آمده که «ایمان آوردم، پس سخن گفتم.» با همین روحِ ایمان، ما نیز ایمان داریم و سخن میگوییم. ۱۴زیرا میدانیم او که عیسای خداوند را از مردگان برخیزانید، ما را نیز با عیسی برخیزانیده، با شما به حضور او خواهد آورد. ۱۵اینها همه بهخاطر شماست، تا فیضی که شامل حال عدۀ بیشتر و بیشتری میشود، سبب شکرگزاری هر چه بیشتر برای جلال خدا گردد.
۱آنگاه روح، عیسی را به بیابان هدایت کرد تا ابلیس وسوسهاش کند. ۲عیسی پس از آنکه چهل شبانهروز را در روزه سپری کرد گرسنه شد. ۳آنگاه وسوسهگر نزدش آمد و گفت: «اگر پسر خدایی، به این سنگها بگو نان شوند!» ۴عیسی در پاسخ گفت: «نوشته شده است که: «”انسان تنها به نان زنده نیست، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا صادر شود.“ » ۵سپس ابلیس او را به شهر مقدّس برد و بر فراز معبد قرار داد ۶و به او گفت: «اگر پسر خدایی، خود را به زیر افکن، زیرا نوشته شده است: «”فرشتگان خود را دربارۀ تو فرمان خواهد داد و آنها تو را بر دستهایشان خواهند گرفت، مبادا پایت را به سنگی بزنی.“ » ۷عیسی به او پاسخ داد: «این نیز نوشته شده که، «”خداوند، خدای خود را میازما.“ » ۸دیگر بار، ابلیس او را بر فراز کوهی بس بلند برد و همۀ حکومتهای جهان را با تمام شکوه و جلالشان به او نشان داد ۹و گفت: «اگر در برابرم به خاک افتی و مرا سَجده کنی، این همه را به تو خواهم بخشید.» ۱۰عیسی به او گفت: «دور شو ای شیطان! زیرا نوشته شده است: «”خداوند، خدای خود را بپرست و تنها او را عبادت کن.“ » ۱۱آنگاه ابلیس او را رها کرد و فرشتگان آمده، خدمتش کردند.
۱۸آنگاه گفت: «پادشاهی خدا به چه مانَد؟ آن را به چه تشبیه کنم؟ ۱۹همچون دانۀ خردلی است که مردی آن را برگرفت و در باغ خود کاشت. آن دانه رویید و درختی شد، چنانکه پرندگان آسمان آمدند و بر شاخههایش آشیانه ساختند.» ۲۰باز گفت: «پادشاهی خدا را به چه تشبیه کنم؟ ۲۱همچون خمیرمایهای است که زنی برگرفت و با سه کیسه آرد مخلوط کرد تا تمامی خمیر ور آمد.» ۲۲عیسی در راه اورشلیم، به شهرها و روستاها میرفت و تعلیم میداد. ۲۳در این میان، کسی از او پرسید: «سرور من، آیا تنها شماری اندک از مردم نجات خواهند یافت؟» به ایشان گفت: ۲۴«سخت بکوشید تا از درِ تنگ داخل شوید، زیرا به شما میگویم، بسیاری خواهند کوشید تا داخل شوند، امّا نخواهند توانست. ۲۵چون صاحبخانه برخیزد و در را ببندد، بیرون ایستاده، در را خواهید کوبید و خواهید گفت: ”سرورا، در بر ما بگشا!“ امّا او پاسخ خواهد داد: ”شما را نمیشناسم؛ نمیدانم از کجایید.“ ۲۶خواهید گفت: ”ما با تو خوردیم و آشامیدیم و تو در کوچههای ما تعلیم میدادی.“ ۲۷امّا جواب خواهید شنید: ”شما را نمیشناسم؛ نمیدانم از کجایید. از من دور شوید، ای بدکاران!“ ۲۸آنگاه در آنجا گریه و دندان بر هم ساییدن خواهد بود، زیرا ابراهیم و اسحاق و یعقوب و همۀ انبیا را در پادشاهی خدا خواهید دید، امّا خود را محروم خواهید یافت. ۲۹مردم از شرق و غرب و شمال و جنوب خواهند آمد و بر سفرۀ پادشاهی خدا خواهند نشست.
۲۷پدرم همه چیز را به من سپرده است. هیچکس پسر را نمیشناسد جز پدر، و هیچکس پدر را نمیشناسد جز پسر، و آنان که پسر بخواهد او را بر ایشان آشکار سازد. ۲۸«بیایید نزد من، ای تمامی زحمتکشان و گرانباران، که من به شما آسایش خواهم بخشید. ۲۹یوغ مرا بر دوش گیرید و از من تعلیم یابید، زیرا حلیم و افتادهدل هستم، و در جانهای خویش آسایش خواهید یافت. ۳۰چرا که یوغ من راحت است و بار من سبک.»
“This Saint had Cappadocia as his homeland. He lived during the years of Leo of Thrace, who reigned from 457 to 474. The Saint established in the Holy Land a great communal monastery wherein he was the shepherd of many monks. While Saint Sabbas was the head of the hermits of Palestine, Saint Theodosius was governor of those living the cenobitic life, for which reason he is called the Cenobiarch. Together with Saint Sabbas, towards whom he cherished a deep brotherly love in Christ, he defended the whole land of Palestine from the heresy of the Monophysites, which was championed by the Emperor Anastasius and might very well have triumphed in the Holy Land without the opposition of these two great monastic fathers and their zealous defence of the holy Council of Chalcedon. Having lived for 103 years, he reposed in peace.” (Great Horologion)
He lived for many years as a monk in Palestine, then went to Alexandria to labor for the salvation of women living as prostitutes. He worked with his hands by day, keeping only a tenth of his earnings for himself. By night, he would take the rest of his earnings to the prostitutes’ quarter and offer his money to one of them, on condition that she would not give herself up to sin that night, but instead stay with him, praying all night for his salvation. When he left her, he would make her promise to tell no one of this arrangement. Not surprisingly, complaints soon reached the Patriarch, St John the Merciful (November 12) about this monk who was causing scandal by his immoral life; but the Patriarch, discerning Vitalis’ heart, did nothing. When St Vitalis died, a writing tablet was found near his body, on which was written: “Inhabitants of Alexandria, judge not before the time, until the coming of the Day of the Lord.” Then many women who had been converted from an immoral life by the Saint came forward and told of his good deeds. The people of Alexandria honored him with a lavish funeral.
Saint Vitalis shows us in at least two ways that the wisdom of the holy is foolishness to the world: He never sought to justify himself in the eyes of the world, but on the contrary did everything he could to hide his virtues; and, for all his holiness, he counted himself more sinful than the “fallen,” asking them to pray for his salvation.
In 1412, the monks of the Monastery of Klops (near Novgorod) found an unknown man, dressed as a monk, in the church, reading from the Epistles by candle-light. After the service they found him writing in one of the cells. He would not identify himself, but only repeated the questions that they asked him. They were about to eject him from the monastery, but the abbot, who was gifted with spiritual discernment, ordered that he be given a cell and allowed to remain. From that day on he lived in strict obedience and ascesis — he would eat only bread and water on Sundays, keeping a complete fast the rest of the week — but would never reveal his name or background.
In 1419 Prince Constantine Dimitrievitch, brother of Basil I, Grand Prince of Moscow, visited the monastery. During the meal, the still-unknown monk was assigned to read from the Lives of the Saints, and Prince Constantine immediately recognized him as Michael, son of his cousin Maxim, who had disappeared without a trace many years earlier. Constantine revealed his identity to the abbot; this same Constantine later became a monk himself.
Monk Michael lived for many more years at the monastery. In later years he was granted gifts of prophecy: once, meeting a young boy in the street, he accurately predicted that the boy would become Archbishop Jonas; he foretold the deaths of princes and archbishops, and predicted, years before the fact, that Novgorod would lose its independence. He reposed in peace in 1456.